تبليغاتX
معبر (نشریه فرهنگی مسجد شهید کلانتری)
مطالبی درباره شهیدو فرهنگ شهادت
می خواستم از نهج البلاغه سخن بگویم... اما به اقتضای حال و موقعیت، منصرف شدم... به یاد آوردم این سخن معروف مارکس را که گفته است: دین افیون توده هاست. سخنی که مارکس در باب دین گفته هر چند تمام حقیقت نیست، اما بخشی از حقیت است. دین در حکومت های دینی نه تنها افیون توده هاست - آن چنان که مارکس گفته - بلکه من می افزایم علاوه بر آن که افیون حکومت ها هم هست..."*

صاحب این تعابیر که گویای باور درونی تجدیدنظرطلبان (اصلاح طلبان سابق) و اپوزیسیون نظام است، هاشم آغاجری است. او که در توهین به دین، مقدسات، قرآن و ائمه ی اطهار (علیهم السلام) کم نگذارده است، وقتی با زشتترین و وقیحانه ترین واژگان، روحانیت، آیات عظام و مراجع تقلید را مورد هجمه ی خود قرار داد و مردم متدین را به دلیل تقلید از مرجع، میمون قلمداد کرد - که من حتی از نقل آن ها شرم و اکراه دارم - گویی که از عمق وجود اصلاح طلبان و دشمنان نظام خبرداد؛ به گونه ای که شاید بشود گفت هیچ یک از چهره ها، احزاب و تشکل های اصلاح طلب، رسانه های و مطبوعات زنجیره ای، گروهک های معاند و ضد انقلاب، رسانه های غربی و حتی دولت های استکباری، نماند که از وی اعلام حمایت نکرده باشد.

مقصود از بیان این ها، پردازش به این مسئله نیست، بلکه هدف ترسیم زمینه ی ذهنی و باورهای جریان مقابل نظام است.

جالب است وقتی رسانه ها و کسانی که بر لامذهبی خود می بالند، آموزش نماز می دهند و کسانی که دین را افیون توده ها و حکومت ها می دانند، تشویق به سر دادن شعار الله اکبر می کنند و از شهادت - که روزی آن را مساوی با فرهنگ خشونت می دانستند - سخن می رانند؛ نشان گر آن است که هنگامی که احساس می کنند این ها را هم می شود ابزار و بازیچه ی خود قرار دهند، از آن ابایی ندارند و وقتی می خواهند در برابر علی (علیه السلام) بایستند، لاجرم معاویه وار، قرآن به نیزه می گیرند.

 نماز، الله اکبر، شهادت، نمادهای مذهبی و ... هم می توانند جزوی از اسلام امریکایی باشند و دشمنان دین و ملت و نظام، نه تنها از این گونه اسلام هراسی ندارند، بلکه در ترویج آن هم می کوشند.

وقتی کسانی که نه تنها علیه روحانیت و مرجعیت، که حتی علیه دین هم بارها و بارها موضع گرفته اند از کسانی چون منتظری با عنوان "قائد مجاهد حضرت آیت الله العظمی منتظری حفظه الله" یاد کرده و از او تمجید می کنند، وقتی رسانه ها و مطبوعات حامی آغاجری، هر از گاهی به بهانه ی انتقاد برخی ها از امثال منتظری و صانعی و ... تیتر اول خود را با عناوینی چون توهین به مراجع(!!!) آذین می بندند اما خود از توهین به هیچ کس و هیچ چیز، از مرجعیت گرفته تا مقدسات دینی و قرآن و معصومین، ابایی ندارند، این امر به عینه اثبات می شود که اسلام امریکایی نه تنها نیاز به نماز و الله اکبر و شهادت دارد، بلکه حتی نیاز به شیخ،حجت الاسلام و آیت الله امریکایی هم دارد.

 

آیت الله هایی که نه تنها در میان همراهانشان و آن ها که به فراخور شرایط و بر حسب نیازی از آنان تمجید می کنند، قدر و منزلتی ندارند، بلکه پس از آن که به مقصودشان نایل شدند، آنان را چون دستمالی کهنه دور می اندازند. و این شیوخ به قدری ساده لوح هستند که خود را ملعبه ای برای سکولارها و لائیک ها قرار داده اند و  از این که بی اراده در اختیار دین ستیزان قرار گرفته اند، خرسندند. شیوخی که جون ابوموسی اشعری اگر مراد را در آن دیدند که روز روشن را شب تار و شب ظلمانی را روز بنامند همان خواهند کرد. بازیچگانی مه چونعروسکان خیمه شب بازی، زمام خویش را به بازیگردانان سپرده اند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 19:9  توسط ستاد فرهنگی مسجد شهید کلانتری تبریز | 

 

به نام خداوندی که در این نزدیکی هاست

 

 معبر فقط برای شهدا منتشر میشود

 بیایید دعاهایمان فقط ظهورآقا وسلامتی نایبش باشد

 

 

 

بسم ‏اللَّه ‏الرّحمن ‏الرّحيم

پيام نوروزى رهبر انقلاب به مناسبت حلول سال 1387

پيام نوروزي رهبر انقلاب به مناسبت سال 1387

یا مقلّب القلوب و الابصار، یا مدبّر اللّیل و النّهار، یا محوّل الحول و الاحوال، حوّل حالنا الی احسن الحال

طلیعه‌ی بهار، امسال یك عید سه گانه است: اولاً میلاد مسعود نبی مكرّم (صلّی الله علیه و آله و سلم) و سپس میلاد مسعود حضرت صادق (علیه الصّلاه و السّلام) و آنگاه روز عید نوروز ملی ایرانی. به حضرت بقیه الله (ارواحنا فداه) سلام عرض می‌كنم و اعیاد مبارك را به ایشان تبریك می‌گویم و همچنین به عموم ملت ایران و به عموم مسلمانان و به همه‌ی محبان و عاشقان اهل بیت پیغمبر، تبریك عرض می‌كنم؛ همچنین به همه‌ی ملتهایی كه عید نوروز را گرامی می‌دارند و در این جشن آغاز سال با ایرانیان شریك و سهیم هستند. امیدواریم این سال خوب، این بهار زیبا و پُر طراوت، یك سال پُر بار برای عموم مسلمانان و بخصوص برای ملت عزیز ایران باشد. لازم می‌دانم در آغاز عرایض، به خانوادهای معظّم شهیدان و جانبازان و ایثارگران راه حق تبریك عرض كنم

نگاه گذرایی می كنیم به سال 86 و نگاه كوتاهی به سال 87 . سال 86 سال مهم و پُر حادثه و عزت‌آفرینی برای ملت ایران بود. در آغاز این سال ماجرای دستگیری و سپس عفو و آزادی ملوانهای متجاوز بیگانه به كشورمان، ملت را سرافراز کرد و چهره‌ی ملت عزیز ما را در دنیا چهره‌ای مقتدر و در عین حال بردبار و پُرگذشت نشان داد؛ در پایان این سال هم انتخابات پُر شكوه و با عظمت ملت و انتخاب نمایندگان مجلس شورای اسلامی، برای چشمان حیرت‌زده‌ی جهانیان یك حادثه‌ی بزرگ، و برای ملت ایران ـ برای دوران چهار سال ـ سرنوشت ساز بود. در این حادثه هم ملت عزیز ما عظمت خود، اقتدار خود، حضور پُر صلابت خود و عزم جدی خود را برای درست اداره كردن كشور و حضور در میدانهای مدیریت كشوری، نشان دادند

در طول سال 86 كارهای با ارزشی از سوی مسئولین كشور ـ چه دولت، چه مجلس و چه مسئولین در سراسر بخشهای گوناگون ـ و همچنین کارهای بزرگی از سوی آحاد ملت، انجمنهای علمی و مجموعه‌های دانشجویی و كاوشگر، برای ملت ایران انجام گرفت و ملت ایران را در میدانهای مختلف و عرصه‌های مختلف به پیش برد؛ پیشرفتهای علمی، پیشرفتهای عمرانی و كارهای سازندگی مهمی كه در بخش آبادانی كشور انجام گرفت، همه‌ی اینها ـ چه آنچه مربوط به بحث تقنین و چه آنچه مربوط به مرحله‌ی اجرا بود ـ برای ملت ایران بسیار پر سود و ان‌شاءالله مایه‌ی پیشرفت و شكوفایی شد

البته در طول سال ضایعات و فقدانها و ناكامی‌هایی هم داشتیم: چه در برنامه‌های گوناگون و چه در مورد از دست دادن شخصیتهای عزیز. البته زندگی همین است و برای یك ملت، شادیها و غمها، شیرینیها و تلخیها همیشه به هم آمیخته است؛ مهم این است كه در میانه‌ی این حوادث گوناگون، یك ملت بتواند هدف خود را مشخصاً در نظر داشته باشد و بسوی آن هدف گامهای بلندی بردارد. آخرین حادثه‌ی تأسف‌بار هم فقدان عزیزان دانشجویی بود كه در سانحه‌ی دلخراشی اتفاق افتاد و همه‌ی ما را مصیبت‌زده كرد

اما در مورد سال 87 كه اكنون آغاز می‌شود، چشم‌انداز و امیدهای ما بسیار روشن و متعالی است. در این سال نظام مقدس جمهوری اسلامی سی سالگی خود را تمام می‌كند و سه دهه را پشت سر می‌گذارد. در این سه دهه، ملت ایران و مسئولین تلاشهای بسیار با ارزشی انجام دادند: در دفاع از كشور، در دفاع از استقلال و عزت ملی و در پیشرفتِ به سمت اعتلای علمی و عملی. در طول این سالهای متمادی، ملت ایران بر آن بود كه عقب‌ماندگیهای سالهای طولانی گذشته‌ی پیش از انقلاب را جبران كند و موفقیتهای بزرگی هم در این راه به دست آورد. آنچه در طول این سالهای متمادی انجام گرفته است، در تاریخ ملت ایران كارهای برجسته و ان‌شاءالله ماندگاری خواهد بود

و اما امسال سالی است كه ما امیدهای زیادی به حركت و تلاش در این سال بسته ایم. اولاً مجلس تازه نفسی به میدان كار و تلاش قدم می‌گذارد و ثانیاً دولت خدمتگذار و پُر تلاش و خستگی‌ناپذیری بر سر كار است. اگر مجلس و دولت ان‌شاءالله با حكمت و درایت و تدبیر كارها را برنامه‌ریزی بكنند، امید این هست كه ما در این سال بتوانیم كارهای بزرگی انجام بدهیم. هم در صحنه‌ی داخلی و هم در عرصه‌ی پیچیده‌ی بین‌المللی، ملت ایران نیاز به كار و ابتكار و تلاش مجدانه دارد. ما باید آنچه را كه در گذشته ـ در دروان حكومت طاغوتها ـ از دست داده‌ایم و دچار عقب ماندگی شده‌ایم، جبران كنیم؛ این ایجاب می‌كند كه ما تلاشمان را هرچه می توانیم بیشتر و بیشتر و جدی‌تر كنیم. در عرصه‌ی داخلی آنچه مورد نیاز است، پیدا كردن راههای میان‌بر همراه با تدبیر و درایت و حكمت است؛ ما نمی‌توانیم آرام و معمولی حركت كنیم؛ باید با شتابی حساب‌شده و منظم و منضبط پیش برویم. باید بتوانیم كارهایی را كه برای نسلهای آینده ماندگار خواهد بود انجام بدهیم. در عرصه‌ی بین‌المللی دوستانی در جهان داریم، دشمنانی هم داریم، كسانی هم هستند كه دشمن نیستند لكن رقیب ما هستند؛ این عرصه‌ی پیچیده هم نیاز دارد كه تلاشمان را مدبرانه و شجاعانه و عزت‌مدارانه برنامه‌ریزی كنیم. در این عرصه اگر موفق بشویم، این موفقیت در توفیقات داخل كشور و پیشرفتهای بزرگ ملت ایران در زندگی خود هم اثر خواهد گذاشت

خوشبختانه مسئولین كشور عزت ملی را كاملاً در نظر دارند و می‌دانند كه در مقابل زیاده‌خواهی دشمنان، راه نجات تسلیم شدن و عقب‌نشینی كردن نیست؛ اگر دشمن زورگویی و زورگیری می كند، باید در مقابل دشمن ایستاد و پیشرفت كرد. علاج ملت ایران در كسب اقتدار است؛ این اقتدار فقط به معنای اقتدار نظامی نیست؛ باید اقتدار علمی، اقتدار اقتصادی، به دست آوردن قدرت اخلاقی و اجتماعی و بالاتر از همه‌ی اینها اقتدار معنوی و روحی ـ كه از اتكال به خداوند متعال برای یك ملت حاصل می شود ـ هم کسب کنیم. اگر بخواهیم در صحنه‌ی قدرت‌یابی ملت ایران پیش برویم و به هدفهای خود دست پیدا كنیم، ملت و دولت باید به یكدیگر دست دوستی و همكاری كامل بدهند؛ همچنانی كه بحمدالله ملت همواره پشتیبان مسئولان بوده است، باید این پشتیبانی ـ هر چه بیشتر ـ ادامه پیدا كند و ملت و دولت با یكدیگر همكاری كنند. قشرهای گوناگون ملت ایران، قشر عالمان و فرزانگان و محققان، قشر دانشجویان، قشر كارگران و كشاورزان، قشر سرمایه‌گذاران و كسانی كه قادرند با سرمایه‌گذاری خود ملت را به پیش ببرند، مدیران بخشهای گوناگون مؤسسات دولتی و غیردولتی، همه‌ی اینها باید احساس بكنند كه بار سنگین پیشرفت كشور بر دوش آنهاست و تكلیفی است الهی و مردمی و نتائج انجام این تكلیف عاید همه خواهد شد و همه ـ و بیش از همه، خود آن كسانی كه این تكلیف را به بهترین وجهی انجام داده‌اند ـ از آن سود خواهند برد

من برای این سال دو چیز را انتظام می‌برم: یكی این‌كه در همه‌ی بخشهایی كه گفتیم باید نوآوری بوجود بیاید؛ مسئولان دولتی در روشهای اقتصادی، در روشهای سیاسی و دیپلماسی، در پیشبرد كشور به سمت علم و تحقیق، در گسترش فرهنگ مطلوب در میان كشور، در ارائه‌ی خدمات به همه‌ی قشرها بخصوص قشرهای محروم و مظلوم، در آبادانی كشور، آحاد مردم در دانشگاهها، در بنگاههای اقتصادی، در دستگاههای گوناگون اجتماعی و خدماتی، هر كدامی نیاز دارند در كار خود و در عرصه‌ی فعالیت خود نوآوری كنند؛ این نقطه‌ی اولی است كه مورد انتظار ماست. در این سال باید نوآوری فضای كشور را فرا بگیرد و همه خود را موظف بدانند كه كارهای نو و ابتكاری را ـ در سایه‌ی مدیریت صحیح و تدبیر درست ـ در فعالیت كشور وارد كنند. انتظار دوم این است كه فعالیتهایی كه در سالهای گذشته انجام گرفته است، كارهایی كه دولت كرده است، سرمایه‌گذاری‌های بزرگی كه مسئولان گوناگون و آحاد مردم در بخشهای مختلف ـ چه سرمایه‌گذاری مادی، چه سرمایه‌گذاری معنوی ـ انجام داده‌اند، اینها به شكوفایی برسد و مردم نتایج آن را در زندگی خود حس كنند. برخی از كارها امروز آغاز می‌شود، لكن بزودی نتیجه‌ی خود را نشان نمی‌دهد؛ كارهایی كه در سالهای اخیر انجام گرفته است و همچنین بسیاری از كارهایی كه در طول سالهای گذشته انجام گرفته است، باید نتایج خود را بتدریج به مردم نشان بدهد و كام مردم را شیرین كند؛ باید آنچه را كه كاشته‌ایم، شكوفا بشود و به مردم ثمر بدهد. لذا من امسال را «سال نوآوری و شكوفایی» می‌نامم و انتظار دارم كه ان‌شاءالله هم در زمینه‌ی نوآوری و هم در زمینه‌ی شكوفایی، ملت ما شاهد نتایج شیرینی باشند و سال را ان‌شاءالله به بهترین وجهی، با عزت، با موفقیت، با كامیابی و شادابی و با توان بیشتر به پایان ببرند

از خداوند متعال توفیق آحاد مردم عزیزمان و توفیق مسئولین محترم كشور را مسئلت می‌كنم و امیدوارم دعای حضرت بقیه الله (ارواحنا فداه) شامل همه‌ی مردم باشد و روح مطهر امام بزرگوارمان ـ كه گشاینده‌ی این راه و آغازكننده‌ی این فصل جدید زندگی ملت ایران بودند ـ با اولیاء پروردگار محشور گردد

 والسّلام عليكم و رحمةاللَّه و بركاته‏

         

 

            السلام علیک ایتها الصدیقه الشهیده

 

 

عمرابن خطاب طی نامه ای بسیار طولانی تمام قضایای مربوط به خود و مدینه را برای معاویه خبر داد اسناد و مدارک موجود در ارتباط با این نامه در کتاب ((دلائل الامامه )) ازابوالحسین محمد ابن هارون بن موسی نعلکبری موجود میباشد. چنانچه محمد ابن حسین رازی در کتاب ((نزهه الکرام و بستان العوام)) نیز به این مورد اشاره کرده است.

 

یادداشت برداری ازافسانه خلافت تالیف مهدی دانشمند

 

متن نامه عمر ابن خطاب به معاویه

 

از عمر ابن ختاب به برادرم معاویه بن ابی سفیان

آن کسی که ما را وادار کرد که به او اعتراف نماییم , اقرار کردیم ولی به خاطر ناخشنودی ازآن دعوت سینه ها از خشم وغضب خروشان , جانها آشفته  و مشوش و فکر ودیدگان دچار شک وتردید بود ... به بت هبل و عزی سوگند که عمر از آن روز آنها را پرستیده دست از آنها بر نداشته است . پروردگار کعبه ر انپرستیده و گفتاری از محمد را تصدیق ننموده است و جز از راه نیرنگ وفریب ادعای مسلمانی نکرده و همیشه پیامبر را فریفته است ...

تو با چشم بینا بنگر و با گوس شنوا بشنوو با قلب وعقلت وضع آنها را بیندیش و ازلات وعزی سپاسگذار باش و از اینکه آقای خردمندی همچون  ((عتیق بن عزی ))  بر امت محمد حکمفرما شده و در اموال و خون و آیین جان و حلال وحرام ایشان و مالیاتی که بخاطر خدایشان جمع آوری میکنند تا به اعوان وانصار خود بدهند , حاکم است , خشنود باش ...

من به خانه ستاره درخشانو نشان پر فروغ پرچم پیروز و توانمند بنی هاشم که حیدر نامیده  میشد و داماد محمد نیز هست و با همان دختری که بانوی زنان جهان گفته میشد و او را فاطمه مینامند ازدواج کرده است ,حمله بردم.

در آن خانه علی و فاطمه و فرزندانشان حسن وحسین و دخترانشان زینب و ام کلثوم و کنیزی به نام  فضه زندگی میکردند , من به همراهی خالد ابن ولید و قنفذ غلام  ابوبکر و دیگر یاران ویژه خود به آنجا رفتیم . به سختی حلقه در را گرفتم و کوبیدم , کنیز آن خانه پرسید کیست ؟ به او گفتم به علی بگو کارهای بیهوده را رها کن و خود را به طمع خلافت  نینداز ... فضه گفت علی مشغول است گفتم : بهانه نیاور به او بگو خارج شود وگر نه خودم به زور بیرونش می آورم ناگهان فاطمه از اتاق بیرون آمده پشت در منزل  ایستاد و گفت : ای گمراهان دروغگو چه میگویید و چه میخواهید ؟ گفتم ای فاطمه چرا پسر عمویت تو را  برای  پاسخگویی فرستاده و خود در پس پرده نشسته است ؟ گفت : طغیان و سر کشی توای بد بخت  مرا از خانه به درآورده است و حجت را برتو وهمه گمراه شدگان تمام کرده است .

گفتم این یاوه ها و حرفهای زنانه را کنار بگذار و به علی بگو بیاید دوستی واحترامی در بین نیست !

گفت ای عمر آیا مرا از حزب شیطان میترسانی با اینکه حزب شیطان کوچک است ؟ گفتم علی اگر بیرون نیاید هیزم تهیه خواهم کرد و این خانه را با ساکنانش در آتش کشیده ومی سوزانم . مگر اینکه علی را برای بیعت بیرون کشانیده و با خود ببرم . چون سخن بدینجا رسید تازیانه قنفذ را گرفته , بر فاطمه زدم و به خالد ابن ولید گفتم : بروید وهیزم بیاورید تا آن را بر افروزم . ای دشمنو رسول و امیر المومنین .

فاطمه دستهایش راجلوی در خانه گرفته بود و نمی گذاشت در باز شود . او را به یک سو افکندم . راه ر ا بر من گرفت . با تازیانه بر دستهایش زدم که از شدت درد ناله و فریادش بلند شد .

در این حا ل تصمیم گرفتم که قدری نرم شوم و از در خانه برگردم . در این هنگام به یاد دشمنی علی و حرص وطمع او در ریختن خون بزرگان عرب و نیرنگ وسحر محمد افتادم . بعد  لگدی محکم بر در زدم . وی که محکم به در چسبیده بود تا باز نشود فریادی زد که پنداشتم  مدینه زیر و رو شد و صدا زد : ای رسول خدا ببین با حبیبه تو و دخترت چگونه رفتار میشود .

آه ای فضه مرابگیر. به خدا سوگند فرزندی که  در شکم داشتم کشته شد صدای آه وناله او را که بخاطر درد زایمان به دیوار تکیه داده بود, شنیدم . در را باز کرده وارد خانه شدم باچهره ای با من روبرو شد که دیدگانم را فروبست . از روی مقنعه به گونه ای بر صورتش   نواختم که گوشوارهاز گوشش در آمد و به زمین افتاد . علی از خانه بیرون آمد که چشمم به او افتاد با شتاب از خانه بیرون رفته و به خالد وقنفذ وهمراهانش گفتم :از گرفتاری عجیبی رها شدم  ...

 

ای کاش فدک این همه اسرارنداشت

ای  کاش مدینه  در و دیوار نداشت

فریاد دل محسن زهرا(س)این است

ای کاش  در سوخته  مسمار نداشت

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 22:40  توسط ستاد فرهنگی مسجد شهید کلانتری تبریز | 


حرف حساب


دست ما برای روشن نگه داشتن شعله یاد شهیدان کوتاه نیست . بهانه ها فراوان است؛ روشنی وگرمای این شعله به حیاط معنوی ما بسته است . این احساس نیاز ما را وا می دارد تاراههای جاودان نگه داشتن این شعله را بیشتر جستجو کنیم .

شاید در روزههای جنگ این نیاز آنقدر احساس نمی شد که امروز در جستجوی آن هستیم .آن روزها با خبر هر شهادتی طول و عرض کوچه ها پر میشد از ریسه چراغها , عکسها , پرچمها وهر چیزی که یادی از آن شهید داشت . شعاع این خبرها محله ها وگاه شهری را می پوشاند . شور و شوق آن روزها هر چند با داغ جدایی این شهیدان همراه بود اما شعله های یادشان را در دلها برافروخته نگه می داشت .

امروز فاصله ما با اولین شهدای انقلاب و دفاع مقدس نزدیک به سه دهه است و این فاصله برای جامعه ای که فراموشی یکی از خصلت های طبیعی آن است , زمان کمی نیست .این فاصله که با گذشت زمان تبدیل به فاصله ها می شود نباید منجر به فروکش کردن شعله یاد شهیدان شود .

امروز یکی از غمها یی که بر دل مردم سنگینی میکند به فراموشی سپردن این یادهاست . یکی از راههایی که نیاز به جستجو ندارد بزرگداشت سالگرد شهیدان است .آمار رسمی به ما میگوید بیش از دویست هزار شهید هدیه ملت ما برای انقلاب وجنگ بوده است . در یک تقسیم اولیه به این نتیجه میرسیم که اگر چراغ سالگردها روشن شود هر روز در ایران نام ویاد ششصد شهید در زبانها و دلها جاری خواهد شد .

سوال اینجاست : آیا همه خانواده شهیدان در شرایط امروز توان برپایی چنین مراسمی را دارند ؟

پاسخ این سوال مثبت نیست . گرههای اقتصادی این امکان را از آنها میگیرد .و بنیاد شهید الزاما نباید این بار را بر دوش بگیرد . بسیاری از شهیدان قبل از اینکه پروندهای در بنیاد شهید داشته باشند نام و سابقه شان در بایگانی کارخانه ها , اداره ها سازمانها ونهادهای دولتی است . این مراکز با قبولی هزینه بزرگداشت یاد کارکنان شهیدشان سهم بزرگی از بار مالی این مراسم را میتوانند به عهده بگیرند . اگر چنانچه هزینه یک فقره آگهی مطبوعاتی یا رادیو تلوزیونی این مراکز به پاس گرامیداشت یاد شهیدان گرفته شود , هیچ حادثه ای در بیلان مالی آنان رخ نخواهد داد.

حرف ما این است ؛ با توجه همه این مراکز اگر بزرگداشت نام و یاد شهیدان در سالگردهای آنان عملی شود درآن زمان با سنتی روبرو خواهیم بود که جزیی از فرهنگ جامعه ما شده است و این فرهنگ متعلق به یک نسل یا دو نسل نخواهد بود. این فرهنگ مردمی می تواند حیاط معنوی جامعه را برای همیشه پاس بدارد .


 

  عاشق واقعی


فرمان الهى، بر خلقتى مبارك

 

  روزى رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم در «ابطح» نشسته بود، جبرئيل نازل شد و عرض كرد: خداوند بزرگ، بر تو سلام فرستاده و مى‏فرمايد: چهل شبانه روز از خديجه كناره‏گيرى كن و به عبادت و تهجد مشغول باش. پيغمبر اكرم بر طبق دستور خداوند حكيم، چهل روز به خانه‏ى خديجه نرفت. و در آن مدت، شبها به نماز و عبادت مى‏پرداخت و روزها روزه‏دار بود.

توسط عمار براى خديجه پيغام فرستاد كه اى بانوى عزيز، كناره‏گيرى من از تو بدان جهت نيست كه كدورتى داشته باشم، تو همچنان عزيز و گرامى هستى. بلكه در اين كار از دستور پروردگار جهان اطاعت مى كنم، و خدا به مصالح آگاهتر است. اى خديجه، تو بانوى بزرگوار هستى كه خداوند، در هر روز چندين مرتبه به وجود تو بر فرشتگان خويش مباهات مى‏كند. شبها درب خانه را ببند و در بستر استراحت كن و منتظر دستور پروردگار عالم باش. من در اين مدت در خانه‏ى فاطمه دختر اسد خواهم ماند.

خديجه بر طبق دستور رسول خدا رفتار كرد و در آن مدت از مفارقت همسر محبوب خويش و اندوه تنهايى مى‏گريست.

چون چهل روز بدين منوال سپرى شد، فرشته‏ى خدا فرود آمد. غذائى از بهشت آورد و عرض كرد:

امشب از اين غذاهاى بهشتى تناول كن.

رسول خدا با آن غذاهاى روحانى و بهشتى افطار كرد. هنگاميكه برخاست تا آماده‏ى نماز و عبادت شود، جبرئيل نازل شد و عرض كرد:

اى رسول گرامى خدا، امشب از نماز مستحبى بگذر و به سوى خانه‏ى خديجه حركت كن زيرا خدا اراده نموده كه از صلب تو فرزند پاكيزه‏اى بيافريند.

پيغمبر اكرم با شتاب رهسپار خانه‏ى خديجه شد.

اعتكاف چهل روزه حضرت در خانه فاطمه بنت اسد، و شب زنده‏دارى و روزه‏هاى مكرر و كناره‏گيرى از مردم و از همسر بزرگوارش خديجه، شباهتى به دوران آغازين نزول وحى و روزهاى نخستين قبل از بعثت داشت آرى: در آن ايام آماده پذيرش تحفه الهى بود كه بزودى منشا پيدايش امامت و ولايت مى‏شد بلكه او ريشه اصلى درخت نبوت بود، همانگونه كه از حضرت باقر عليه‏السلام وارد شده است1)

مطلب ديگر آنكه حضرت سنت و روش هميشگى خود را در هنگام افطار ترك كرده و آن غذا را به خود اختصاص داده و ديگران را از ورود به آن خانه منع كرد.

نكته ديگر آنكه: سنت خود را در تطهير و وضو گرفتن به هنگام ورود به خانه و آماده شدن براى نماز قبل از خوابيدن ترك كرد كه اين رها كردن سنت جاريه دلالت بر اهميت آن موضوع دارد.

 

  1- طريحى، مجمع‏البحرين، ماده شجر.

شكرانه‏ى تولد حضرت زهرا (س)

 

از امام صادق عليه‏السلام سؤال شد كه: «لم صارت المغرب ثلاث ركعات و اربعا بعدها ليس فيها تقصير فى حضر و لا سفر؟»

چرا نماز مغرب سه ركعت است و نافله‏اش چهار ركعت كه در سفر و حضر تقصير در آن نيست؟)

آن حضرت فرمود: «ان اللَّه عز و جل انزل على نبيه صلى اللَّه عليه و آله و سلم لكل صلاة ركعتين فى الحضر فاضاف اليها رسول‏اللَّه صلى اللَّه عليه و آله و سلم لكل صلاه ركعتين فى الحضر و قصر فيها فى السفر الا المغرب و الغداه فلما صلى المغرب بلغه مولد فاطمه عليهم‏السلام فاضاف اليها ركعه شكراللَّه عز و جل فلما ان ولد الحسن عليه‏السلام اضاف اليها ركعتين شكر اللَّه عز و جل فلما ان ولد الحسين عليه‏السلام اضاف اليها ركعتين شكر اللَّه عز و جل فقال للذكر مثل حظ الانثيين فتركها على حالها فى الحضر والسفر.»1)

خداوند تبارك و تعالى همه‏ى نمازها را بر پيامبر صلى اللَّه عليه و آله و سلم به صورت دو ركعتى نازل كرد. رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله و سلم (به امر پروردگار) به همه‏ى نمازها به جز نماز مغرب و نماز صبح دو ركعت اضافه نمودند؛ كه در حضر به صورت تمام و در سفر به طور قصر خوانده شوند.

هنگامى كه رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله و سلم مشغول برپائى نماز مغرب بود. فاطمه عليهاالسلام به دنيا آمد رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله و سلم به شكرانه‏ى اين نعمت (و به امر پروردگار) يك ركعت به نماز مغرب اضافه فرمودند. پس چون حسن عليه‏السلام به دنيا آمد، دو ركعت ديگر (به عنوان نافله) به آن سه ركعت اضافه نمودند و زمانى كه حسين عليه‏السلام به دنيا آمد، به نافله‏ى مغرب دو ركعت ديگر اضافه فرموده و آن را شكرانه تولد آن حضرت قرار دادند.

.

1 من لا يحضر الفقيه، ج 1، ص 454. تهذيب، ج 2، ص 113. وسائل الشيعه، ج 4، ص 88. علل‏الشرايع، ص

 

عصمت حضرت زهرا

حضرت فاطمه‏ى زهرا عليهاالسلام، تنها زن معصوم اسلام است، كه عصمت او ريشه‏ى قرآنى و حديثى داشته و تاريخ زندگى پرافتخارش، شاهد بزرگ ديگرى در اين مقوله مى‏باشد.

فاطمه عليهاالسلام پيش از آنكه متولد گردد، نطفه‏اش از غذاى پاك بهشتى در صلب پيامبر خدا صلى اللَّه عليه و آله و آنگاه خديجه قرار داده شده و در رحم مادر، پناه و انيس او به حساب آمده و هنگام ولادت با فرستادگان غيبى به سخن پرداخته و سپس در مدت محدود حياتش صدها كرامت محيرالعقول نشان داده و... همگى اينها از عصمت آن بانوى گرانقدر حكايت دارد.

آرى فاطمه عليهاالسلام به عنوان الگو و اسوه‏ى زنان عالم معرفى شده و ديگر زنان، بايد از زندگى بى‏لغزش او سرمشق بگيرند و شيوه‏هاى تربيتى و اخلاقى و خودسازى را، در آيين: عبادى، همسردارى، پرورش فرزند، حقوق اجتماع و مردم و... به كارگيرند و آن كنند كه او كرده و آن گونه روند كه او رفته است.

نگارنده عقيده دارد كه خانه و زندگى مشترك خانوادگى، بهترين محك براى سنجش اخلاق و رفتار و ايمان و تقوا و عدالت و... هر كس محسوب مى‏گردد و حضرت فاطمه عليهاالسلام در كنار پدر و خانه‏ى پدرى امتحان خوبى داده و مدال «فداها ابوها». «ام ابيها» و دهها مدال ديگر از دست پيامبر خدا صلى اللَّه عليه و آله دريافت داشته است و هم در خانه شوهر تا آنجا پيش رفته، كه اميرالمؤمنين مى‏فرمايند: فاطمه عليهاالسلام كوچكترين عملى كه باعث خشم من گردد انجام نداد، او مرا نافرمانى نكرد و با اخلاق و رفتارش غمها و غصه‏هاى ديگر مرا برطرف ساخت.

شهادت قرآن بر عصمت فاطمه

پروردگار عالم در قرآن مجيد (سوره‏ى احزاب، آيه‏ى سى و سه) مى‏فرمايند:

انما يريداللَّه ليذهب عنكم الرجس اهل‏البيت و يطهركم تطهيرا.

خداوند فقط مى‏خواهد پليدى و گناه را از شما اهل‏بيت دور كند و كاملا شما را پاك گرداند.

اين آيه گواهى مى‏دهد كه اهل‏بيت معصوم و بى‏لغزش هستند و هيچ گناهى نمى‏كنند. («الرجس» در آيه شامل همه‏ى گناهان و لغزشها مى‏گردد، كه اهل‏بيت از آنها دورند.)

مراد از اهل‏بيت كيست؟ جواب و بحث و بررسى آن در فصل اول اين كتاب گذشت و طبق احاديث معتبر اهل سنت و اظهارات و اعترافات همسران پيامبر صلى اللَّه عليه و آله، ثابت رديد كه مراد از آن پنج تن آل‏عبا مى‏باشند، كه فاطمه‏ى زهرا عليهاالسلام يكى از آنهاست، بنابراين، فاطمه عليهاالسلام طبق گواهى قرآن مجيد معصوم مى‏باشد.

 

گواهى رسول خدا بر عصمت فاطمه

 

رسول گرامى اسلام در احاديث زيادى كه از طريق سنى و شيعه نقل گرديده، فاطمه را پاره‏ى تن خود معرفى نموده و فرموده است: هركس او را دوست بدارد، مرا دوست داشته و دشمن او دشمن من و خدا است.

و در حديث ديگرى فرموده است: فاطمه پاره‏ى تن من است، هركس او را اذيت كند، مرا اذيت نموده و كسى كه او را به خشم آورد من و خدا را به خشم آورده است

و بالاخره در گروهى از احاديث، آن هم در منابع معتبر اهل سنت مى‏خوانيم كه خشم خدا فاطمه و رضايت الهى به رضاى او بستگى دارد.

باز هم دهها حديث- به همين مضمون- در كتب حديث طريقين يافت مى‏شود و ما نيز در فصل 26 (كيفر ستمگران و دشمنان زهرا عليهاالسلام) بخشى از احاديث را با ذكر منبع و مرجع آنها آورديم...

آنچه از اين گونه احاديث در رابطه با عصمت زهرا استفاده مى‏كنيم اينكه؛ اگر فاطمه عليهاالسلام معصوم نبود، چگونه پيامبر خدا صلى اللَّه عليه و آله به طور مطلق خشم او را خشم خدا و رضاى او را رضاى الهى معرفى مى‏كند؟! مگر مى‏توان رضا و خشم اشخاص غير معصوم را با رضا و خشم خدا مرتبط دانست؟!

ابن ابى‏الحديد پس از اعتراف بر اينكه فاطمه عليهاالسلام از جمله افرادى است كه آيه‏ى تطهير بر عصمت او دلالت دارد در اين باره مى‏نويسد:

قوله عليه‏السلام: فاطمه بضعه منى، من آذاها فقد آذانى، و من آذانى فقد آذى اللَّه عز و جل يدل على عصمتها، لانها، لوكانت ممن تقارف الذنوب لم يكن من يوذيها موذيا له على كل حال...(1)

سخن پيامبر خدا صلى اللَّه عليه و آله در مورد فاطمه عليهاالسلام كه مى‏فرمايند: هركس او را اذيت كند، مرا اذيت كرده و كسى كه مرا آزار دهد خدا را آزار داده است؛ دليل بر معصوم بودن فاطمه عليهاالسلام است، زيرا؛ اگر فاطمه عليهاالسلام غير معصوم بود، اذيت او در تمام حالات، اذيت پيامبر صلى اللَّه عليه و آله محسوب نمى‏شد...

پس نتيجه مى‏گيريم سخنان پيامبر خدا صلى اللَّه عليه و آله، بالاتر از عصمت فاطمه عليهاالسلام را مى‏رساند، كه دانشمندان سنى و شيعه به آن اعتراف دارند و شعراى اسلامى نيز با اشعار خويش قول خدا و پيامبر صلى اللَّه عليه و آله را در اين باره به نظم آورده‏اند:

و ان مريم احصنت فرجها - و جات بعيسى كبدر الدجى

فقد احصنت فاطم بعدها - و جات بسبطى نبى الهدى(2)

مريم با پاكدامنى و عصمت خويش عيسى را به دنيا آورد كه مثل ماه درخشنده و نورانى بود. و زهرا نيز بعد از او پاك زيست و با مصونيت تمام دو نور ديده‏ى پيامبر خدا صلى اللَّه عليه و آله را تحويل داد و چون از امام صادق عليه‏السلام پرسيدند: چه كسى فاطمه عليهاالسلام را غسل داد؟ آن حضرت با استناد به معصوم بودن فاطمه عليهاالسلام فرمودند:

غسلها اميرالمؤمنين لانها كانت صديقه، و لم يكن ليغسلها الا صديق(3)

اميرالمؤمنين على عليه‏السلام او را غسل داد، زيرا فاطمه عليهاالسلام معصوم بود و معصوم را جز معصوم نمى‏تواند غسل دهد.

چون سائل از اين جواب تعجب كرد، حضرت فرمودند: در مورد مريم نيز قضيه همين طور بود، او را كسى غسل نداد مگر حضرت عيسى.

ما در پايان اين فصل از مجموع سخنان و احاديث اهل‏بيت و آيه شريفه تطهير و احتجاج اميرالمؤمنين و اعتراف دانشمند بزرگ اهل سنت و... نتيجه مى‏گيريم كه فاطمه عليهاالسلام مثل ساير حضرات معصومين، معصوم بود. و فضيلت او بر تمام پيامبران و ائمه‏ى اطهار- جز پدرش رسول خدا و شوهرش اميرالمؤمنين- ثابت است.

 

1ـ شرح نهج‏البلاغه، ج 16، ص 273.

2ـ بحارالانوار، ج 43، ص 50.

3ـ بحارالانوار، ج 43، ص 184- عوالم، ج 11، ص 260- جلاءالعيون، ج 1، ص 222.

استدلال اميرالمؤمنين در عصمت حضرت زهرا

 

چون خليفه‏ى اول پس از رحلت پيامبر خدا صلى اللَّه عليه و آله فدك را غصب كرد و حضرت فاطمه‏ى زهرا با او به محاجه و مناظره پرداخت، اميرالمؤمنين على عليه‏السلام نيز پس از سخنرانى و خطبه فاطمه عليهاالسلام در مسجد، به مسجد رفت و از جمله‏ى سخنانش خطاب به ابوبكر فرمود:

يا ابابكر! بگو ببينم قرآن خوانده‏اى؟

ابوبكر: بلى خوانده‏ام.

على عليه‏السلام: بگو ببينم آيه‏ى تطهير: «انما يريداللَّه ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا، (1)در حق ما نازل شده، يا در حق ديگران؟

ابوبكر: در حق شما نازل شده.

على عليه‏السلام: اگر كسى شهادت دهد كه فاطمه عليهاالسلام كار بدى انجام داده چه مى‏كنى؟ آيا شهادت او را مى‏پذيرى يا نه؟

ابوبكر: بلى، مى‏پذيرم و براى فاطمه عليهاالسلام مانند ديگران حد جارى مى‏كنم.

على عليه‏السلام: در اين صورت در پيشگاه خدا كافر مى‏شوى.

 على عليه‏السلام: زيرا در اين فرض، تو شهادت خدا را كه به پاكى فاطمه عليهاالسلام گواهى داده قبول نكرده و گواهى مردم را گرفته‏اى، همان طورى كه شهادت خدا و پيامبر صلى اللَّه عليه و آله را در اين مورد ناديده گرفته و فدك را از فاطمه عليهاالسلام به يغما برده‏اى؟

ابوبكر! مگر فدك در دست فاطمه عليهاالسلام نبود؟ چرا و چگونه چيزى كه در دست او است، از او بينه و شاهد مى‏خواهى؟

مردم چون اين مناظره و سخنان على و ابوبكر را مى‏شنيدند، بر روى يكديگر نگاه كرده و گفتند: «صدق واللَّه على بن ابى‏طالب؛ سوگند به خدا كه حق با على عليه‏السلام است. (2))

قابل توجه است، كه اميرالمؤمنين از آيه‏ى تطهير بر عصمت فاطمه عليهاالسلام استدلال نموده و مهاجرين و انصار نيز آن را پذيرفته و مورد تأييد قرار داده‏اند.

1ـ احزاب/ 33.

2ـ احتجاجات طبرسى، چاپ نجف، ج 1، ص 122- 123.

 

فتح فدك بدست شخص پيامبر و اميرالمؤمنين

 

پس از فتح خيبر در سال هفتم هجرت و حدود چهار سال قبل از رحلت پيامبر صلى اللَّه عليه و آله جبرئيل نازل شد و از جانب خداوند دستور فتح فدك را آورد. در اين فرمان تصريح شده بود كه اين اقدام مى‏بايست توسط شخص پيامبر صلى اللَّه عليه و آله و اميرالمؤمنين عليه‏السلام انجام شود، و مسلمانان در آن شركت نكنند. آن دو بزرگوار، اسلحه‏ى لازم را برداشتند و اسبهاى خود را آماده كردند و در تاريكى شب از لشكر جدا شدند و از خيبر حركت كردند تا به سرزمين فدك رسيدند و كنار قلعه‏ى آن آمدند. فتح يك قلعه توسط دو نفر كارى بود استثنايى و مى‏بايست حساب شده انجام شود، و پشتيبانى خداوند كه هميشه بدرقه‏ى راه پيامبر صلى اللَّه عليه و آله بود مسير ماجرا را به سوى پيروزى پيش مى‏برد. مردم فدك كه پيگير اخبار فتح خيبر بودند و روز قبل خبر فتح آن قلعه‏ى عظيم را دريافته بودند، از وحشت به قلعه پناه برده و درهاى آن را محكم بسته بودند و شبى سراسر اضطراب را مى‏گذراندند. در چنين شرايطى كه بر داخل قلعه حكمفرما بود، پيامبر صلى اللَّه عليه و آله و اميرالمؤمنين عليه‏السلام به پاى قلعه رسيدند و بصورت عادى هيچ راهى براى نفوذ به قلعه وجود نداشت. از سوى ديگر نبايد افراد داخل قلعه وجود كسى را بيرون قلعه احساس مى‏كردند. تصميم بر آن شد كه مخفيانه از ديوار قلعه بالا روند و بر فراز آن با صداى بلند اذان بگويند. در اين صورت اهل قلعه خود را در محاصره ديده و قلعه را فتح شده خواهند پنداشت. آنگاه است كه تصميم بر فرار مى‏گيرند و براحتى مى‏توان اقدامى بزرگ را به انجام رساند. اميرالمؤمنين عليه‏السلام بر كتف پيامبر صلى اللَّه عليه و آله قرار گرفت و سپس حضرت برخاست و او را با خود بلند كرد، و با معجزه‏ى الهى اميرالمؤمنين عليه‏السلام از ديوار قلعه‏ى فدك بالا رفت. آنگاه كه بر فراز ديوار قرار گرفت، رو به اهل قلعه اذان گفت و صداى تكبير بلند نمود. مردم قلعه‏ى فدك كه گمان مى‏كردند سربازان مسلمان بر فراز قلعه هستند، فرار كنان رو بسوى درب قلعه نهادند و آنرا باز كردند و از آن خارج شدند تا در زمينهاى بيرون قلعه پراكنده شوند. اميرالمؤمنين عليه‏السلام از ديوار قلعه پايين آمد و با پيامبر صلى اللَّه عليه و آله كه بيرون قلعه منتظر بود در مقابل آنان قرار گرفتند و با آنان درگير شدند و هيجده نفر از بزرگان آنان بدست اميرالمؤمنين عليه‏السلام به قتل رسيدند و در نتيجه بقيه تسليم شدند. پيامبر صلى اللَّه عليه و آله خود و فرزندان آنان را اسير نمود و غنائم را همراه آنان به مدينه آورد.

 

فدك ملك شخصى پيامبر اكرم بر اساس حكم صريح قرآن مجيد

يهوديان فدك از پيامبر صلى اللَّه عليه و آله درخواست كردند خودشان را آزاد كند و اموال را به تناسب نصف با آنان مصالحه كند. حضرت اين پيشنهاد را قبول كرد و اميرالمؤمنين عليه‏السلام را فرستاد و با ضمانت حفظ خونشان با آنان مصالحه كرد و قرار بر اين شد كه «هركس از اهل فدك مسلمان شود خمس اموال او را بگيرند و هركس بر دين خود باقى بماند همه‏ى اموالش را بگيرند».

اين قرارداد بين پيامبر صلى اللَّه عليه و آله و يهود فدك به امضاء درآمد و به دست آنان داده شد تا بعنوان هميشه‏ى تاريخ بدان عمل شود.

اين درباره‏ى جان و اموال شخصى آنان بود، و سرزمين فدك بعنوان ملك شخصى پيامبر صلى اللَّه عليه و آله درآمد و قرار شد ساليانه يكصد و بيست هزار دينار (سكه‏ى) طلا بعنوان درآمد فدك ارسال نمايند.

ملك شخصى پيامبر صلى اللَّه عليه و آله شدن فدك بر اساس حكم صريح قرآن است، زيرا اين سرزمين بدون لشكركشى مسلمانان و بدون كوچكترين دخالت آنان فتح شد. خداوند در قرآن مى‏فرمايد: «ما أَفاءَ اللَّهُ عَلى رَسُولِهِ مِنْ اَهْلِ الْقُرى فَلِلَّهِ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِى الْقُرْبى... فَما أَوْجَفْتُمْ عَلَيْهِ مِنْ خَيْلٍ وَ لا رِكابٍ، وَلكِنَّ اللَّهَ يُسَلِّطُ رُسُلَهُ عَلى مَنْ يَشاءُ...» (1) طبق اين آيه‏ى صريح قرآن سرزمينهايى كه بدون لشكركشى مسلمانان فتح شود، حتى اگر اهل آنجا خودشان بعنوان تسليم نزد پيامبر صلى اللَّه عليه و آله بيايند، اين مناطق و غنائم و اسراى آن ملك خاص حضرت است، و مسلمانان هيچ حقى در آن نخواهند داشت و حضرت بعنوان اموال شخصى خود هر تصميمى بخواهد مى‏تواند درباره‏ى آنها بگيرد.

لذا سرزمين فدك بصورت يكپارچه از آن پيامبر صلى اللَّه عليه و آله شد كه مى‏بايست مردم فدك در آن كار مى‏كردند و درآمد آن را به حضرت تسليم مى‏نمودند و فقط اجرت دريافت مى‏كردند.

1ـ سوره‏ى حشر: آيات-1...

سند و شاهد بر ملكيت فدك

پيامبر صلى اللَّه عليه و آله ورقه‏اى خواست و اميرالمؤمنين عليه‏السلام را فراخواند و فرمود: «سند فدك را بعنوان بخشوده و اعطايى پيامبر بنويس و ثبت كن». اميرالمؤمنين عليه‏السلام آنرا نوشت، و خود حضرت با ام‏ايمن بر آن شهادت دادند. پيامبر صلى اللَّه عليه و آله در آنجا فرمود: «ام‏ايمن زنى از اهل بهشت است». حضرت زهرا عليهاالسلام اين نوشته را تحويل گرفت، و هنگام غصب فدك آنرا عيناً نزد ابوبكر آورد و بعنوان مدرك ارائه فرمود. (1)

سپس پيامبر صلى اللَّه عليه و آله مردم را در منزل حضرت زهرا عليهاالسلام جمع نمودند و به آنان خبر دادند كه فدك از آن فاطمه عليهاالسلام است، و در همانجا از درآمد آن بعنوان اعطايى فاطمه عليهاالسلام بين مردم تقسيم كردند، و بدين صورت تصرف مالكانه‏ى فاطمه عليهاالسلام در فدك را به آنان نشان دادند.

1ـ بحارالانوار: ج 21 ص 23.

.

                                              پيشگويى خداوند و پيامبر درباره‏ى غصب فدك           

اهميت و عظمت ماجراى غصب فدك را از آنجا مى‏توان فهميد كه در پيشگوئى‏هاى غيبى كه از پيامبر صلى اللَّه عليه و آله بدست ما رسيده درباره‏ى آن خبر داده شده است. در اينجا به سه مورد اشاره ميشود:

1-از اخبارى كه خداوند در شب معراج به پيامبر صلى اللَّه عليه و آله خبر داد اين بود: دختر تو مورد ظلم قرار مى‏گيرد و از حق خود محروم مى‏شود و همان حقى كه تو براى او قرار مى‏دهى غاصبانه از او مى‏گيرند... و او هيچ مدافعى براى خويش پيدا نمى‏كند».(1))

. 2- پيامبر صلى اللَّه عليه و آله فرمود: «من هرگاه فاطمه را مى‏بينم بياد مى‏آورم آنچه بعد از من با او رفتار خواهند كرد. گويا او را مى‏بينم كه خوارى وارد خانه‏اش گشته و حرمت او شكسته شده و حق او غصب شده و ارث او را نمى‏دهند... او در آن هنگام مى‏گويد: «پروردگارا من از زندگى سيرم و از اينان خسته شدم. مرا به پدرم ملحق فرما». خداوند او را به من ملحق مى‏نمايد، و او اول كسى از اهل‏بيتم خواهد بود كه به من ملحق مى‏شود. فاطمه نزد من مى‏آيد در حالى كه محزون و مصيبت كشيده و غمگين است. حقش غصب شده و خود شهيد شده است. در آن هنگام من خواهم گفت: «خدايا هركس بر او ظلم كرده لعنت كن، و هركس حق او را غصب كرده عذاب فرما، و هركس ذلت بر او وارد كرده ذليل كن، و هركس به پهلوى او زده تا فرزند خود را سقط نموده در آتش دائمى قرار ده». ملائكه هم آمين مى‏گويند». (2))

. 3- پيامبر صلى اللَّه عليه و آله فرمود: «ملعون است كسى كه بعد از من به دخترم فاطمه عليهاالسلام ظلم كند و حق او را غصب نمايد و او را به شهادت برساند... اى فاطمه اگر همه‏ى پيامبران مبعوث خداوند و همه‏ى ملائكه‏ى مقرب الهى درباره‏ى مبغض تو و غاصب حق تو شفاعت كنند، هرگز خداوند آنان را از آتش بيرون نمى‏آورد». (3))

4- هنگامى كه رحلت پيامبر صلى اللَّه عليه و آله رسيد آن حضرت گريه كرد بطورى كه اشك محاسن حضرت را تر كرد. پرسيدند: يا رسول‏اللَّه، براى چه گريه مى‏كنيد؟ فرمود: «براى فرزندانم و آنچه اشرار امتم با آنان رفتار مى‏كنند. گويا فاطمه را مى‏بينم كه بعد از من به او ظلم شده و او صدا مى‏زند: «اى پدر، بفريادم برس»، ولى احدى از امتم به او كمك نمى‏كند». (4))

(5) پيامبر صلى اللَّه عليه و آله فرمود: «دخترم، تمام بدبختى بر كسى كه به تو ظلم كند، و خوشبختى عظيم بر كسى كه تو را يارى كند».)5-

 

1ـ بيت‏الاحزان: ص 98.

2ـ بيت‏الاحزان: ص 31.

3ـ بحارالانوار: ج 29 ص 346.

4ـ بحارالانوار: ج 43 ص 151 ح 2.

5ـ بحارالانوار: ج 43 ص 227.

دفاع اميرالمؤمنين از فدك به عنوان شاهد كل ماجرا

در بخش‏هاى قبل مطالب مفصلى از دفاعيات اميرالمؤمنين عليه‏السلام درباره‏ى مسئله‏ى فدك ذكر شد كه همزمان با وقوع ماجراى غصب به انجام رسيده بود. ولى آن حضرت در طول عمر خود ياد فدك را فراموش نكردند و به مناسبتهاى مختلف نامى از آن آوردند و حق غصب شده‏ى زهرا عليهاالسلام را متذكر شدند.

اينك فرازهاى حساسى از اين موارد به عنوان نمونه ذكر مى‏شود:

 

1- هنگام شهادت دادن بر فدك آنگاه كه شهادت اميرالمؤمنين عليه‏السلام را به نفع فاطمه عليهاالسلام در مسئله‏ى فدك نپذيرفتند حضرت به ابوبكر فرمود: «اكنون كه ما را كاملاً مى‏شناسيد و منكر مقام ما هم نيستيد، و با اين همه شهادت و گواهى ما براى خودمان پذيرفته نمى‏شود و شهادت پيامبر صلى اللَّه عليه و آله هم مورد قبول نيست، پس انا للَّه و إنا اليه راجعون. اكنون كه براى خودمان ادعائى داريم از ما شاهد مى‏خواهيد؟! آيا كسى نيست كمك كند؟!

شما بر حكومت خدا و رسولش حمله برديد و آن را از خانه‏اى به خانه‏ى غير آن وارد كرديد و حجتى هم در بين نيست، ولى به زودى آنانكه ظلم كردند مى‏فهمند به كجا بازمى‏گردند».

سپس به حضرت زهرا عليهاالسلام فرمود: «برگرد تا خدا بين ما حكم كند و او بهترين حكم‏كنندگان است»(1).)

 

 2-  هنگام شهادت فاطمه عليهاالسلام

عباس بن عبدالمطلب نزد اميرالمؤمنين عليه‏السلام فرستاد كه براى نماز بر فاطمه عليهاالسلام و حضور در جنازه‏ى آن حضرت او را خبر كند.

حضرت فرمود: فاطمه دختر پيامبر صلى اللَّه عليه و آله دائماً مظلوم و از حق خود محروم بود و ارثش به او داده نشد، و سفارش پيامبر صلى اللَّه عليه و آله درباره‏ى او و حق فاطمه عليهاالسلام و حق خداوند مراعات نشد، و خداوند كافى است كه حَكَم و داور و حاكم و انتقام‏گيرنده از ظالمين باشد(2).)

 

. 3- بعد از دفن حضرت زهرا عليهاالسلام

آنگاه كه اميرالمؤمنين عليه‏السلام خاكسپارى حضرت زهرا عليهاالسلام را به اتمام رسانيد و دست از غبار قبر تكانيد، خطاب به پيامبر صلى اللَّه عليه و آله چنين عرضه داشت: «سلام ر تو اى پيامبر خدا... به زودى دخترت به تو از اجتماع امتت بر غصب حق او خبر خواهد داد. از او بطور مفصل سؤال كن و از احوال واقع شده خبر بگير... در پيشگاه خدا ثبت است كه دخترت پنهانى دفن شود و حق او غصب و ارث او منع گردد، در حالى كه هنوز فاصله‏ى زيادى نشده و ياد تو فراموش نگشته است»(3).)

 

4- در زمان حكومت عثمان

حضرت در مجلسى كه بنى‏هاشم در زمان عثمان تشكيل داده بودند چنين فرمود: عمر به يقين مى‏دانست كه فدك در دست فاطمه عليهاالسلام است و محصول آن را به مصرف رسانيده است، ولى او را تصديق نكرد و سخن ام‏ايمن را هم نپذيرفت. او حق چنين كارى را نداشت و نبايد فاطمه عليهاالسلام را در ملك خويش متّهم مى‏كرد. شگفت از اين است كه مردم كار او را زيبا توصيف نمودند، و چنين برداشت كردند كه تقوا و ورع آنان را به اين كار واداشته است. كار زشت آنان را اين جهت بار ديگر جلوه‏ى زيبائى داد كه گفتند: «فاطمه غير حق نمى‏گويد، ولى اگر شاهدى غير ام‏ايمن داشت برايش امضا مى‏كرديم»! و با اين سخن نزد جُهّال منزلتى براى خود كسب كردند.

سپس اميرالمؤمنين عليه‏السلام فرمود: آنها چه كاره بودند و چه كسى به آنان اجازه داده بود كه حكومت كنند و چيزى را به كسى بدهند يا از كسى منع كنند. ولى امت به آنان مبتلا شدند، و آنان خود را در چيزى كه حقشان نبود و علم آن را نداشتند داخل كردند(4).

همچنين فرمود: آيا غير آن اعرابى كه بر پاى خود بول مى‏كرد و با بول خود تطهير مى‏نمود كس ديگر نبود كه براى آنان در حديث جعلى «النبى لايورث» شهادت دهد؟(5)

 

5- در زمان حكومت حضرت در كوفه

اميرالمؤمنين عليه‏السلام در كوفه خطاب به جمعى از اهل‏بيت و شيعيانش فرمود: «اگر بخواهم فدك را به وارثان فاطمه عليهاالسلام برگردانم لشگرم از اطرافم پراكنده مى‏شوند، بطورى كه در سپاهم نمى‏ماند جز خودم و عده‏ى كمى از شيعيانم كه معتقد به فضيلت و امامت من از كتاب خدا و سنت پيامبر صلى اللَّه عليه و آله هستند»(6).

 

.6- آخرين سخن اميرالمؤمنين عليه‏السلام درباره‏ى فدك

آخرين سخن اميرالمؤمنين عليه‏السلام درباره‏ى فدك همان بود كه در نامه به ابن‏حنيف ذكر كردند: «از آنچه زير آسمان است فدك در دست ما بود، كه نسبت به آن هم عده‏اى بخلشان برانگيخته شد و عده‏اى بدان كارى نداشتند، و خداوند حكم‏كننده‏ى خوبى است. من فدك و غير فدك را مى‏خواهم چكنم»!(7))

به هر حال اينكه اميرالمؤمنين عليه‏السلام در طول عمر خود بارها و در شرايط مختلف مسئله‏ى فدك را مطرح مى‏كند، حاكى از اهميت فوق‏العاده‏ى آن است و اين نهيبى ديگر بر كسانى است كه مسئله را سبك مى‏شمارند.

 

1ـ بحارالانوار: ج 29 ص 199.

2ـ بحارالانوار: ج 43 ص 210.

3ـ بحارالانوار: ج 43 ص 211 193.

4ـ كتاب سليم: ج 2 ص 677.

5ـ كتاب سليم: ج 2 ص 694.

6ـ كتاب سليم : ج 2 ص 720. بحارالانوار: ج 29 ص 383.

7ـ نهج‏البلاغه: نامه‏ى 45.

شكايت حضرت زهرا ع از غاصب فدك

يكى از برگهاى مصيبت‏بار دفتر فدك دل سوخته‏ى فاطمه عليهاالسلام در اين ماجرا است كه با اشك خود شكايت به پدر برد.

حضرت زينب كبرى عليهاالسلام مى‏فرمايد: «آنگاه كه ابوبكر تصميم نهائى درباره‏ى فدك را گرفت و حضرت زهرا عليهاالسلام از پاسخ مثبت آنها به كلام خود مأيوس شد، كنار قبر پدرش پيامبر صلى اللَّه عليه و آله آمد و خود را روى قبر انداخت و رفتار مردم با او را به پيشگاه آن حضرت شكايت برد و آن قدر گريه كرد كه تربت پيامبر صلى اللَّه عليه و آله از اشك فاطمه عليهاالسلام تر شد و اشعارى حاكى از مصائب وارده خواند».(1))

البته اشك فاطمه عليهاالسلام خشك نخواهد شد، و به اشك او ائمه عليهم‏السلام و شيعيانشان تا آخر روزگار اشك خواهند ريخت تا يكدلى محبان زهرا عليهاالسلام بر همه ظاهر و معلوم گردد.

 

1ـ بحارالانوار: ج 29 ص108.

دفاع ائمه و بزرگان دين از فدك

 

ائمه عليهم‏السلام خود بزرگترين حافظان مسئله‏ى فدك و مدافعان آن بوده‏اند، و در زمانهاى بسيار سخت ذكر آن را فراموش نكرده‏اند. از اميرالمؤمنين و امام حسن و امام حسين و امام سجاد و امام باقر و امام صادق و امام كاظم و امام رضا عليهم‏السلام روايات مفصلى نقل شده كه در آنها مسئله‏ى فدك را مطرح كرده‏اند.

همچنين از حضرت زينب كبرى عليهاالسلام به عنوان ناظر و شاهد بر خطابه‏ى مادر در مسجد پيامبر صلى اللَّه عليه و آله چندين روايت نقل كرده كه خطبه‏ى كامل حضرت را براى مردم بازگو كرده‏اند.

از سوى ديگر تنى چند از صحابه‏ى پيامبر صلى اللَّه عليه و آله مانند ابوسعيد خدرى و عطيه عوفى ماجراى فدك را براى مردم نقل كرده‏اند.(1))

 

1ـ ابوسعيد خدرى: بحارالانوار: ج 29 ص 111، 121، 123. عطيه عوفى: بحارالانوار: ج 29 ص 245 122 121

 

دو رفتار متفاوت با دو دختر پيامبر در طول تاريخ

در تاريخ، جنگ بدر آمده است كه شوهر حضرت زينب (دختر پيامبر خدا) به نام ابوالعاص جزو اسيران بود و زينب براى نجات شوهر خود، گردنبندش را كه از مادرش حضرت خديجه به او رسيده بود، به خدمت پيامبر صلى اللَّه عليه و آله فرستاد، تا در برابر آن ابوالعاص را آزاد سازد. چون چشمان پيامبر خدا صلى اللَّه عليه و آله به آن گردنبند افتاد شديداً متأثر شد و خطاب به مسلمانان فرمود: اگر صلاح مى‏دانيد هم اسير دخترم را آزاد سازيد و هم اين گردنبند را به وى برگردانيد؟(1)

مسلمانان نيز اين خواهش پيامبر را پذيرفته، ابوالعاص را آزاد ساخته و گردنبند را به زينب برگرداندند

امام معتزلى مى‏گويد: من اين جريان را براى استاد و نقيب خود ابوجعفر خواندم و سؤال كردم: آيا ابوبكر و عمر در اين صحنه نبودند؟ و آيا سزاوار بود با فاطمه عليهاالسلام در مورد فدك چنين كردند؟ و اضافه كردم كه اگر فدك مال زهرا هم نبود، مناسب نبود كه از مسلمانان، مانند پيامبر اجازه مى‏گرفتند و فدك را به او مى‏دادند، تا بدين طريق دل زهرا شكسته نمى‏شد؟ و آيا فاطمه عليهاالسلام با اينكه برترين زن عالمين است. (سيدة نساء العالمين) به اندازه خواهرش زينب ارزش نداشت؟!

نقيب گفت: آرى، چه مى‏شد ابوبكر اين كار را مى‏كرد و به مردم مى‏گفت: اين دختر پيامبر شماست، او فدك و اين چند درخت را مى‏خواهد و بدون ترديد مردم نيز مانع نمى‏شدند... ولى ابوبكر و عمر به روش محبت حركت نكردند.

(2)(انهما لم يأتيا بحسن فى شرع التكرّم)

 

  • 1ـ تاريخ طبرى، ج 2، ص 164 تا 17- كامل ابن‏اثير، ج 133- 134.
  • 2ـ ابن ابى‏الحديد، ج 14، ص 190- 191.

 

علل بيمارى و شهادت حضرت زهرا

با وجود سفارش آن حضرت به نهان داشتن شرايط جسمى و وضعيت روحى‏اش پس از آن رويدادهاى تلخ، و با وجود رازدارى امير مؤمنان، سرانجام خبر بيمارى بانوى بانوان در مدينه منتشر گرديد و همگان از شرايط آن حضرت آگاه شدند. لازم به يادآورى است كه فاطمه عليهاالسلام از بيمارى سختى شكايت نداشت كه غيرقابل مداوا برسد، بلكه آنچه او را سخت رنج مى‏داد و پيكرش را آب مى‏كرد، امواج دردها و مصيبتها و رنجهايى بود كه هر روز بر آن افزوده مى‏شد و اين فشارها بود كه بر رنج و بيمارى برخاسته از صدمات وارده در يورش به خانه‏اش، كمك مى‏كرد تا بانوى سرفراز گيتى را به بستر شهادت بكشاند.

در كنار اينها فشار سوگ پدر و گريه بسيار بر آن حضرت نيز از عواملى بود كه باعث شدت بيمارى و زوال شادابى و طراوت از خورشيد جهان‏افروز وجود او مى‏شد و بايد ستم و خشونت و مواضع ناجوانمردانه‏ى برخى از مسلمان‏نماها و نيز تحول ارتجاعى در سيستم سياسى و دگرگونى كارها و تغيير اوضاع و شرايط به سود ارتجاع و جاهليت را نيز از عواملى برشمرد كه فشار دردها و رنجها را هر لحظه بيشتر مى‏ساخت و خورشيد وجود انديشمندترين و آزاده‏ترين بانوى جهان هستى را بسوى افق مغرب پيش مى‏برد.

فاطمه در يورش دژخيمان دولت غاصب به خانه‏اش به گونه‏اى ميان در و ديوار فشرده شد كه علاوه بر وارد آمدن صدمات سخت بر وجود گرانمايه‏اش، جنين وى نيز سقط گرديد و تازيانه‏هاى بيدادى كه بر پيكر مطهرش فرود آمد، بدنش را مجروح و خون‏آلود ساخت و آثار عميقى در آن نازنين‏بدن برجاى نهاد. و نيز ضربات شديد ديگرى بر او وارد آمد كه جسم و جان و روح ملكوتى‏اش را به شدت آزرد.

آرى همه‏ى اين امور و رويدادهاى دردناك دست به دست هم دادند و آن حضرت را به بستر بيمارى كشانده و از انجام كارهاى خويش بازداشتند

حضرت امام حسن مجتبى عليه‏السلام در يك مجلس مناظره در حضور معاويه خطاب به مغيرة بن شعبه فرمود: «تو مادرم را زده و مصدوم و مجروح ساختى، تا اينكه او بچه‏اش را سقط كرد...» (انت الذى ضربت فاطمة بنت رسول‏اللَّه صلى اللَّه عليه و آله حتى ادميتها و القت ما فى بطنها...)(1))

و حضرت امام صادق عليه‏السلام با تصريح بيشتر در مورد علت بيمارى و شهادت فاطمه عليهاالسلام مى‏فرمايند:

و كان سبب وفاتها ان قنفذا مولى الرجل لكزها بنعل السيف بامره فاسقطت محسنا، و مرضت من ذلك مرضا شديدا. (2))

سبب شهادت فاطمه اين بود كه قنفذ (غلام خليفه دوم) با غلاف شمشير او را زده و بچه‏اش را كشت و مادرم از اين جهت به بستر بيمارى افتاد.

اسماء لحظه‏اى حضرت را به حال خود واگذاشت و بعد صدا زد و جوابى نشنيد، صدا زد اى دختر محمد مصطفى، اى دختر گرامى‏ترين كسى كه زنان حمل او را عهده‏دار شدند، اى دختر بهترين كسى كه بر روى ريگ‏هاى زمين پاى گذارده، اى دختر كسى كه به پروردگارش به فاصله دو تير كمان و يا كمتر نزديك شد، اما جوابى نيامد چون جامه را از روى صورت حضرت برداشت، مشاهده كرد از دنيا رخت بر بسته است، خود را به روى حضرت انداخت و در حالى كه ايشان را مى‏بوسيد گفت: فاطمه آن هنگام كه نزد پدرت رسول خدا رفتى سلام اسماء بنت عميس را به آن حضرت برسان، آنگاه گريبان چاك زده و از خانه بيرون آمد، حسنين به او رسيده و گفتند: اسماء مادر ما كجا است؟ وى ساكت شد و جوابى نداد، آنان وارد اتاق شده ديدند حضرت دراز كشيده حسين عليه‏السلام حضرت را تكان داد ديد از دنيا رفته است، فرمود: اى برادر خداوند تو را در مصيبت مادر پاداش دهد.

حسن خود را بر روى مادر انداخته و گاهى مى‏بوسيد و مى‏گفت: اى مادر با من سخن بگو پيش از آن كه روح از بدنم جدا شود، و حسين جلو آمده و پاهاى حضرت را مى‏بوسيد و مى‏گفت: اى مادر من پسرت حسينم، پيش از آنكه قلبم منفجر شود و بميرم با من صحبت كن.

اسماء به آنها گفت: اى فرزندان رسول خدا برويد نزد پدرتان على عليه‏السلام او را از مرگ مادرتان خبردار كنيد، آن دو از منزل بيرون رفته و صدا مى‏زدند:يا محمداه يا احمداه، امروز كه مادرمان از دنيا رفت رحلت تو تجديد شد، بعد به مسجد رفته و على عليه‏السلام را خبردار كردند حضرت با شنيدن خبر فوت فاطمه عليهاالسلام از هوش رفت و با پاشيدن آب بر او به هوش آمد و چنين گفت: اى دختر حضرت محمد به چه كسى تسليت بگوئيم، من هميشه به وسيله تو دلدارى داده مى‏شدم، بعد از تو چه كسى موجب دلدارى و تسليت من خواهد شد.

 

ـ احتجاج طبرسى، ج 1، ص 414- بحارالانوار، ج 43، ص‏ص 197، ح 28- سفينة، ج 2، ص 339.

2ـ عوالم، ج 11، ص 504- بحار، ج 43، ص 170، ح 11.

 

كيفيت وفات حضرت زهرا

1ـ به ام‏سلمه فرمود: برايم آبى آماده كن تا بدان غسل كنم، ام‏سلمه آب را آورد، غسل كرد و جامه پاكى پوشيد، دستور داد بسترش را در وسط اتاق بگستراند،به طرف راستش رو به قبله خوابيد و دست راستش را زير صورتش گذاشت.(1)

2-در روايت ديگرى آمده كه: حضرت به اسماء فرمود: آبى برايم آماده كن، بعد با آن غسل كرده و سپس فرمود: جامه‏هاى جديدم را به من بده، آنها را پوشيده و فرمود: بقيه حنوط پدرم را از فلان جا برايم بياور و زير سرم بگذار و مرا تنها گذاشته و از اينجا بيرون برو، مى‏خواهم با پروردگارم مناجات كنم.

اسماء مى‏گويد: از اتفاق بيرون شدم و صداى مناجات آن حضرت را مى‏شنيدم، آهسته به طورى كه مرا نبيند وارد شدم ديدم دست به سوى آسمان دراز كرده و مى‏گويد: پروردگارا به حق محمد مصطفى و اشتياقى كه به ديدار من داشت، و به شوهرم على مرتضى و اندوهش بر من و به حسن مجتبى و گريه‏اش بر من و به حسين شهيد و پژمردگى و حسرتش بر من و به دخترانم كه پاره تن فاطمه مى‏باشند و غم و اندوهى كه بر من دارند، از مى‏خواهم كه بر گناهكاران امت محمد ترحم فرمائى و آنان را بيامرزى و به بهشت وارد كنى كه تو بزرگوارترين سؤال شوندگان و مهربان‏ترين مهربانانى. (2))

-  و گفت: قدرى مرا به خود واگذار و بعد مرا بخوان، اگر پاسخ تو را دادم كه بسيار خوب و اگر جوابى ندادم بدان كه من به سوى پدر خود، (يا پروردگارم) رفتم.- 3

اسماء لحظه‏اى حضرت را به حال خود واگذاشت و بعد صدا زد و جوابى نشنيد، صدا زد اى دختر محمد مصطفى، اى دختر گرامى‏ترين كسى كه زنان حمل او را عهده‏دار شدند، اى دختر بهترين كسى كه بر روى ريگ‏هاى زمين پاى گذارده، اى دختر كسى كه به پروردگارش به فاصله دو تير كمان و يا كمتر نزديك شد، اما جوابى نيامد چون جامه را از روى صورت حضرت برداشت، مشاهده كرد از دنيا رخت بر بسته است، خود را به روى حضرت انداخت و در حالى كه ايشان را مى‏بوسيد گفت: فاطمه آن هنگام كه نزد پدرت رسول خدا رفتى سلام اسماء بنت عميس را به آن حضرت برسان، آنگاه گريبان چاك زده و از خانه بيرون آمد، حسنين به او رسيده و گفتند: اسماء مادر ما كجا است؟ وى ساكت شد و جوابى نداد، آنان وارد اتاق شده ديدند حضرت دراز كشيده حسين عليه‏السلام حضرت را تكان داد ديد از دنيا رفته است، فرمود: اى برادر خداوند تو را در مصيبت مادر پاداش دهد.

حسن خود را بر روى مادر انداخته و گاهى مى‏بوسيد و مى‏گفت: اى مادر با من سخن بگو پيش از آن كه روح از بدنم جدا شود، و حسين جلو آمده و پاهاى حضرت را مى‏بوسيد و مى‏گفت: اى مادر من پسرت حسينم، پيش از آنكه قلبم منفجر شود و بميرم با من صحبت كن.

اسماء به آنها گفت: اى فرزندان رسول خدا برويد نزد پدرتان على عليه‏السلام او را از مرگ مادرتان خبردار كنيد، آن دو از منزل بيرون رفته و صدا مى‏زدند:يا محمداه يا احمداه، امروز كه مادرمان از دنيا رفت رحلت تو تجديد شد، بعد به مسجد رفته و على عليه‏السلام را خبردار كردند حضرت با شنيدن خبر فوت فاطمه عليهاالسلام از هوش رفت و با پاشيدن آب بر او به هوش آمد و چنين گفت: اى دختر حضرت محمد به چه كسى تسليت بگوئيم، من هميشه به وسيله تو دلدارى داده مى‏شدم، بعد از تو چه كسى موجب دلدارى و تسليت من خواهد شد.

 

1ـ بلادى بحرانى «وفات فاطمه الزهراء» 77.

2ـ وفاه فاطمة الزهراء/ 78.

 

اهانت به اميرالمؤمنين عليه‏السلام

حال و هواى مركز حاكميت اسلامى به شكل ديگرى درآمده و جامه‏ى خلافت و حكومت تن‏پوش ديگران شده بود و خليفه‏ى بلافصل پيامبر نيز چاره‏اى جز تحمل محروميت و مداراى با معماران شبكه‏ى براندازى سقيفه بنى‏ساعده نداشت. در حقيقت با يك لعاب مردمى راه و روش پيغمبر كه متأثر از منطق توحيد و قرآن بود، تغيير داده شد. اما هنوز تا رسيدن به اهداف نهايى كودتا مسيرهايى بايد پيموده مى‏شد و براى طى اين مسير موانعى وجود داشت كه بايد بدون مسامحه از پيش روى برداشته مى‏شد.

دختر پيامبر كه يگانه يادگار عشق و ايثار و عاطفه و نبوت و رسالت او بود، اصليترين و مهمترين حجت و قاطعترين دليل براى اثبات اصالت ادعاى على بن ابى‏طالب و نفى خواسته‏هاى بى‏ريشه و اساس اصحاب سقيفه بنى‏ساعده بود. پس در باور كودتاگران چنين پايگاه خطرناكى به هيچ‏وجه قابل چشم‏پوشى نبود.

اين كانون مستند و محكم حمايت از حق امامت عدل، آنچنان در اوج و افراشتگى قرار داشت كه براى دستگاه ويرانگر كودتا تبديل به هدف اصلى شد. خطر بزرگ اين بود كه نه فاطمه (س) براى خود آسايش و آسودگى طلب مى‏كرد، نه برنامه‏ريزان دستگاه براندازى مى‏توانستند به سادگى از كنار وجود مؤثر او بگذرند و او را به خود واگذار كنند. از يك سو دختر رسالت در پاسدارى از حريم امامت، اهل عفو و گذشت و كوتاهى نبود، و از سوى ديگر افكار عمومى نمى‏توانست در بلندمدت نسبت به مواضع و آراى فاطمه (س) بى‏تفاوت بماند، لذا نفس حضور زهرا (س) به عنوان يك خطر جدى بالقوه تهديدكننده‏ى حاكميتى بود كه در منظر خاندان وحى و منطق توحيدى آنها داراى وجاهت الهى و مردمى نبود.

آنچه در روزهاى آغازين رحلت جانسوز رسول خدا به وقوع پيوسته بود براى ابقا و تداوم حاكميت بزرگان كودتا كفايت نمى‏كرد. ايجاد محدوديت هرچه بيشتر به منظور خارج ساختن اميرالمؤمنين و خاندان رسالت از زندگى فردى و اجتماعى مردم به عنوان يك استراتژى پايدار مى‏بايست تعقيب مى‏شد تا فرصتى براى به چالش كشيده شدن آراى بزرگان كودتا و دستاورد اجتماع سقيفه بنى‏ساعده در نتيجه درك صحيح مردم از حقايق پشت پرده به وجود نمى‏آمد.

 

فرمايش حضرت زهرا درباره امت پيامبر در لحظه شهادت

(1)اسماء گويد: ديدم حضرت دستهايش را به سوى آسمان بلند كرده و مى‏گويد: پروردگارا به حق حضرت محمد مصطفى و شوق و اشتياقى كه نسبت به من داشت و به شوهرم على مرتضى و اندوهى كه بر من دارد و به حسن مجتبى و گريه‏اش بر من، و به حسين شهيد و حسرت و افسردگيش نسبت به من و به دخترانم كه دختران فاطمه‏اند و آه ماتمشان بر من، از تو مى‏خواهم كه بر گنهكاران امت حضرت محمد ترحم فرموده، و آنان را ببخشائى و به بهشت واردشان سازى كه تو گرامى‏ترين سؤال شوندگان و ارحم الراحمين مى‏باشى)

 

1ـ بلادى البحرانى، «وفاه فاطمة الزهراء»/ 78

 

 


نام این ژنرال را به خاطر بسپارید

وقتی جنگ شروع شد این ژنرال سرتیپ خلبان عدنان الدلیمی درجه سروانی داشت . اولین ماموریت اودر همان ماههای اول جنگ بمباران یک بیمارستان در اهواز بود این بیمارستان مملو از بیماران غیر نظامی بود . در همان روزها بود که این خلبان همراه با یک اسکادران دیگر بازار روز اهواز و یک قطار مسافربری را بمباران کرد هنوز صحنه های دلخراش این کشتار عمومی در اذهان مردم جنوب زنده است .

خلان عدنان الدلیمی در سال 1954 (1333) در استان الاتبارشهر عانه متولد شد و پس از تحصیلات دوران متوسطه در سال 1975 (1354) وارد نیروی هوایی شد که دوره دهم نام گرفته بود او سه سال بعد از دانشگاه نیروی هوایی عراق فارغ التحصیل شد .

او پس از بمباران جزیره خارک در سال 1364 که طبق اطلاعیه نظامی عراق چند کشتی تجاری غرق شدند واسکله های جزیره خارکآسیب جدی دید موفق به دریافت مدال شجاعت ونشان قادسیه شد این چندمین پرواز او روی جزیره خارک بود .

او در همان سال 1364 به همراه یک اسکادران دیگر تهران را بمباران کرد . پروازهای این خلبان وبمباران مناطق مسکونی آبادان , اهواز, دزفول , بستان مهران تهران ودیگر شهر های ایران از افتخارات او محسوب می شد و خلبان عدنان همیشه به این بماران ها می نازید .د او حتی در مراسم اعطای مدال شجاعت وقت ازسوی صدام مورد لطف قرار گرفت به صدام گفت : ((سرورم من خانه های ایرانیان را به آتش کشیدم)) و صرام با لبخندی به وی گفت : ((آفرین به تو تو یکی از شیران قادسیه هستی که برای خود وعشیره ات مجد وافتخار آفریدی)) این مراسم در تاریخ 8/5/1986 صورت گرفت .

اما شهرت خلبان عدنان الدلیمی به خاطر کشتار تاریخی مردم حلبچه است واقعه ای که شانه به شانه فاجعه بزرگ هیروشیما در بستر تاریخ خواهد آمد .

آن روز او فرماندهی اسکادرانی را بعهده داشت که بمبهای شیمیایی خود را بر سر مردم مظلوم و بیگناه این شهر ریختند .

عدنان در تاریخ 1/7 /1988 در مصاحبه ای با مجله الف- با ی عراق می گوید : ((... به ما درباره بمباران شهرها دستوراتی داده شده بود . آن روز من مسول پایگاه هوایی الناصریه بودم . اخبار واصله حکایت از آن داشت که نیروهای ایرانی شهر حلبچه را اشغال کرده اند. پس از یک پرواز شناسایی متوجه شدیم که نیروهای ایرانی به عمق خاک ما نفوذ کرده اند .

به اطلاع فرماندهی رساندیم که در چنین شرایطی بمباران فایده ای ندارد از توپخانه خواسته شد تا این ماموریت را انجام دهد اما گلوله باران آنها هم فایده ای نداشت )) ژنرال حمید شعبان فرمانده نیروی هوایی عراق در تماس به عدنان می گوید : باید یک حمله شیمیایی به منطقه انجام دهید . ساعت دو بعد از ظهر زمان انجام عملیات بود و نیم ساعت بعد حلبچه در میان انبوه گازهای کشنده از نفس افتاد .

خلبان عدنان به یکی از دوستانش گفته بود وقتی عکسهای بمباران حلبچه به حمید شعبان فرمانده نیروی هوایی عراق نسان دادیم تصور کردیم به خاطر کشته شدن هموطنانش افسرده می شود ولی او خنده بر لبانش نشست و نزدیک بود از خوشحالی کنترل خود را از دست بدهد . حمید شعبان به ما گفت : آفقرین بر شما قهرمانان این تصاویر را به حضور حضرت رئیس جمهوری تقدیم خواهم کرد.تو خوشخال خواهد شد آفرین بر شما !.

بهد از مدتی عدنان و خلبان اسکادرانش با صدام ملاقات کردند و گزارشی از بمباران حلبچه به صدام داداند . صدام به آنها گفت : مهم این است که شما درس فراموش نشدنی به دشمن دادید .

این خلبانان از ملاقات با صدام برمی گشتند در حالی که هر کدام سه مدال شجاعت از سینه آمیخته بودند و سوئیچ یک دستگاه مرسدس بنزرا جیب داشتند .

پس از غملیات حلبچه خلبان عدنان به عنوان مشاور فرمانده نیروی هوایی – حمید شعبان – منصوب شد و بعد ازمدتی با دختر او که دانشجوی رشته امور اداری واقتصاد بود ازدواج کرد .

خلبان عدنان در تهاجم منافقین به کشورمان – عملیات مرصاد- ماموریت ایجاد پوشش هواپیما را برای آنان به عهده داشت . .حالا در کنار نام سرهنگ آمریکایی (( پل وار فیلد تیبتس )) که همه هنرش سبز کردن قارچ اتمی در خاک هیروشیما بود نام سرتیپ عدنان الدلیمی را هم به خاطر بسپارید .

 


 
  

نام این ژنرال را به خاطر بسپارید۲

 

در ارتشهای دنیا ژنرالهای بی افتخار کم نیست آدمهایی که لباسهای شیر میپوشند ولی با دل موش زندگی میکنند وقتی آلبوم ارتش عراق را ورق می زنیم به تصاویر زیادی از این آدمهای کوتوله بر می خوریم. یکی از این تصاویر ژنرال ((هشام صباح الفخری )) است این ژنرال اهل موصل است و از اولین روز جنگ تا آخر آن نامش در فهرست افسرانی بود که قلاده دستورات صدام را به گردن داشتند اگر روزی دادگاه با انصافی برای بررسی جنایتهای جنگی نظامیان عراق در گوشه ای از جهان تشکیل شود هشام روی اولین صندلی مجرمان خواهد نشست .

سمتهای گوناگون هشام در ارتش عراق چهره آشنایی از او ساخته اشت او زمانی معاون فرمانده گردان تانک از لشگر چهارم بود بعد فرمانده گردان تانک شد فرماندهی تیپ دهم زرهی را هم بعهده داشت و در اغاز جنگ فرمانده لشکر دهم زرهی بود در اثنای جنگ با ایران فرماندهی سپاه چهارم رسید و زمانی هم معاون رئیس ستاد ارتش بودهشام در آخرین روزهای جنگ فرمانده یکی از سه محور اصلی در عملیات بازپس گیری شبه جزیره فاو بود .

او هم مثل یشتر فرماندهان عالی رتبه ارتش عراق فرصت پاسخگویی به عقده های موروثی خود را پیدا کرد این همان راهی است که پیش از او صدام , اهل روستای ((العوجه)) تکریت آن را پشت سر گذاشته بود .

انتخاب سه آجودان ویژه که هر کدام وظیفه خاصی بعهده داشتند اولین عائله نظامی او را زمانی که فرمانده لشکر دهم بود تشکیل می دادنداولین آنان یک سروان بود بنام ((طلال البغدادی )) که هشام اورا  مامور کرده بود در خدمت همسر وخانواده اش  قرار گیرد اجودان دوم درجه ستوان یکمی داشت بنام ((فتحی الفخری)) که او را قدم به قدم در جبهه ها همراهی می کرد ؛ سومین آجودان که که سرهنگ ((عباس قومیه )) نام داشت مامور برنامه ریزی عیش ونوش هشام بود که عشرتکده های خصوصی بغداد بخصوص کاباره العباس را باب میل فرماندهش مهیا می کرد آنطوری که افسران عراقی درایران می گویند عباس قومیه برای این کارها سنگ تمام می گذاشت

هشام برای قتل عام مردم روستاهای مرز نشین و اسیران جنگی ما دستش کاملا باز بود کمتر اسیر ایرانی بود که هشام با او روبرو شود و گلوله های سلاح کمری او در سینه اش ننشیند او در عملیات ((فتح المبین )) وقتی صف اسیران ایرانی را از هلی کوپتر میبیند به خلبان دستور می دهد که همه آنها را از هوا به رگبار ببندد و خلبان هم دستور را اجرا می کند .

کینه هشام از ایرانیان همان سلاحی بود که صدام در زاغه دل ارتش عراق آن را پنهان کرده بود .از مشهورترین قتل عامهای هشام که ما امروز او را یکی از بزرگترین جنایتکاران جنگی عراق می دانیم علاوه بر کشتار جمعی و فردی اسیران ایرانی قتل عامی بود که در استادیوم ورزشی شهر ((العماره)) به راه انداخت .

آن روز هشام در برابر چهارصد سرباز و درجه دار عراقی که در عملیات بدر فرار کرده بودند قرار گرفت این اتفاق در زمستان سال 1362 افتاد مردم زیادی در استادیوم گرد آمده بودند و تعدا زیادی هم نظلمی عراقی برای گرفتن عبرت ! سکوهای سیمانی این استادیوم را پر کرده بودند . هشام در حالی که روی صندلی راحتی  نشسته بود و در کنارش سرهنگ ثابت سلطان قرار داشت با حرکت دستش فرمان آتش ر ابه جوخه آتش صادر کر د و چهار صد نظامی عراقی در برا بر چشمان هموطنان خود روی زمین فوتبال در خون غلطیدند .

صفحه های تاریخ جنگ عراق با ایران نام این ژنرال بی افتخار را به عنوان یکی از جنایتکاران بزرگ جنگی همیشه به خاطر خواهد داشت .      

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 16:15  توسط ستاد فرهنگی مسجد شهید کلانتری تبریز | 
 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 21:32  توسط ستاد فرهنگی مسجد شهید کلانتری تبریز | 

عشق يعني « همت » و يک دل خدا
توي سينه اشتياق کربلا
عشق يعني شوق پروازي بزرگ
در هجوم زخم‌هاي بي‌صدا
عشق يعني قصة عباس و آب
در « طلاييه » غروب آفتاب
عشق يعني چشم‌ها غرق سکوت
در درون سينه، اما انقلاب
عشق يعني آسمان غرق خون
در شلمچه گريه‌گريه.... تا جنون
عشق يعني در سکوت يک نگاه
نغمة انا اليه راجعون
عشق يعني در فنا نابود شدن
در ميان تشنگان ساقي شدن
عشق يعني در ره دهلاويه
غرق اشک چشم، مشتاقي شدن
عشق يعني حرمت يک استخوان
يادگار از قامت يک نوجوان
آنکه با خون شريفش رسم کرد
بر زمين، جغرافياي آسمان


حاج ابراهیم همت در سال 1339 در پل نو قائم شهر در خانواده ای متوسط از حیث مادی ، اما متدین و با تقوا به دنیا آمد . مثل همه بچه ها در هفت سالگی قدم در راه مدرسه گذاشت . دوره ابتدایی را در پل سفید به پایان رساند . برای ادامه تحصیل در دوره راهنمایی ، به قائم شهر رفت و تا سوم راهنمایی را با موفقیت پشت سرگذاشت . ابراهیم سال سوم راهنمایی بود که انقلاب شروع شد ، از این رو ، درس و مشق را رها کرده ، وارد فعالیتهای انقلابی گردید .

از آن جا که پدر ابراهیم اهل تقوا ، تهجد و نوافل بود ، فرزندش را با احساسات ناب مذهبی تربیت می نماید . از این رو پیوندی وثیق میان این خانواده و روحانیت متعهد ایجاد می شود . پدر به ابراهیم " نهج البلاغه " و " شبهای پیشاور " تعلیم می دهد و او را با بنیانهای مذهبی آشنا می سازد .

سید برای مبارزه علیه رژیم ، شب و روز نمی شناسد و همراه همشاگردان ودوستان انقلابی خود ، به شعار نویسی در و دیوار و خیابانهای قائم شهر می پردازد . همچنین در پخش اعلامیه ها و عکسهای حضرت امام خمینی از هیچ کوششی دریغ نمی کند . یک بار هنگام پخش اعلامیه حضرت امام توسط مأموران ژاندارمری دستگیر می شود ومورد ضرب و شتم قرار می گیرد . پیش از به ساواک منتقل شدن ، توسط عده ای از مردم از زندان ژاندارمری آزاد می شود . ابراهیم همیشه و در تمام صحنه های اوج انقلاب حضور فعال پیدا می کند . یک بار در قائم شهر هنگام تظاهرات ، یکی از مأموران ژاندارمری را با شجاعت تمام خلع سلاح می کند .

سید ابراهیم مدتها پیش از شروع جنگ تحمیلی ، برای مقابله با گروهکهای ضد انقلاب ، داوطلبانه به کردستان اعزام می شود و حدود دو سال در محور پاوه و دیگر شهرهای این استان ، در کنار دیگر رزمندگان ، از جمله حاج ابراهیم همت می جنگد . پس از شکل گیری تیپ 27 محمد رسول الله ( صلی الله علیه و آله و سلم ) همراه شهید همت وارد این تیپ می شود و مدتی در آن تیپ به فعالیت می پردازد . سید در سال 1362 مدتی با مسؤلیت گردان میثم در چند عملیات حضور می یابد و با ابراز رشادت و شهامت ، نقش مؤثر و فعال در جبهه ها ایفا می کند . او مدتی نیز به عنوان فرمانده گردان مسلم بن عقیل منصوب شده و منشأ خدمات ارزنده ای در عملیاتها می گردد.

سید ابراهیم در بیشتر عملیاتها با مسؤلیت فرمانده گردان یا محور ، حضوری فعال و تلاشگر می یابد . در عملیات خیبر شجاعتی وصف ناشدنی از خود بروز می دهد . در عملیات والفجر مقدماتی ، والفجر یک و والفجر چهار توان بالای نظامی و مدیریت نظامی خود را به نمایش می گذارد و با رشادت تمام ، به هدایت نیروها می پردازد . در مورد فعالیتهای دوران دفاع مقدس ابراهیم ، برادرش می گوید :" ابراهیم یک بار در راه نوسود به پاوه زخمی شد . گویا ضد انقلاب برای دستگیری ایشان کمین گذاشته بود . چراکه او مسؤل پایگاه بود . اما پیشمرگان کرد او را از کمین نجات می دهند . مدتی در بیمارستان پاوه بستری بود . در عملیات والفجرمقدماتی یک نارنجک کنارش منفجر می شود که صورت و تنش را پر از ترکش نارنجک می شود . به خاطر این مجروحیت ، مدتی در بیمارستان بستری گردید.....


  ويژگي هاي برجسته شهيد:

 

او عارفي وارسته، ايثارگري سلحشور و اسوه اي براي ديگران بودکه جز خدا به چيز ديگري نمي انديشيد و به عشق رسيدن به هدف متعالي و کسب رضاي خدا و حضرت احديت، شب و روز تلاش مي کرد و سخت ترين و مشکل ترين مسئوليت هاي نظامي را با کمال خوشرويي و اشتياق و آرامش خاطر مي پذيرفت.

سردار سرلشکر رحيم صفوي فرمانده سپاه پاسداران انقلاب اسلامي درباره وي چنين مي گويد:

«او انساني بود که براي خدا کار مي کرد و اخلاص در عمل از ويژگي هاي بارز او بود، ايشان يکي از افراد درجه اولي بود که هميشه ماموريت هاي سنگين بر عهده اش قرار داشت. حاج همت مثل مالک اشتر بود که با خضوع و خشوعي که در مقابل خدا و در برابر دلاورمردان بسيجي داشت، در مقابله با دشمن همچون شيري غرّان از مصاديق «اشداء علي الکفار، رحماء بينهم» بود. همت کسي بودکه براي اين انقلاب همه چيز خودش را فدا کرد و از زندگيش گذشت. او واقعاً به امر ولايت اعتقاد کامل داشت و حاضر بود در اين راه جان بدهد، که عاقبت هم چنين کرد. هميشه سفارش مي کرد که دستورات را بايد موبه مو اجرا کرد. وقتي دستوري هر چند خلاف نظرش به وي ابلاغ مي شد، از آن دفاع مي کرد. ابراهيم از زمان طفوليت، روحي لطيف ،عبادي و نيايشگر داشت.»

پدر بزرگوارش مي گويد:

«محمد ابراهيم از سن 10 سالگي تا لحظه شهادت در تمام فراز و نشيب هاي سياسي و نظامي، هرگز نمازش ترک نشد. روزي از يک سفر طولاني و خسته کننده به منزل بازگشت. پس از استراحت مختصر، شب فرا رسيد. ابراهيم آن شب را به همه خستگي هايش تا پگاه، به نماز و نيايش ايستاد ووقتي مادرش او را به استراحت سفارش نمود، گفت: مادر! حال عجيبي داشتم. اي کاش به سراغم نمي آمدي و آن حالت زيباي روحاني را از من نمي گرفتي.»

اين انسان پارسا تا آخرين لحظات حيات خود، دست از دعا و نيايش بر نداشت. نماز اول وقت را بر همه چيز مقدم مي شمرد و قرآن و توسل برنامه روزانه او بود. او به راستي همه چيز را فداي انقلاب کرده بود. آن چيزي که براي او مطرح نبود خواب و خوراک و استراحت بود. هر زمان که براي ديدار خانواده اش به شهرضا مي رفت، در آنجا لحظه اي از گره گشايي مشکلات و گرفتاري هاي مردم باز نمي ايستاد و دائماً در انديشه انجام خدمتي به خلق الله بود.

شهيد همت آنچنان با جبهه و جنگ عجين شده بود که در طول حيات نظامي خود فرزند بزرگش را فقط شش بار و فرزند کوچکتر خود را تنها يکبار در آغوش گرفته بود.

 

او بسان شمع مي سوخت و چونان چشمه ساران در حال جوشش بود و يک آن از تحرک باز نمي ايستاد. روحيه ايثار و استقامت او شگفت انگيز بود. حتي جيره و سهميه لباس خود را به ديگران مي بخشيد و با همان کم، قانع بود و در پاسخ کساني که مي پرسيدند چرا لباس خود را که به آن نيازمند بودي، بخشيدي؟ مي گفت: «من پنج سال است که يک اورکت دارم و هنوز قابل استفاده است!»

او فرماندهي مدير و مدبر بود. قدرت عجيبي در مديريت داشت. آن هم يک مديريت سالم در اداره کارها و نيروها. با وجود آنکه به مسائل عاطفي و نيز اصول مديريت احترام مي گذاشت و عمل مي کرد، در عين حال هنگام فرماندهي قاطع بود. او نيروهاي تحت امر خود را خوب توجيه مي کرد و نظارت و پيگيري خوبي نيزداشت . کسي را که در انجام دستورات کوتاهي  مي نمود بازخواست مي کرد و کسي را که خوب عمل مي کرد تشويق مي نمود.

بينش سياسي بُعد ديگري از شخصيت والاي او به شمار مي رفت. به مسائل لبنان و فلسطين و ساير کشورهاي اسلامي بسيار مي انديشيد و آنچنان از اوضاع آنجا مطلع بود که گويي ساليان درازي در آن سامان با دشمنان خدا و رسول(ص) در ستيز بوده است. او با وجود مشغله فراوان از مطالعه غافل نبود و نسبت به مسائل سياسي روز شناخت وسيعي داشت.

از ويژگي هاي اخلاقي شهيد همت برخورد دوستانه او با بسيجيان جان برکف بود. به بسيجيان عشق مي ورزيد و همواره در سخنانش از اين مجاهدان مخلص تمجيد و قدرشناسي مي کرد. «من خاک پاي بسيجيان هم نمي شوم.اي کاش من يک بسيجي بودم و در سنگر نبرد از آنان جدا نمي شدم.»

وقتي در سنگر هاي نبرد، غذاي گرم براي شهيد همت مي آوردند سوال مي کرد: آيا نيروهاي خط مقدم و ديگر اعضاي همرزممان در سنگرها همين غذا را مي خورند يا خير؟ و تا مطمئن نمي شد دست به غذا نمي زد.

شهيد همت همواره براي رعايت حقوق بسيجيان به مسئولان امر تاکيد و توصيه داشت. او که از روحيه ايثار و استقامت کم نظيري برخوردار بود، با برخوردها و صفات اخلاقي اش در واقع معلمي نمونه و سرمشقي خوب براي پاسداران و بسيجيان بود و خود به آنچه مي گفت، عمل مي کرد. عشق و علاقه نيروها به او نيز از همين راز سرچشمه مي گرفت. براي شهيد همت مطرح نبود که چکاره است، فرمانده است يا نه. همت يک رزمنده بود، همت هم مرد جنگ بود و هم معلمي وارسته.

 

نحوه شهادت:

 

شهيد همت در جريان عمليات خيبر به برادران گفته بود: «بايد مقاومت کرده و مانع از بازپسگيري مناطق تصرف شده، توسط دشمن شد. يا همه اينجا شهيد مي شويم و يا جزيره مجنون را نگه مي داريم.»

 

رزمندگان لشکر نيز با تمام توان در برابر دشمن مردانه ايستادگي کردند. حاجي جلو رفته بود تا وضع جبهه توحيد را از نزديک بررسي کند، که گلوله توپ در نزديکي اش اصابت مي کند و اين سردار دلاور به همراه معاونش، شهيد اکبر زجاجي، دعوت حق را لبيک گفتند و سرانجام در 24 اسفند سال 62 در عمليات خيبر به لقاء خداوند شتافتند.



خاطره همسر سردار شهيد مهدي باکري از سجاياي شهيد :

 آقا مهدي مي گفت : « دنيا مثل شيشه اي مي ماند که يک دفعه مي بيني از دستت افتاده و شکست ! »
وقتي خيلي عصباني بود و مي خواست خطاب به کسي خيلي جدّي حرف بزند به او مي گفت :
« مؤمن خدا » يا « پدر آمرزيده ! »
وقتي اصرار مي کردم که بگويد در عمليات چه اتفاقي افتاده و چه کاري کرده است صحبت نمي کرد و فقط مي گفت که من کاري نمي کنم ، بسيجي ها تمام کاره ها را مي کنند . زندگي آقا مهدي سرشار از عشق به امام (ره) بود تا آنجا که چند لحظه قبل از شهادتش هرچه بچه هااصرار مي کنند از رود دجله بگذرند ، قبول نمي کند و مي گويد : « حرف امام را اجرا کنيد ! »
 

پنجاه خاطره از شهید مهدی باکری

 50- کنار جاده صفی آباد – دزفول ، مزرعه های کاهو برق می زد. گفت « وایستابخریم.» چند تایش را همان جا شستیم و دوباره راه افتادیم. چند برگ کاهو خوره بود که گفت « کسی توی لشکر کاهو نداره. یادت باشه رسیدیم اهواز، به تدارکات بگم واسه ی همه بخره.»

51- سرجلسه ، وقت نماز که می شد، تعطیل می کرد تا بعد نماز . داشتیم می رفتیم اهواز . اذان می گفتند. گفت« نماز اول وقت رو بخونیم .» کنار جاده آب گرفته بود. رفتیم جلوتر؛ آب بود . آنقدر رفتیم ، تا موقع نماز اول وقت گذشت . خندید و گفت « اومدیم ادای مؤمن ها رو در بیاریم ، نشد.»

52- بعد از سخن رانی ول کنش نبودند. این قدر دور و برش می رفتند و می آمدند که از کارهای بعدیش عقب می افتاد . به م گفت « من بعد از این جا یه جای دیگه کار دارم. باید سر وقت برسم . صحبت من که تمام شد، تندی می آی مداحی رو شروع می گنی. نکنه فاصله بندازی و معطل کنی ها!»

53- سرش را پایین انداخت و گفت « سه ماه منتظر مونده اید واسه ی همچین روزی . چی بگم ؟ شرمنده م ! عملیات لو رفته . آب انداخته اند توی منتطقه » همه توی میدان صبحگاه داشتند گریه می کردند، او هم مثل بقیه .

54- گفتند « زیر هجده ساله ها برند پرسنلی برگیه تسویه بگیرند.» برگه ها دستمان بود. زار می زدیم التماس می کردیم بگذاردند برویم پیشش. سر به سرمان گذاشت. گت « بفرمایید خرابکارا!  تخریب چی هر جا بره ، حتما واسه ی خراب کاریه .» رفیقم با گریه گفت« قد شما که از ما هم کوتاه تره .» خنده ای کرد، گفت « برگردید برید سر گردان خودتون.»

55- قرار بود عملیات کنیم. با یک بلد چی محلی رفتیم شناسایی. نمی دانست چه کاره ایم . اطلاعات را به رمز روی یک تکه کاغذ می تنوشتیم. جوری رفتار می کردیم که شک نکند . فکر می کرد همی طوری می خواهیم هور را ببینیم . حتی بعضی وقت ها می گفت « این جاها خطرناکه » تما کارهایمان را توی بلم انجام میدادیم؛ غذا می پختیم ، نماز می خواندیم، استراحت می کردیم.خیلی کم حرف می زدیم. بیشتر سکوت مطلق بود. چهار روز.

56- همه داشتند سوار قایق می شدند. می خواستیم برویم عملیات. یکی از بچه ها ، چند ماهی دست کوموله ها اسیر بود. هنوز جای شکنجه روی بدنش بود. وقتی سوار شد، داد زد « پدر شون رو در می آریم. انتقام می گیریم.» تا شنید گفت « تو نمی خواد بیای. ما واسه ی انتقام جایی نمی ریم.»

57- شب آخر از خستگی رو پا بند نبودیم. قرار شد چند ساعت من بخوابم، چند ساعت او. نوبت خواب او بود. بیرون سنگر داشتم کارهایم را می کردم که بچه ها آمدند سراغش را گرفتند. رفته بودند توی سنگر پیدایش نکرده بودند. هرچه گشتیم نبود. از خط تماس گرفت. گفت« کار خاکریز تمومه.» یک تکه از خاکریز باز بود؛ قبلش هرکه رفته بود، نتوانسته بود درستش کند.

58- بیست روز مانده بود به عملیات خیبر. همه ی فرمانده دسته ها را جمع کرده بود، ازشان گزارش بگیرد . به فرماند ده زرهی گفت« چه کاره اید؟» گفت « ما آماده نیستیم.تانکهامون هم هنوز آماده نیستن.» آقا مهدی به ش گفت « خیله خب ، تو نمی خاد بیای.» به فرمانده تخریب گفت« شما چه طور ؟» جواب داد « بچه ها ی ما هنوز آموزش کافی ندیده ن.» آقا مهدی گفت« شما هم نیا. به جای این که شما ها برین رو مین، خودمون می ریم.» سومی که دید اوضاع این جوری است، گفت« حاجی خیالت از بابت بچه های ماراحت.»

59- اولین روز عملیات خیبر بود. از قسمت جنوبی جزیره ، با یک ماشین داشتم بر می گشتم عقب. توی راه دیدم یک ماشین با چراغ روشن داشت می آمد. این طور راه رفتن توی آن جاده ، آن هم روز اول عملیات، یعنی خودکشی.جلوی ماشین راگرفتم. داننده آقا مهدی بود. به ش گفتم « چرا این جوری می ری؟ می زننت ها .» گفت « می خوام به بچه ها روحیه بدم. عراقی ها رو هم بترسونم. می خوام یه کاری کنم او نا فکر کنن نیروهامون خیلی زیاده.»

60- برادرش فرمان ده یکی از خطوط عملیات بود. رفته بودم پیشش برای همآهنگی . همان موقع یک خمپاره انداختند من مجروح شدم . دیدم که برادرش شهید شد. وقتی برگشتم، چیزی از شهادت حمید نگفتم؛ خودش می دانست. گفتم « بذار بچه ها برن حمید رو بیارن عقب.» قبول نکرد. گفت « وقتی رفتن بقیه رو بیارن، حمید رو هم می آرن.» انگار نه انگار که برادرش شهید شده بود. فقط به فکر جمع و جور کردن نیروهایش بود. تا غروب چند بار دیگر هم گفتم؛ قبول نکرد. خط سقوط کرد و همه شهدا ماندند همان جا.

61- داشتیم زخمی ها و شهدا را جمع می کردیم. یکی رفت جنازه ی برادر حاجی را بردارد . آقا مهدی وقتی دید، نگذاشت . گفت « برو به مجروح ها برس» خودش داشت خون صورت یکی از مجروح ها را با دست پاک می کرد.

62- همه دمغ بودیم . خبر شهادت حمید بد جوری حالمان را گرفته بود. آقا مهدی وقتی قیافه هامان را دید، مسئول تدارکات را صدا کرد. گفت « چی به خورد اینا دادی این ریختی شده ن؟ » بعدش گفت « امروز روز مبعثه . باید خوش حال باشین. قیامت چی می خواین جواب حضرت زهرا رو بدین؟» بعد به همه مان کمپوت داد و سر حالمان آورد.

63- پانزده روز می شد که حمید و مرتضی یاغچیان شهید شده بودند آقا مهدی آمد، بهم گفت « واسه ی شهادت این بچه ها نمی تونستی یه پارچه بزنی؟» گفتم« خیل وقته بچه های تبلیغات پلاکارد آماده کرده ن ، ولی با خودمون گفتیم شاید صلاح نباشه بزنیم. بچه ها اگه ببینند ، روحیه شون خراب می شه.»یک جوری که انگار ناراحت شده باشد نگاهم کرد و گفت « یعنی می گی این بچه ها از شهادت می ترسن ؟ مگه این راهی که دارن می رن غیر شهادت جایی دیگه هم می ره؟ وقتی شهادت اینا رو تذکر بدیم همه مون روحیه می گیریم.»

64- از بس با آمبولانس این طرف و آن طرف رفته بود، یکی از یخچال هایش شکسته بود. زنگ زد به م . گفت«خسارت این یخچال چه قدر می شه؟» گفتم« برای شما هیچی .» قطع کرد. معلوم بود از حرفم ناراحت شده. کلی التماس کردم تا قبول کرد بروم پیشش. به م گفت « مگه بیت المال من و تو داره که این جوری حرف می زنی؟»

65- یکی از بچه ها شب ها چشمش جایی رانمی دید. آخر شب رفته بود دستشویی ، نمی توانست راه سنگرش را پیدا کند و برگردد. آقا مهدی که دید دارد دور خودش می چرخد ، به ش گفته بود «مال کدوم گروهانی ؟» گفته بود « بهداری .» آقا مهدی دستش راگرفته بد و آورده بودش دم سنگرش . قسم می خوردیم « اونی که دیشب آوردت آقا مهدی بود. » باور نمی کرد.

66- اتفاقی آمده بود سنگر ما ؛ سرظهر . نماز خواندیم . برای ناهار هم نگه ش داشتیم. چند قوطی تن ماهی را باز کردیم. نخورد. گفت « روغنش واسه معده م خوب نیست.» می دانستم معده ش ناراحتی دارد. گفت « اگه لوبیا بود، می خوردم.» پا شدم کنسرو لوبیا پیدا کنم . هر چه گشتم، نبود. سر سفره که آمدم ، دیدم دارد نان خشک های توی سفره را جمع می کند و می خورد. همان شد ناهارش.

67- مسول تدارکات شهید شده بود. آقا مهدی به م گفت « تو برو کارهاش رو ردیف کن.» بعدش گفت « بچه ها خرما میخوان . یه جوری براشون خرما جور کن.» من که اصلا از برنامه ی خرید و تداکات خبر نداشتم، گفتم« چشم ، خودم می رم شهر خرما می خرم.» آقا مهدی پرسید « پول داری؟» گفتم آره ، چهار هزار تومنی هست.» زد زیر خنده و گفت « الله بنده سی، ما خرما زیاد می خوایم . پانزده تن شایدم بیش تر.» صدام کردند که « آقا مهدی پشت بی سیمه .» وقتی با هاش صحبت کردم ، از قضیه ی خرما پرسید. گفتم« هنوز کاری نکرده ام .» گفت « عیب نداره . باشه بعدا یه کاریش می کنیم.خدا بزرگه !» یکی آمده بود جلوی در انبار با کامیونش . بار برامون آورده بود. یک برگه ی سبز دستش بود و دنبال مسئول تدارکات می گفت. بهش گفتم « فعلا من کارهای تدارکات رو راست و ریس می کنم. مسئولش شهید شده. » گفت برگه را امضا کنم؛ رسید خرما بود. آقا مهدی دوباره که بی سیم زد، قضیه خرما را برایش گفتم. گفت « نگفتم خدا بزرگه ؟ »

68- یک وانت از انبار مهماتشان پر کرده بودیم. تا آمدیم حرکت کنیم ، آمد جلوی ماشین و نگذاشت رد شویم. هرچه گفتیم « بچه ها توی خط مهمات می خوان! » قبول نمی کرد. می گفت « زاغه مال بچه های ماست.کسی حق نداره ازش چیزی برداره.» کارداشت بیخ پیدا می کرد که آقا مهدی سروکله اش پیدا شد. بهش گفتم ، رفت سمتش و صورتش را بوسید و گفت« به فرمانده لشکرتون سلام برسون ، بگو مهدی باکری مهمات میخواست،از اینجا برداشت. اگه ول نکرد و ناراحت شد ، بیا به م بگو، عینش رو برمی گردونم.»

69- - کسی که شد مسئول شناسایی یعنی شده چشم لشکر. حالا که دار می ری، یادت باشه اگه چیز به درد بخوری گیرت نیومد برنگرد. –آخه اگه زیاد طولش بدم، می ترسم اسیر شم. – اگه اسیر شدی، به شون می گی این جا بیست تا لشکره ، با تمام تجهیزات می خواد عملیات کنه . بجه ها مرتب با دوربین دید می زدند ، شاید خبری ازش بشود. همه می گفتند « دیگه حتما تا حالا شهید شده .» هفتاد و دو ساعت بعد سر و کله اش پیدا شد. می خندید . می گفت « کلی حرف دارم واسه ی آقا مهدی.»

70- کم سن و سال بود. از این چادر به آن چادر دنبال فرمان ده لشکر می گفت. به ش گفتم« چی کارش داری حالا؟» گفت « پوتین ندارم . می خوام ازش پوتین بگیرم.»گفتم «خب چرا نمی ری تدارکات ؟» گفت « فقط باید از خودش بگیرم .» بالاخره پیداش کرد. به آقا مهدی گفت « تو که بلد نیستی لشکر رو اداره کنی ، چرا نمی ری یکی دیگه جات کار کنه ؟ یه جفت پوتین هم نمی تونی بدی به نیروهات؟» آقا مهدی خنده ش گرفته بود. نه حرفی به ش زد ،نه کاریش کرد. رفت یک جفت پوتین آورد ، داد به ش.

71- با آقا مهدی جلسه داشتیم. همه مان را جمع کرد توی چادر و کالک منطقه را باز کردو شروع کرد صحبت کردن. یک کم که حرف زد، صدایش قطع شد . اول نفهمیدیم چه شده، ولی دقت که کردیم ، دیدیم از زور خستگی خوابش برده . چند دقیقه همان طور ساکت نشستیم تا یک کم بخوابد . بیدارکه شد، کلی عذر خواهی کرد و گفت « سه – چهار روزی می شه که نخوابیده م.»

72- چند وقتی می شد که حمید شهید شده بود. یک روز با آقا مهدی رفته بودیم مسجد اعظم قم . احسان را هم با خودش آورده به م گفت « آقا دایی، من کار دارم، می رم چند دقیقه دیگه می آم . شما بی زحمت احسان رو نگه دارین.» رفت . پاشدم تا قرآن بردارم . آمدم دیدم احسان نیست. این طرف و آن طرف را هم گشتم؛ نبود. همان موقع مهدی برگشت. پرسید « احسان کو؟» گفتم « رفتم قرآن بیارم ، اومدم دیدم نیست.» نارحت شده بود. گفت«آخه من اون بچه رو دادم دست شما، حالا می گین نیست! »اولین بار بود که می دیدم عصبانی شه. خیلی احسان را دوست داشت.

73- به ش گفتم« خیلی از بچه های امداد مرخصی می خوان. بعضی هاشون می خوان تسویه کنن. چی به شون بگم؟» گفت « ازقول من به شون سلام برسون ، بعد بگو اگه رفتید خونه، ازتون پرسیدند توی این مدت که جبهه بودین خط مقدم رو هم دیدید یا نه ، چی به شون می گین. اگه جواب داشتند که بسم الله. هر کدومشون خواست بره، می تونه بره. اگه جواب نداشتن، بمونن.» عین صحبت های آقا مهدی را به شان گفتم. هیچ کدامشان نرفتند.

74- توجیهمان می کرد. می گفت که چه کار کنیم و چه کار نکنیم.عرای ها هم یک بند می زدند. بعضی وقت ها گلوله ی توپ می خورد همان نزدیکی. آقا مهدی هم عین خیالش نبود و حرف هایش را می زد. گاهی می گفت« اینا مامور نیستند.» یکی از خمپاره ها درست خورد دو – سه متری بالای سرمان، پشت خاک ریز. صدای انفجارش خیلی بلند بود؛ کلی گرد وخاک رفت هوا. همه نیم خیز شدیم . سرمان را که بلند کردیم، دیدیم آقا مهدی ایستاده و دارد می خندد. گفت « اینم مامور نبود.»

75- یکیشان با آفتابه آب می ریخت ، آن یکی سرش را می شست . – به ت می گم کم کم بریز. – خیله خب. حالا چرا این قدر می گی؟- می ترسم آب آفتابه تموم بشه. – خب بشه می رم یه آفتابه دیگه آب می آرم.رفته بود برایش آب بیاورد که به ش گفتم « خوبه دیگه ! حالا فرمانده لشکر باید بیان سر آقا رو بشورن! » گفت « چی می گی؟ حالت خوبه ؟» گفتم « مگه نشناختیش؟»گفت نه.

76- یکی را می خواستیم برای فرمان دهی گردان. آقا مهدی به م گفت « آدم داری؟» گفتم « یکی از بچه ها بد نیست؛ فرمان ده گروهانه. میگم بیاد پیشت.» توی راه باهش صحبت کردم.توجیهش کردم. می ترسیدم قبول نکند. بنده ی خدا اخلاق خاصی داشت؛ یک کمی تند بود. دیده بودم قبلا با فرمانده گردانش جر و بحث کرده بود. دوتایی نشسته بودند توی نفربر. آقا مهدی حرف می زد و او سرش را انداخته بود پایین و فقط گوش می کرد. حرف های آقا مهدی که تمام شد ، فقط یک جمله گفت. گفت « روی چشم .هرچی شما بگین.» از ماشین که می آمد بیرون ، داشت گریه می کرد.

77- توی بهداری کار می کردم. معاون بودم . مسئولمان رفته بود مرخصی ، من به جایش رفتم جلسه ی مسئولین دسته ها . یک چیزهایی در مورد آقا مهدی شنیده بودم . یکی – دو بار هم از دور دیده بودمش ، ولی اصلا نمی شناختمش. حتی چهره اش هم در خاطرم نبود. توی چادر که نشسته بودیم، به یکی از بچه ها گفتم« این آقا مهدی کیه؟» گفت « مگه نمی شناسیش؟» گفتم« چرا ، می خوام بیش تر بشناسمش.» گفت « بغل دستت نشسته.»

78- یکی از برادرهام شهید شده بود. قبرش اهواز بود. برادر دومیم توی اسلام آباد بود. وقتی با خانواده ام از اهواز برمی گشتیم ، رفتیم سمت اسلام آباد . نزدیکی های غروب رسیدیم به لشکر. باران تندی هم می آمد. من رفتم دم چادر فرماندهی ، اجازه بگیرم برویم تو . آقا مهدی توی چادرش بود. به ش که گفتم؛ گفت « قدمتون روی چشم . فقط باید بیاین توی همین چادر ، جای دیگه ای نداریم.» صبح که داشتیم راه می افتادیم، مادرم به م گفت« برو آقا مهدی رو پیدا کن ، ازش تشکر کنم.» توی لشکر این ور و اون ور می رفتم تا آقا مهدی را پیدا کنم. یکی به م گفت « آقا مهدی حالش خوب نیست؛ خوابیده.» گفتم « چرا ؟» گفت « دیشب توی چادر جا نبود. تا بخوابد یه جای دیگه پیدا کنه، زیر بارون موند، سرما خورد.»

79- دست برد یک قاچ خربزه بردارد، اما دستش را کشید ؛ انگار یاد چیزی افتاده بودم. گفتم « واسه ی شما قاچ کرده م بفرمایید. ! » نخورد . هرچه اصرار کردم ، نخورد . قسمش دادم که این ها را با پول خودم خریده م و الان فقط برای شما قاچ کرده ام. باز قبول نکرد. گفت « بچه ها توی خط از این چیزا ندارن.»

80- پیرمرد نگذاشت آقا مهدی برود توی حمام . به ش گفت « بازدید بی بازدید. لازم نکرده نیگا کنی . اگه می خوای بری تو ، می ری مثل بقیه توی صف وا می ایستی تا نوبتت بشه.» رفت توی صف تا نوبتش بشود .

81- پشت وانت ، پر گلوله ی آرپی جی بود . نفهمیدم چی شد که چپ کردم . می دانستم همان نزدیکی ها عراق ها هستند؛ همان جایی که خاکریز درست و حسابی نداشت. هرچه قدر قبلا گفته بودیم « یه فکری برای این جا بکنین .» ، کسی جرات نکرده بود خاکریز بزند. ازم صدا در نمی آمد. می ترسیدم . توی کابین ماشین هم بدجوری گیر کرده بودم. همان موقع صدای یک ماشین آمد؛ یک ماشین سنگین اشهدم را هم گفتم . باز نفهمیدم چی شد که ماشین چرخی زد و برگشت سرجایش. آقا مهدی بود. با لودر آمده بود خاکریز بزند. همه ی آپی جی ها را ریختیم توی بیل ماشینش و بردیم برای بچه ها.

82- خیلی اصرار کردم تا بگوید. گفت « باشه وقتی رفتیم بیرون.» گفتم « امکان نداره . بیاد همین جا توی حموم به م بگی.» قسمم داد و گفت « تا من زنده م نباید واسه ی کسی تعریف کنی ها!» زخم طناب بود . روی هر دو شانه اش. از بس جنازه ی شهدا را آورده بود عقب.

83- تا سنگرش پنجاه متر بیش تر نبود. دویدم طرف سنگر. زمین گل بود. پوتین هایم ماند توی گل. پا برهنه رفتم تا سنگرش. گفتم « تانکهاشون از کانال رد شدن . دارن میان توی جزیره . چی کار کنیم؟ با خون سردی خم شد، از روی زمین یک موشک آرپی جی برداشت.داد دستم. گفت « الله بنده سنی، جنگ جنگ تا پیروزی.»

84- وقتی به م گفت « ازت راضی نیستم.» ، انگار دنیا روی سرم خراب شده بود. پرسیدم« واسه چی ؟» گفت « چرا مواظب بیت المال نیستی؟می دونی اینا رو کی فرستاده ؟ می دونی اینا بیت المال مسلموناس؟شهید دادیم واسه ی اینا! همه ش امانته ! » گفتم « حاجی می گی چی شده یا نه؟» دستش را باز کرد. چهار تاحبه قند خاکی توی دستش بود. دم در چادر تدارکات پیدا کرده بود. بعدش شروع کرد به بازدید. ترس برم داشته بود. وضع ماشین را که دید،کلی شرمنده شدم. آخر سر گفت « یکی ازدسته ها ت با تمام تجهیزات به خط شن. » گفت « از آمادگی نیروهات راضی ام.» راه افتاد برود. دلم شور می زد. فکر کردم دلداریم داده . با این حرفش آرام نشدم . وقتی داشت می رفت، کشیدمش کنار. گریه ام گرفته بود. گفتم « بگو به خدا ازت راضی ام .» خندید و رفت.

85- توی خانه افتاده بودم ؛ یک پای شکسته،دو دست شکسته، فک ترکش خورده. پدرم ازم دلخوربود. میگفت « ببین خودت رو به چه روزی انداختی! » آقا مهدی آمده بود عیادت . با پدرم حرف می زد. سیر تا پیاز شب عملیات را برایش گفت . نیم ساعت هم بیش تر خانه مان نماند. پدرم می گفت « اومده ی این جا تعمیرگاه. زود بازسازی می شی، می ری پیش آقا مهدی. اون بنده ی خدا دست تنهاس.»

86- یخ نمی رفت توی کلمن . با مشت کوبیدم روش. به م گفت « الله بنده سی . توی خونه ی خودت هم این جوری کلمن رو یخ می ریی؟ اگه مادرت بفهمه این بلا رو سرکلمن می آری چی می گه ؟»

87- وسط جلسه ی فرماندهی ، مسول دفترش آمد و گفت « دوتا بسیجی دم در معطلند . هرچی می گم شما جلسه دارین ، نمی رن . می خوان باهاتون عکس بندازن.» حاجی نگاهی کرد و گفت « ببخشید! » وقتی برگشت توی اتاق ، گفت « تو دقیقه بیش تر کار نداشت . دیدم انصاف نیست دلشون رو بشکنم.»

88- توی جزیره سنگر ساختن خیلی سخت بود. سوله ها را می گذاشتیم. روی پد ، کامیون کامیون خاک رویش می ریختیم تا می شد سنگر. دوتا سوله ی شش متری به مان دادند که بکنیمشان اورژانس . قبل عملیات بدر ، چند روز پشت سر هم با کامیون خاک می آوردیم، می ریختیم رویشان. روز آخر آمد بازدید. کار هم تقریبا تمام بود. وقتی سنگر ها را دید ،گفت « یکی از شش متری ها را بدین یگان دریایی. » با این حرفش خستگی به تنم ماند. قبول نکردم. هرچه کردم تا منصرفش کنم نشد. رو کرد به من گفت « بیا جلوتر کارت دارم.» جلو که رفتم، صورتم را بوسید و گفت« سنگر رو می دی؟»

89- یک ماه بعد عملیات ، تقریبا همه چیزمان تمام شده بود. عراقی ها تک زده بودندو دویست متریمان بودند. گفت « سه راه بیش تر نداریم. یا همین امشب بریم سرشون و کارشون رو یک سره کنیم، یا فردا لباس های سفید مون رو براشون تکون بدیم، یا این که راه بیافتیم توی هور و یکی یکی غرق بشیم.»

90- دونفری ، چند تاگلوله ی آرپی جی برایش بردیم. گفت« چرا یکی دیگه رو آورده ی ؟ زود برش گردون سر پستش ..» بعد گفت « امام پیام داده هرجوری شده جزیره رو حفظ کنید و بگرد عقب هر چی نیرو داری ور دار بیار.» بچه ها پخش و پلا بودند. نمی شد جمعشان کرد. مانده بودم چه کنم. از بلند گوی ماشین شروع کردم اذان گفتن؛وقتش نبود.از هرگوشه چند نفری آمدند؛ به اندازه ی یک گروهان . پیام حاجی را به شان گفتم. خودشان به ستون شدند و رفتند جلو، پیش او.

91- توی سنگر نشسته بودیم که صدای هواپیما آمد . پشت بندش هم صدای انفجار . از توی سنگر پرید بیرون و رفت بالا ی یک تپه . پایین که آمد ، می خندید. صورتش گل انداخته بود. میگفت« اینا رو نیگا کن،عین خود صدام بی عقلند. بی چاره نیروهاشون . هرچی بمب داشتند ریختند روی سر خودشون.»

92- از تدارکات ، تلویزیون برایمان فرستاه بودند. گذاشتیمش روی یخچال . یک پتو هم انداختیم رویش. هروقت می رفت ، تماشا می کردیم. یک بار وسط روز برگشت. وقتی دید گفت « این چیه ؟» گفتم « از تدارکات فرستاده اند . » گفت « بقیه هم دارند؟» گفتم« خب نه! » فرستادش رفت ؛ مثل کولر و رادیو.

93- لودر گیر کرده بود؛ بقیه ی ماشین ها پشتش . راننده هرکاری کرد، نتوانست دربیاید. گفت « برادر من ، اگه گاز کمتری بدی خودش درمی آد.» راننده عصبانی شد و گفت « من دو ساعته با این لکنتی ور می رم نتونسته م درش بیارم. حالا تو از راه نرسیده ، می گی این کار رو بکن، این کار رو نکن؟ اگه راست می گی خودت بیا درش بیار.» حاجی الله اکبر که گفت ماشین در آمد.راننده از خوشحالی نمی دانست چه کار کند. به ش که گفتند کی بوده ، از خجالت سرخ شد.

94- قبول نمی کرد . می گفت « قبل از عملیات ممنوعه. » یکی گفت «ما که تا بعد از عملیات نمی تونیم ظاهرش کنیم.» فکر کرد و گفت « قبول!» همان آخرین عکسش شد.

95- وسط عملیات یک رادیوی کوچک هم راهش بود. بی سیم زد «بیا پیش من.» از هر طرف آتش می آمد. وقتی رسیدم، رادیو را روشن کرد. به م گفت « این رو گوش کن! » داشت پیام امام را پخش می کرد.

96- قرار بود قایق ها را آماده کنم ، بفرستم آن طرف دجله . کارم که تمام شد، بدون اجازه ی آقا مهدی رفتم آن طرف آب . من را که دید گفت « با اجازه ی کی اومدی این جا؟» گفتم « بابا اون ور پوسیدیم. گفتیم یه بارم بیایم این ور.» به م گفت « حالا که اومدی ببین به ت چی می گم ؛ می ری اون ور و هرچی پل شناور خیبر داری ور می داری می آری این جا. می خوام یه پل بزنی رو دجله . یه جوری که با تویوتا بشه از روش در شد. » گفتم « چی می گی حاجی ؟ پل خیبر مگه یه ذره – دو ذره است ور دارم بیارم ؟ چه جوری بیارمشون این جا ؟ » گفت « یه جرثقیل هست؛منتها راننده ش نمی آد. می ری پیداش می کنی و هر طوری شده می آریش تا پل رو برات سر هم کنه. اگه شده به زور اسلحه می بریش. باهاش حرف بزن . راضیش کن. چه می دونم ؟ یه کارتن تن ماهی به ش بده. فقط بیارش.»

97- قبل از عملیات بدربود . یکی – دو روز مانده بود به عملیات. به ش گفتم « این عملیات کارت خیل سخته ها!» گفت« چه طور؟» گفتم« آخه این اولین عملیاتیه که حمید کنارت نیست.باید تنهایی فرمان دهی کنی.» گفت « حمید نیست ، خداش که هست.»

98- چند روز مانده بود تا عملیات بدر. جایی که بودیم از همه جلوتر بود. هیچ کس جلوتر از ما نبود، جز عراقی ها . توی سنگر کمین ، پشت پدافند تک لول، نشسته بودم و دیده بانی می کردم. دیدم یک قایق به طرفم می آید. نشانه گرفتم و خواستم بزنم. جلوتر آمد ، دیدم آقا مهدی است. نمی دانم چه شد ، زدم زیر گریه . از قایق که پیاده شد، دیدم . هیچ چیزی هم راهش نیست، نه اسلحه ای ، نه غذایی . نه قمقمه ای ؛ فقط یک دوربین داشت و یک خودکار. از شناسایی می آمد. پرسیدم « چند روز جلو بودی؟» گفت « گمونم چهار – پنج روز.»

99- جاهایی را که باید می گرفتیم، گرفتیم. حتی رفتیم آن طرف دجله . دشمن توی جبهه های دیگر فشار آورده بود، اما جای ما خوب بود. گودالی پیدا کردیم و کردیمش سنگ . ناهار و نماز هم همان جا. از دور گرد و خاک بلند شده بود. قبلش بی سیم زده بودند که آماده باشید، می خواهند تک بزنند. تانکهایشان را کم کم می دیدیم . همان موقع باز از قرارگاه بی سیم زدند که جلسه است. گفم برود؛ قبول نکرد. گفت «توی این وضع صلاح نیست. شما برو خبرش رو به من بده .» مرتب بی سیم می زد« خودتو برسون . خیلی فشار زیاده .» وقتی رسیدم کنار دجله ، هیچ قایقی سالم نمانده بود. می گفت « این جا خیلی قشنگه ، اگه بیای این ور پیش هم می مونیم. ها.» قایق پیدا نمی کردم .هیچی نبود تا باهاش بروم آن طرف.عراق ها را دیدم آمده اند لب ساحل .

100- یکی از بچه ها خواب دیده بود رفته بهشت. کلی فرشته هم دارند تند تند یک قصر می سازند به چه بزرگی . به شان گفته بود « اینمال کیه ؟» گفته بودند « مهدی باکری. همین روزا قراره بیاد.»


                             زندگی نامه شهيد سيد مرتضی آوينی

 

شهید سید مرتضی آوینی در شهریور سال 1326 در شهر ری متولد شد تحصیلات ابتدایی و متوسطه‌ی خود را در شهرهای زنجان، کرمان و تهران به پایان رساند و سپس به عنوان دانش‌جوی معماری وارد دانشکده‌ی هنرهای زیبای دانشگاه تهران شد او از کودکی با هنر انس داشت؛ شعر می‌سرود داستان و مقاله می‌نوشت و نقاشی می‌کرد تحصیلات دانشگاهی‌اش را نیز در رشته‌ای به انجام رساند که به طبع هنری او سازگار بود ولی بعد از پیروزی انقلاب اسلامی معماری را کنار گذاشت و به اقتضای ضرورت‌های انقلاب به فیلم‌سازی پرداخت:

"حقیر دارای فوق لیسانس معماری از دانشکده‌ی هنرهای زیبا هستم اما کاری را که اکنون انجام می‌دهم نباید به تحصیلاتم مربوط دانست حقیر هرچه آموخته‌ام از خارج دانشگاه است بنده با یقین کامل می‌گویم که تخصص حقیقی در سایه‌ی تعهد اسلامی به دست می‌آید و لاغیر قبل از انقلاب بنده فیلم نمی‌ساخته‌ام اگرچه با سینما آشنایی داشته‌ام. اشتغال اساسی حقیر قبل از انقلاب در ادبیات بوده است... با شروع انقلاب تمام نوشته‌های خویش را -  اعم از تراوشات فلسفی، داستان‌های کوتاه، اشعار و... -  در چند گونی ریختم و سوزاندم و تصمیم گرفتم که دیگر چیزی که "حدیث نفس" باشد ننویسم و دیگر از "خودم" سخنی به میان نیاورم... سعی کردم که "خودم" را از میان بردارم تا هرچه هست خدا باشد، و خدا را شکر بر این تصمیم وفادار مانده‌ام. البته آن چه که انسان می‌نویسد همیشه تراوشات درونی خود اوست همه‌ی هنرها این چنین هستند کسی هم که فیلم می‌سازد اثر تراوشات درونی خود اوست اما اگر انسان خود را در خدا فانی کند، آن‌گاه این خداست که در آثار او جلوه‌گر می‌شود حقیر این چنین ادعایی ندارم ولی سعیم بر این بوده است."

شهید آوینی فیلم‌سازی را در اوایل پیروزی انقلاب با ساختن چند مجموعه درباره‌ی غائله‌ی گنبد (مجموعه‌ی شش روز در ترکمن صحرا)، سیل خوزستان و ظلم خوانین (مجموعه‌ی مستند خان گزیده‌ها) آغاز کرد

"با شروع کار جهاد سازندگی در سال 58 به روستاها رفتیم که برای خدا بیل بزنیم بعدها ضرورت‌های موجود رفته‌رفته ما را به فیلم‌سازی کشاند... ما از ابتدا در گروه جهاد نیتمان این بود که نسبت به همه‌ی وقایعی که برای انقلاب اسلام و نظام پیش می‌آید عکس‌العمل نشان بدهیم مثلاً سیل خوزستان که واقع شد، همان گروهی که بعدها مجموعه‌ی حقیقت را ساختیم به خوزستان رفتیم و یک گزارش مفصل تهیه کردیم آن گزارش در واقع جزو اولین کارهایمان در گروه جهاد بود بعد، غائله ی خسرو و ناصر قشقایی پیش آمد و مابه فیروزآباد، آباده و مناطق درگیری رفتیم... وقتی فیروز‌آباد در محاصره بود، ما با مشکلات زیادی از خط محاصره گذشتیم و خودمان را به فیروزآباد رساندیم. در واقع اولین صحنه‌های جنگ را ما در آن‌جا، در جنگ با خوانین گرفتیم.

گروه جهاد اولین گروهی بود که بلافاصله بعد از شروع جنگ به جبهه رفت دو تن از اعضای گروه در همان روزهای او جنگ در قصر شیرین اسیر شدند و نفر سوم، در حالی که تیر به شانه‌اش خورده بود، از حلقه‌ی محاصره گریخت. گروه بار دیگر تشکل یافت و در روزهای محاصره‌ی خرمشهر برای تهیه‌ی فیلم وارد این شهر شد:

"وقتی به خرمشهر رسیدیم هنوز خونین‌شهر نشده بود شهر هنوز سرپا بود، اگرچه احساس نمی‌شد که این حالت زیاد پر دوام باشد، و زیاد هم دوام نیاورد ما به تهران بازگشتیم و شبانه‌روز پای میز موویلا کار کردیم تا اولین فیلم مستند جنگی درباره‌ی خرمشهر از تلویزیون پخش شد؛ فتح خون."

مجموعه‌ی یازده قسمتی "حقیقت" کار بعدی گروه محسوب می‌شد که یکی از هدف‌های آن ترسیم علل سقوط خرمشهر بود.

"یک هفته‌ای نگذشته بود که خرمشهر سقوط کرد و ما در جست‌و‌جوی "حقیقت" ماجرا به آبادان رفتیم که سخت در محاصره بود تولید مجموعه‌ی حقیقت این گونه آغاز شد."

کار گروه جهاد در جبهه‌ها ادامه یافت و با شروع عملیات والفجر هشت، شکل کاملاً منسجم و به هم پیوسته‌ای پیدا کرد آغاز تهیه‌ی مجموعه‌ی زیبا و ماندگار روایت فتح که بعد از این عملیات تا پایان جنگ به طور منظم از تلویزیون پخش شد به همان ایام باز می‌گردد. شهید آوینی درباره‌ی انگیزه‌ی گروه جهاد در ساختن این مجموعه که نزدیک به هفتاد برنامه است چنین می‌گوید:

"انگیزش درونی هنرمندانی که در واحد تلویزیونی جهاد سازندگی جمع آمده بودند آن‌ها را به جبهه‌های دفاع مقدس می‌کشاندند وظایف و تعهدات اداری.

 اولین شهیدی که دادیم علی طالبی بود که در عملیات طریق القدس به شهادت رسید و آخرین‌شان مهدی فلاحت‌پور است که همین امسال "1371" در لبنان شهید شد... و خوب، دیگر چیزی برای گفتن نمانده است، جز آن که ما خسته نشده‌ایم و اگر باز جنگی پیش بیاید که پای انقلاب اسلامی در میان باشد، ما حاضریم. می‌دانید! زنده‌ترین روزهای زندگی یک "مرد" آن روزهایی است که در مبارزه می‌گذراند و زندگی در تقابل با مرگ است که خودش را نشان می‌دهد.”

اواخر سال 1370 "موسسه‌ی فرهنگی روایت فتح" به فرمان مقام معظم رهبری تاسیس شد تا به کار فیلم‌سازی مستند و سینمایی درباره‌ی دفاع مقدس بپردازد و تهیه‌ی مجموعه‌ی روایت فتح را که بعد از پذیرش قطع‌نامه رها شده بود ادامه دهد. شهید آوینی و گروه فیلم‌برداران روایت فتح سفر به مناطق جنگی را از سر گرفتند و طی مدتی کم‌تر از یک سال کار تهیه‌ی شش برنامه از مجموعه‌ی ده قسمتی "شهری در آسمان" را به پایان رساندند ومقدمات تهیه‌ی مجموعه‌های دیگری را درباره‌ی آبادان، سوسنگرد، هویزه و فکه تدارک دیدند. شهری در آسمان که به واقعه‌ی محاصره، سقوط و باز پس‌گیری خرمشهر می‌پرداخت در ماه‌های آخر حیات زمینی شهید آوینی از تلویزیون پخش شد، اما برنامه‌ی وی برای تکمیل این مجموعه و ساختن مجموعه های دیگر با شهادتش در روز جمعه بیسم فروردین 1372 در قتلگاه فکه ناتمام ماند.

شهید آوینی فعالیت‌های مطبوعاتی خود را در اواخر سال 1362، هم زمان با مشارکت در جبهه‌ها و تهیه‌ی فیلم‌های مستند درباره‌ی جنگ، با نگارش مقالاتی در ماهنامه‌ی "اعتصام" ارگان انجمن اسلامی آغاز کرد این مقالات طیف وسیعی از موضوعات سیاسی، حکمی، اعتقادی و عبادی را در بر می‌گرفت او طی یک مجموعه مقاله درباره‌ی "مبانی حاکمیت سیاسی در اسلام" آرا و اندیشه‌های رایج در مود دموکراسی، رای اکثریت، آزادی عقیده و برابری و مساوات را در نسبت با تفکر سیاسی ماخوذ از وحی و نهج‌البلاغه و آرای سیاسی حضرت امام(ره) مورد تجزیه و تحلیل و نقد قرار داد. مقالاتی نیز در تبیین حکومت اسلامی و ولایت فقیه در ربط و نسبت با حکومت الهی حضرت رسول(ص) در مدینه و خلافت امیرمؤمنان(ع) نوشت و اتصال انقلاب اسلامی را با نهضت انبیا علیهم‌السلم و جایگاه آن با جنگ‌های صدر اسلام و قیام عاشوا و وجوه تمایز آن از جنگ‌هایی که به خصوص در قرون اخیر واقع شده‌اند و نیز برکات ظاهری و غیبی جنگ و ویژگی رزم‌آوران و بسیجیان، در زمره‌ی مطالبی بود که در "اعتصام" منتشر شد. در مضامین اعتقادی و عبادی نیز تحقیق و تفکر می‌کرد و حاصل کار خویش را به صورت مقالاتی چون "اشک، چشمه‌ی تکامل". "تحقیقی در معنی صلوات" و "حج، تمثیل سلوک جمعی بشر" به چاپ می‌سپرد. در کنار نگارش این قبیل مقالات، مجموعه مقالاتی نیز با عنوان کلی "تحقیقی مکتبی در باب توسعه و مبانی تمدن غرب" برای ماهنامه‌ی "جهاد"، ارگان جهاد سازندگی، نوشت "بهشت زمینی"، "میمون برهنه!"، "تمدن اسراف و تبذیر"، "دیکتاتوری اقتصاد"، "از دیکتاتوری پول تا اقتصاد صلواتی"، "نظام آموزش و آرمان توسعه یافتگی"، "ترقی یا تکامل؟" و... از جمله مقالات آن مجموعه است. این مقالات بعد از شهادت او با عنوان "توسه و مبانی تمدن غرب" به چاپ رسید این دوره از کار نویسندگی شهید تا سال 1365 ادامه یافت. مقارن با همین سال‌ها شهید آوینی علاوه برکارگردانی و مونتاژ مجموعه‌ی "روایت فتح" نگارش متن آن را بر عهده داشت که بعدها قالب کتابی گرفت با عنوان "گنجینه‌ی آسمانی". او در ماه محرم سال 1366 نگارش کتاب "فتح خون" (روایت محرم" را آغاز کرد و نه فصل از فصول ده‌گانه‌ی آن را نوشت. اما در حالی که کار تحقیق در مورد وقایع روز عاشورا و شهادت بنی‌هاشم را انجام داده و نگارش فصل آخر را آغاز کرده بود به دلایلی کار را ناتمام گذاشت.

اولین شهیدی که دادیم علی طالبی بود که در عملیات طریق القدس به شهادت رسید و آخرین‌شان مهدی فلاحت‌پور است که همین امسال "1371" در لبنان شهید شد... و خوب، دیگر چیزی برای گفتن نمانده است، جز آن که ما خسته نشده‌ایم و اگر باز جنگی پیش بیاید که پای انقلاب اسلامی در میان باشد، ما حاضریم. می‌دانید! زنده‌ترین روزهای زندگی یک "مرد" آن روزهایی است که در مبارزه می‌گذراند و زندگی در تقابل با مرگ است که خودش را نشان می‌دهد.”

اواخر سال 1370 "موسسه‌ی فرهنگی روایت فتح" به فرمان مقام معظم رهبری تاسیس شد تا به کار فیلم‌سازی مستند و سینمایی درباره‌ی دفاع مقدس بپردازد و تهیه‌ی مجموعه‌ی روایت فتح را که بعد از پذیرش قطع‌نامه رها شده بود ادامه دهد. شهید آوینی و گروه فیلم‌برداران روایت فتح سفر به مناطق جنگی را از سر گرفتند و طی مدتی کم‌تر از یک سال کار تهیه‌ی شش برنامه از مجموعه‌ی ده قسمتی "شهری در آسمان" را به پایان رساندند ومقدمات تهیه‌ی مجموعه‌های دیگری را درباره‌ی آبادان، سوسنگرد، هویزه و فکه تدارک دیدند. شهری در آسمان که به واقعه‌ی محاصره، سقوط و باز پس‌گیری خرمشهر می‌پرداخت در ماه‌های آخر حیات زمینی شهید آوینی از تلویزیون پخش شد، اما برنامه‌ی وی برای تکمیل این مجموعه و ساختن مجموعه های دیگر با شهادتش در روز جمعه بیسم فروردین 1372 در قتلگاه فکه ناتمام ماند.

شهید آوینی فعالیت‌های مطبوعاتی خود را در اواخر سال 1362، هم زمان با مشارکت در جبهه‌ها و تهیه‌ی فیلم‌های مستند درباره‌ی جنگ، با نگارش مقالاتی در ماهنامه‌ی "اعتصام" ارگان انجمن اسلامی آغاز کرد این مقالات طیف وسیعی از موضوعات سیاسی، حکمی، اعتقادی و عبادی را در بر می‌گرفت او طی یک مجموعه مقاله درباره‌ی "مبانی حاکمیت سیاسی در اسلام" آرا و اندیشه‌های رایج در مود دموکراسی، رای اکثریت، آزادی عقیده و برابری و مساوات را در نسبت با تفکر سیاسی ماخوذ از وحی و نهج‌البلاغه و آرای سیاسی حضرت امام(ره) مورد تجزیه و تحلیل و نقد قرار داد. مقالاتی نیز در تبیین حکومت اسلامی و ولایت فقیه در ربط و نسبت با حکومت الهی حضرت رسول(ص) در مدینه و خلافت امیرمؤمنان(ع) نوشت و اتصال انقلاب اسلامی را با نهضت انبیا علیهم‌السلم و جایگاه آن با جنگ‌های صدر اسلام و قیام عاشوا و وجوه تمایز آن از جنگ‌هایی که به خصوص در قرون اخیر واقع شده‌اند و نیز برکات ظاهری و غیبی جنگ و ویژگی رزم‌آوران و بسیجیان، در زمره‌ی مطالبی بود که در "اعتصام" منتشر شد. در مضامین اعتقادی و عبادی نیز تحقیق و تفکر می‌کرد و حاصل کار خویش را به صورت مقالاتی چون "اشک، چشمه‌ی تکامل". "تحقیقی در معنی صلوات" و "حج، تمثیل سلوک جمعی بشر" به چاپ می‌سپرد. در کنار نگارش این قبیل مقالات، مجموعه مقالاتی نیز با عنوان کلی "تحقیقی مکتبی در باب توسعه و مبانی تمدن غرب" برای ماهنامه‌ی "جهاد"، ارگان جهاد سازندگی، نوشت "بهشت زمینی"، "میمون برهنه!"، "تمدن اسراف و تبذیر"، "دیکتاتوری اقتصاد"، "از دیکتاتوری پول تا اقتصاد صلواتی"، "نظام آموزش و آرمان توسعه یافتگی"، "ترقی یا تکامل؟" و... از جمله مقالات آن مجموعه است. این مقالات بعد از شهادت او با عنوان "توسه و مبانی تمدن غرب" به چاپ رسید این دوره از کار نویسندگی شهید تا سال 1365 ادامه یافت. مقارن با همین سال‌ها شهید آوینی علاوه برکارگردانی و مونتاژ مجموعه‌ی "روایت فتح" نگارش متن آن را بر عهده داشت که بعدها قالب کتابی گرفت با عنوان "گنجینه‌ی آسمانی". او در ماه محرم سال 1366 نگارش کتاب "فتح خون" (روایت محرم" را آغاز کرد و نه فصل از فصول ده‌گانه‌ی آن را نوشت. اما در حالی که کار تحقیق در مورد وقایع روز عاشورا و شهادت بنی‌هاشم را انجام داده و نگارش فصل آخر را آغاز کرده بود به دلایلی کار را ناتمام گذاشت.

مجموعه‌ی آثار شهید آوینی در این دوره هم از حیث کمیت، هم از جهت تنوع موضوعات و هم از نظر عمق معنا و اصالت تفکر و شیوایی بیان اعجاب‌آور است. در حالی که سرچشمه‌ی اصلی تفکر او به قرآن، نهج‌البلاغه، کلمات معصومین علیهم‌السلام و آثار و گفتار حضرت امام(ره) باز می‌گشت. با تفکر فلسفی غرب و آرا، و نظریات متفکران غربی نیز آشنایی داشت و با یقینی برآمده از نور حکمت، آن‌ها را نقد و بررسی می‌کرد. او شناخت مبانی فلسفی و سیر تاریخی فرهنگ و تمدن جدید را از لوازم مقابله با تهاجم فرهنگی می‌دانست چرا که این شناخت زمینه‌ی خروج از عالم غربی و غرب زده‌ی کنونی را فراهم می‌کند و به بسط و گسترش فرهنگ و تفکر الهی مدد می‌رساند. او بر این باور بود که با وقوع انقلاب اسلامی و ظهور انسان کاملی چون امام خمینی(ره) بشر وارد عهد تاریخی جدیدی شده است که آن را "عصر توبه‌ی بشریت" می‌نامید. عصری که به انقلاب جهانی امام عصر(عج) و ظهور "دولت پایدار حق" منتهی خواهد شد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 21:31  توسط ستاد فرهنگی مسجد شهید کلانتری تبریز | 
شماره جدید فصلنامه معبر

 

آتاسیزلیق دردی

 

گجه گوردوم بابامی حالت رؤیاده غمین دی

ئوزگوزی قانلی دی منزلگهی فردوس برین دی

تئز قوجاغینده سخیلدیم غش حالینده یخلدیم

بیرزامان گچدی آییلدیم، ائله بیل اوزگه سایلدیم

نه دانیشدی، نه ده دیندی، آتاسیزلیق نه چتین دی!

 

دندیم ای شمع شهادت، منی اود دا آز آلیشتیر

شام هجرانی، گجه گل یوخوما، وصله قاریشدیر

هله من هچ، بو قوناقلارووی دور باری دانیشدیر

دینموسن جانیم آلیرسان، بیلمورم هاردا قالیرسان؟

هچ بیزی یاده سالیرسان؟ هچ بیزی یاده سالیرسان؟

نه دانیشدی، نه ده دیندی، آتاسیزلیق نه چتین دی!

 

بابا! عهد ائتمیشم هر یاندا دییم قانلی پیامون

نا امید اولما، قولاقیمده دی هر لحظه کلامون

خبرون واردی گلیپ یانووه ایستکلی امامون؟

اودا گئتدی بو قدر بیل، گونوم اونسوز منه بیر ایل

منی یاندیردی بو نیسگیل، منی یاندیردی بو نیسگیل

نه دانیشدی، نه ده دیندی، آتاسیزلیق نه چتین دی!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 21:10  توسط ستاد فرهنگی مسجد شهید کلانتری تبریز | 

 

 مدرسه عشق


 

كتاب خواندن را يك فريضه بدانيد. بسيجي كم مطالعه به درد انقلاب و بسيج نمي‌خورد؛‌ اصلاً آفت جان بسيج است. مشكل ما سه راه حل دارد: خواندن، خواندن، خواندن.

البته يك راه‌ حل چهارمي هم دارد آن هم خواندن است. كتاب خواندن را به عنوان يك فريضه قطعي در برنامه‌ريزيتان قرار بدهيد.

خيلي نخوابيد؛ كي گفته در شبانه‌روز بايد هشت ساعت خوابيد؟ اصلاً ما وظيفه نداريم برنامه تلوزيون را از اول تا آخر تماشا كنيم. اگر كسي مي‌خواهد در دانشگاه يا هر جاي ديگر جريان‌سازي كند اين را بداند كار واجب، كتاب خواندن است. يك برنامه ثابت بايد بگذاريد. راحت‌طلبي را بايد كنار گذاشت؛ زيرا آن فرهنگي كه بيست و هشت سال پيش در ايران و در ذيل آموزه‌هاي امام متولد شد، شايد آن روز هيچ‌كدام از ما و شما فكر نمي‌كرديم كه يك وقتي ابعاد جهاني به خودش بگيرد.

بسـيـج يـك ميـليشـياي تصـنـعي و تبليغاتي نبود؛ بسيج چيزي نبود كه با يك سزارين تاريخي و به زور از پهلوي انقلاب بيرون آورده شود، بلكه فـريادي بـود كـه خيـلي صميمـانـه  و خالصانه از نهاد توده‌هاي مردم بلند شد.

بسيج مختص به جنگ نيست، اگر چه تبلور ارزشمند آن در جنگ ديده شد. كساني مي‌خواهند بگويند تاريخ مصرف بسيج گذشته است؛ مي‌خواهند بگـويند بسـيج و بسيجيـان متعلق به تاريخند و در تاريخ و موزه‌ها بايد راجع به آن مطالعه كرد. بسيج زنده و  فعال در صحنه را نمي‌خواهند. دوست دارند از آن تجليل و تشويق كنند اما به شرطي كه مرده باشد. در نظر اينان بسيجي خـوب، بسيـجي مرده است؛ بسـيجي خـوب بسيـجي اسـت كه الان ديگر نباشد، در صحنه نباشد، فرياد نزند، چشمانش را ببندد، گوشهايش را ببندد؛ غافل از اين‌كه اين درخت تناور، چيزي نيست كه به راحتي بتوان آن را از ريشه كند.

خيلي‌ها در اين بيست و چند سال خواسته‌اند اين درخت را از ريشه بكنند و فقط دست‌هاي خودشان را زخمي كرده‌اند. چون بسيج يك نهاد تصنعي و يك زائده در نظام نيست؛ يك امر دولتي و اداري نيست؛ يك نهاد صد در صد مردمي است كه از پايين به بالا آمد؛ از قلب توده‌هاي مردم جوشيد و بــالا آمــد و خـودش را در تـمــام ساختارهاي جامعه پرورش داد، براي اينكه يك نهاد صددر‌صد مردمي است.

 

فرازي از سخنـراني استـاد حسـن رحيـم پـور ازغـدي

 

 

 

من هم بسیجی امام شده بودم

اشاره: صلاح الفاضلی، یکی از رهیافتگان به تشیع و مبارزان انقلابی کشور مغرب است. اوج دلدادگی روشن‌بینانه‌ او به راه و اندیشه امام، نشان دهنده عمق اندیشه انقلابی ایران در قلب اندیشمندان جهان اسلام است. متن زیر ترجمه مقاله‌ای از  اوست، که به مناسبت رحلت حضرت امام خمینی (ره) در مجله «المرفأ» مغرب به چاپ رسیده است.

 

*

همچنان آن روز را به یاد می‌آورم. آن روز دوستم محمد آمده بود تا خبر رحلت حضرت امام خمینی (ره) را به من برساند ... محمد رنگ‌پریده و شکسته بود، اشک چشم‌هایش را می‌پوشاند. هر دو نفر بهت‌زده شده بودیم. سکوت بین ما حکم‌فرما شده بود. احساسی ترسناک از تنهایی و از دست دادن،  وجودمان را فرا گرفته بود. ده سالی بود که به معنای معنوی کلمه، با امام زندگی می‌کردیم. از روزهایی که حوادث انقلاب شکل می‌گرفت، با انقلاب و امام زندگی کرده بودیم. شعارهای انقلاب، که از اسلام سرچشمه می‌گرفت ما را به خود جذب کرده بود ...

در ابتدای بینش دینی و سیاسی، با ادبیات «اخوان المسلمین» زیسته بودیم و با چنین حقایق و دست‌آوردهایی آشنا نبودیم.

احساس می‌کردیم بخشی از این جریان هستیم، جریان مستضعفان؛ امام خمینی (ره) بارها با مستضعفان جهان سخن می‌گفت و با سخنان عمیقش، آنها را به جنبش و خروش دعوت می‌کرد.

احساس می‌کردیم در معرکه مبارزه با استکبار، حضور داریم؛ به همان شکلی که امام خمینی (ره) مبارزه را ترسیم کرده بود؛ به همان شکلی که طرف‌ها و میدان درگیری را مشخص کرده بود؛ احساس می‌کردیم ما هم طرف مبارزه با استکبار هستیم.

امام در حسینیه جماران، برای کسانی که به ملاقاتش آمده بودند، دست تکان می‌داد؛ ما دلداده نیرویی شده بودیم که در حرکت دست امام نهفته بود؛ جذابیتی آمیخته با هیبت را نسبت به شخصیت امام، احساس می‌کردیم. در حالتی معنوی غرق می‌شدیم که توانایی بیان آن حالت را با واژه‌ها ندارم.

وقتی امام برایشان سخنرانی می‌کرد، از گریه آنان تعجب نمی‌کردیم. به جز چند کلمه عربی که امام به کار می‌برد، ازسخنرانی امام، چیزی متوجه نمی‌شدیم. هیچ‌ کدام از ما فارسی بلد نبود؛ ولی از گوش دادن به صحبت‌های امام لذت می‌بردیم. می‌فهمیدیم که اسلام به زبان این مرد سخن می‌گوید. نگاه به چهره نورانیش برایمان کافی بود؛ تلاش می‌کردیم با نگاه‌هایش به دور دست‌ها سفر کنیم؛ به دنیایی که او می‌دید، ولی توان نداشتیم پا به پای آن نگاه‌ها حرکت کنیم. شیفته گستره وجودی امام و اوج لحظه‌های انقلاب در حضورش بودیم. وجودش به ما آرامش می‌بخشید؛ از معنویت سیراب و از مفاهیم انقلاب سرشارمان می‌کرد.

وقتی به انقلاب، ضربه‌های پی در پی وارد می‌شد و شخصیت‌های اصلی و رهبران انقلاب ترور می‌شدند، شتابان به سمت رادیو می‌دویدیم تا از ادامه روند انقلاب مطمئن شویم. منتظر آمدن امام می‌شدیم که ناگهان با کوهی از استواری و ثبات، مواجه می‌شدیم. بسیاری از اوقات از قدرت روحی و توانایی برای کنترل پیامدهای ضربه‌های این چنین سنگین، شگفت زده می‌شدیم. تا اینکه فهمیدیم راز آرامشی که امام بر اساس آن حرکت می‌کند، حکمت، ایمان و عامل مخصوص و ناشناسی در وجود اوست. گویی این مفاهیمکوره جوشش اصلی در وجود اوست تا به عاشقان و مریدانش و به تمامی آزادگان جهان، پرتو افشانی نماید.

 

*

با انتقال امام به «نوفل لوشاتو» در فرانسه،  تحرک فراوان رسانه‌ای در محل اقامت ایشان، باعث شد بازتاب انقلاب به ما برسد، که شکل‌گیری تجربه انقلابی ما نقش مهمی را بازی کرد.

پیروزی انقلاب اسلامی در ایران آغاز تحولی تاریخی بود که همچنان، شاهد مراحلی از آن هستیم. در حالی که نیروهای اسلامي، به علت‌های گوناگون (که مهم‌ترین آن عبارت بود از قرائت‌های کوته‌نگر از دین و ناتوان از قانع ساختن) دچار رخوت، ناتوانی و سستی شده بودند، امام خمینی (ره) آمد و کشتزارها را برای کارکرد انقلابی آماده ساخت. دین به عامل آزادی‌بخش ملت‌ها تبدیل و نماد مبارزه با استکبار نو شد که استکبار جهانی و  وکیلانش در منطقه بودند.

رویکرد به اندیشه انقلابی و نمادهای آن مانند شهید مطهری، باعث جهش شد که مدت‌ها در انتظارش بودیم. ایران آزاد شد و اسلام نیز همراهش آزاد شد. اسلام از چارچوب‌های تنگی که با آن محشور بود و نیز از نمونه‌های آمریکائی آن که به پایش بسته بود، رهایی یافت. اسلام تحرک پیدا کرد تا زندگی را دوباره رهبری کند و با نیروهای ظالم و نمادهای استکبار بستیزد و فجری نو شکوفا شد.

 

*

محمد می‌گفت: می‌روم با دوستان تماس می‌گیرم تا از دور برای روح امام نماز بخوانیم. او را ترک کردم و به سرعت به خانه برگشتم تا خبرها و تحولات را پی‌گیری کنم. از آینده می‌ترسیدم. در راه برگشت، ذهنم به یاد اولین عکسی افتاد که از امام در برابر چشمانم قرار گرفته بود؛ از رمز آن محبت ناآشنا و نیرویی که باعث شده بود، امام مرا به ود بکشاند؛ به عکسی که با قرار دادن صورتم بر آن پنهانش می‌کردم. وقتی تنها می‌شدم، عکس امام را روی کتابخانه‌ام می‌گذاشتم و غرق نگاه به آن می‌شدم. چرا هر وقت فیلمی از امام می‌دیدیم این همه گریه می‌کردم؟ راز این اشک‌ها که از چشمانم می‌ریخت چه بود؟ چرا وقتی نوار ویدیوئی امام از اروپا به دستمان رسید، آن قدر شادی بر قلبم نشست؟

منظره‌ای که در خواب دیده بودم در ذهنم حاضر کردم. خم شده بودم تا دستان بزرگوار امام را ببوسم؛ گریه می‌کردم و می‌گفتم: امام دوستت دارم... امام دوستت دارم... امام هم با مهربانی دست نوازش بر من می‌کشید. تلاش کردم لذت معنوی مشاهده این منظره را دوباره زنده کنم. منظره‌ای که روزهای طولانی همراه من بود. ولی فایده‌ای نداشت.

به یاد قرار بعد از ظهر افتادم. هر روز با بخش عربی رادیو ایران وعده داشتم. همه چیز را برای شنیدن آن رها می‌کردم، مخصوصاً روزهای جنگ تحمیلی. به یاد آرزوهایم افتادم؛ من هم بسیجی امام شده بودم و در جبهه‌ها از اسلام و نظام اسلامی دفاع می‌کردم. به یاد آزادی خرمشهر افتادم و تکبیرهایی که از مسجد جامع خرمشهر و یا به تعبیر آن روز امام «خونین شهر» بلند شد. و اشک‌های شادی ...

به یادم آمد چه طور با گروهی از منافقان در شهر «رم» برخورد داشتم. از رهگذران برای محکوم کردن نظام اسلامی ایران، امضا می‌گرفتند. افتخار من این بود که در برابر آنها موضع‌گیر ی کردم. بر سرشان فریاد زدم و آنها را تفاله‌های قاتلان و مزدوران، خواندم. یادم می‌اید چه طور ‌خواستند مرا کتک بزنند.

 

*

در خانه، مادرم روبروی تلوزیون نشسته بود. وقتی مرا دید، ایستاد و با اندوه گفت: پسرم! امام از دنیا رفت. مادرم می‌دانست چه قدر دلبسته امام هستم.همیشه از این می‌ترسید که قیمت این محبت را با زندان رفتن بپردازم. تلوزیون، منظره‌های عزاداری و غم و اندوه را در سراسر ایران نشان می‌داد. احساس غریبی نسبت به زمان داشتم و پرسش‌های فراوانی که به روحم زخم می‌زد. پرسش‌های عاشقان... آیا منطقی است زندگی بدون امام خمینی (ره) ادامه یابد؟ آیا دیگر شادی‌های پیروزی و موفقیت، ادامه خواهد داشت؟ آیا ... آیا ... ولی مردم ایران، همواره با دل تمام آزادگان جهان، امام را به خانه ابدی تشییع کردند. همین پاسخ من بود. امتی با این محبت و وفاداری و با چنین تشییع جنازه‌ای ... راه را ادامه خواهد داد ...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 20:47  توسط ستاد فرهنگی مسجد شهید کلانتری تبریز | 

سردار سرلشكر شهيد حسن شفيع زاده

 فرمانده توپخانه نيروي زميني سپاه

جلسه‌ای داشتیم و قرار بود در آن جلسه هدایایی به فرماندهان یگانها داده‌شود. حسن شفیع زاده فرمانده توپخانه سپاه هم جزو این افراد بود.

مسئول تدارکات، یک‌ دستگاه‌‌ تلویزیون به شفیع زاده هدیه کرد اما او نپذیرفت. مسئول تدارکات تلویزیون را به پشت‌ماشینش‌ گذاشت. شفیع زاده هم تلویزیون را برداشت و گذاشت روی زمین. این عمل چند بار تکرار شد. سرانجام نظر شفیع زاده غالب آمد.

من آن میان پرسیدم: «چرا این هدیه را قبول نمی‌کنی در حالی که به همه می‌دهند؟»

او لحظه ای به فکر فرو رفت و بعد گفت: می‌دانید، ناخالص بودن عمل ، نقطه شروعی دارد. من نمی‌خواهم این عمل نقطه شروعی در زندگی من باشد.

***

سميناري در منطقه برگزار كرده بوديم و قرار بود چند نفري سخنراني كنند و آخر سر شفيع‌زاده صحبت كند، كه هم مهم‌تر از همه بود و هم مي‌توانست همه صحبت‌ها را جمع‌بندي كند. اگـر حسن آقا اول صحبت مي‌كـرد، هـمه گـفتني‌هـا را مي‌گفت.

سخنراني‌ها تا ظهر ادامه پيدا كرد. نوبت به شفيع‌زاده كه رسيد، رفت پشت تريبون و گفت: «برادران! با توجه به اينكه وقت نـمـاز است، هـمـه با يك صلـوات مي‌رويم براي اقامه نماز

***

عمليات كربلاي 10 كه انجام شد؛ برادر «محتاج» فرماندهي قرارگاه را بر عهده داشت، من هم جانشين او بودم. چون پيشروي‌هايي در منطقه حاصل شده بود، قـرارگـاه جـابجـايي داشـت. دو قـرارگـاه داشتيم يك قرارگاه تاكتيكي به نام «شهيد داودآبادي» كه روي يال زده بوديم و قرارگاه اصلي هم در پايين ارتفاعات. براي رسيدن به آنجا بايد از پل سيدالشهدا عبور مي‌كرديم. براي تلفن زدن به قرارگاه اصلي برگشتم. چون در قرارگاه شهيد داودآبادي هنوز از تلفن‌هاي راه دور خبري نبود.

مي‌خواستم سؤالي از برادران بپرسم. تازه رسيده بودم آنجا كه شفيع‌زاده هم آمـد. بعد از سـلام و احوالپرسي پـرسيد: «اينجا كسي هست؟»

«نه، همه تو قرارگاه شهيد داودآبادي هستند

«بايد بروم آنجا

«صبر كنيد تلفن بزنم بعد با هم برويم

«نه، برادر محتاج خواسته سريع بروم پيش آنها»

«بگذاريد يك تلفن به برادر محتاج بزنم و دوتايي با هم برويم

سكوت كرد. هر چه اصرار كردم، داخل سنگر نيامد. در آستانه در ايستاد و به در تكيه داد. لبخندي زد و گفت: «به برادر محتـاج قـول دادم امـا چـون شمـا هستيد اشكالي ندارد قدري منتظر مي‌مانم

دانستم كه براي اينكه او به قول خود وفا كند، سخت به خود فشار مي‌آورد. وقتي به چهره‌اش خيره شدم ديدم حالت كسي را دارد كه دير كرده و مي‌خواهد شتابان برود.

من تلفني صحبت مي‌كردم و او همچنان كنار در ايستاده بود كه آقاي «بهشتي» وارد شد. با ماشين آمده بود.

شفيع زاده كه معلوم بود براي رفتن خيلي عجله دارد، با ديدن او فكري كرد و گفت: «خوب حالا كه آقاي بهشتي آمد، شمابا او بيا من رفتم. آنجا منتظرم هستند

راه افتاد و رفت. وقتي مكالمه من تمام شد، ما هم بي‌درنگ پشت سر او راه افتاديم. منطقه نا آرام بود. گلوله‌هاي توپ اطراف ما روي زمين مي‌ريخت. شفيع زاده مستقيم به جلو رفته بود. شايد براي سركشي به يكي از گروه‌هاي توپخانه رفته‌بود. به اين دليل ما از او جلو افتاديم و رسيديم به نزديكي قرارگاه شهيد داودآبادي. پشت سر آن محل چشمه آبي بود. آنجا زمين مسطحي بود و يك سه‌راهي ايجاد شده بود. يك راه مي‌رفت به سوي قرارگاه شهيد داودآبادي و يك راه به سمت خطوط پدافندي. چند بار هلي‌كوپتر حامل فرماندهان در آن منطقه فرود آمده بود.

دشمن آنجا را شناسايي كرده بود و از ارتفاعات «آسوس»، «گوجار» و «شيخ محمد» به آنجا ديد داشت و دائماً روي اين منطقه آتش مي‌ريخت.

رسيده بوديم به جاده‌اي كه تازه كشيده بودند. جاده بعضي جاها پيچ مي‌خورد و پهن‌تر مي‌شد. آتش دشمن سنگين بود.خطاب به بهشتي گفتم: «نگه دار».

وقتي توقف كرديم باران توپ عراقي‌ها بود كه بر سر ما مي‌باريد. ايستاديم و منتظر مانديم تا منطقه كمي آرام شود، بعد برويم. در همين حال و وضع شفيع‌زاده از راه رسيد. وقتي چشمم به او افتـاد گـفتم: «كجا بوديد؟»

«كاري اين دور و برها داشتم. شما چرا اينجا توقف كرده‌ايد؟»

«آتش دشمن زياد شده. شما هم بهتر است كمي صبر كنيد. ممكن است...»

با لحني كه از تصميم جدي او حكايت مي‌كرد گفت: «به آقاي محتاج قول داده‌ام بايد بروم

بعد از لحظه‌اي مكث افزود: «توپچي كه از گلوله توپ نمي‌ترسد.» و بعد خنديد و گفت: «نبايد روحيه خود را باخته و ضعف به دل خود راه دهيم

تصميمش را گرفته بود. به صفاي باطنش رشك بردم. معلوم بود كه هراسي از كشته شدن در راه خدا ندارد.

در آن وضعيت او رفت. فقط به علت اينكه به آقاي محتاج قول داده بود و ما از جا نجنبيديم. او براي اجابت دعوت و اطاعت از دستور فرماندهي، با وجود همه خطرها بي‌تأمل راه افتاد و رفت. با چشم او را بدرقه كرديم كه از ديد ما خارج شد.

در تمام مدتي كه آنجا توقف كرده‌بوديم، فكرم پيش شفيع‌زاده بود و قلبم لحظه‌اي آرام نمي‌گرفت. نگراني و دلواپسي بي‌تابم مي‌كرد.

وقتي به قرارگاه رسيديم از بچه‌ها پرسيديم: «شفيع‌زاده اينجا هستند؟»

گفتند: «نه

تعجب كرديم. يكي از بچه‌ها گفت:«احتمالاً براي سركشي رفته به توپخانه 25 كربلا

برادر محتاج كه در فكر فرو رفته بود، گفت: «چون من به او گفتم توپخانه‌ها با مشكلاتي مواجه هستند، حتماً رفته براي رفع مشكلات

دم به دم احساس نگراني مي‌كرديم. تـوي دلمـان مي‌گـفتيم: «الان مي‌آيـد، يـك ساعت ديگر مي‌آيد.» و مشتاقانه انتظار مي‌كشيديم.

ساعت 1 بعد از نصف شب بود كه آمدند و به قرارگاه خبر دادند كه يك نفر در اورژانـس به هـوش آمـده و مي‌گويد: «شفيع‌زاده شهيد شده

من كه سخت مضطرب بودم و قلبم از شدت اندوه مي‌لرزيد و هيچ به ذهنم خطور نمي‌كـرد كه او شهـيد شـده باشـد.

باور نكردم و گفتم: «حتماً اشتباه مي‌كنند

كسي را فرستاديم دنبال آن زخمي. او هم آمـد و گـفـت: «راسـت مي‌گـويند، شفيع‌زاده به فوز شهادت نائل آمده‌اند

متأسفانه، نرسيده به قرارگاه شهيد داودآبادي گلوله توپي روي قسمت جلو ماشين، دقيقاً زير پاي شفيع‌زاده اصابت كرده بود.

يا حسين مظلوم ...

هيجان سراپايم را فرا گرفت. تبسم و سخنان او را موقع خدا حافظي در نظر آوردم. «تـوپـچـي كه از گــلـوله تـوپ نمي‌ترسد.» با يادآوري آن صحنه، بغض گلويم را گرفت و بي‌اختيار اشك چشمانم را پر كرد.

به روايت سردار شوشتري

***

ما اگر شهدا را ببینیم که خالصانه آمدند و بدون اینکه طالب شهرت و نامی باشند به خاطر همان نیت خالصی که دارند در رقابت سریعاً مسابقه را بردند و ما را تنها گذاشتند. چه بسا خود این عزیزان هیچ موقعی نمی خواستند در جامعه مطرح شوند ، لیکن چون نیتشان خالص بود مطرح شدند.

ما در فاو کاری کردیم که هیچ کس باور نمی‌کند ، دنیـای استکبار می گوید آن چیزی که ایرانیان دارند ، عراقیها ندارند.... ما یک مبارزه با دروازه‌های نفس خود داریم.

اگر ما بیاییم آن ارزشهایی را که قبلاً با اتکا به آنها جلـو آمدیم ، سرلوحه خودمان قرار بدهیم و جنگ را در امتداد انقلابمان و در نتیجه یک انقلاب بدانیم ، قطعـاً به نتیجه می رسیم.

فرازی از نوشته‌ها و سخنان شهيد حسن شفيع‌زاده

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 20:46  توسط ستاد فرهنگی مسجد شهید کلانتری تبریز | 

زمينه هاي تهاجم

بررسي علل و اهداف تهاجم عراق به ايران

 

با گذشت 19 سال از آغاز جنگ و 11 سال از پايان آن، هنوز بررسي ابعاد حقوقي، سياسي، نظامي و اقتصادي جنگ ادامه دارد. جنگ ايران وعراق با مشخصه طولاني‌ترين و پرهزينه‌ترين جنگ تاريخ معاصر خاورميانه كه‌به دليل برخورداري از اتفاق نظر بين دو ابرقدرت غرب و شرق و همپيمانانشان در طرفداري از يك طرف جنگ و عدم امضاي پيمان صلح بين طرفين جنگ، پس از آتش‌بس و حل و فصل نشدن نهايي جنگ،‌ موجب گرديده علل، نحوه و نتايج جنگ تا سالهاي مديد بحث و بررسي شود.

شكل‌گيري زمينه‌ها و مجموعه عواملي كه امكان وقوع جنگ را فراهم ساخت، همواره از جدي‌ترين موضوعات بحث شده از آغاز جنگ بوده است؛ تا به اين سؤال پاسخ داده شود كه «آيا شروع جنگ، اجتناب ناپذير بود؟»

 طبيعتاً بدون تشريح اوضاع حاكم بر ايران انقلابي،‌ پس از سقوط رژيم پهلوي و نگراني هاي موجود درباره نتايج و تأثيرات ناشي از آن در منطقه و سپس كالبدشكافي‌ دلايل‌ عراق‌ براي تجاوز به ايران، نمي‌توان به پاسخ مناسبي در اين‌باره دست يافت.

محققان غربي عموماً معتقدند كه انقلاب اسلامي و آثار آن، بيشترين تأثير را در وقوع جنگ داشته است. يعني با انقلاب اسلامي و سقوط شاه، بناي استراتژي امريكا كه بر دو ستون ايران و عربستان اسـتوار بود، فرو ريخت و موازنه قدرت كه ميان ايـران و عـراق، حاكـم بـود به هم خورد و با پيدايش خلأ قدرت در منطقه،‌ موج اسلامي مي‌توانست تهديدي جدي براي ثبات منطقه باشد و درنتيجه اعاده نظم پيشين،لازمه تأمين منافع امريكا و غرب در منطقه بود.

در واقع امريكا و غرب، انقلاب اسلامي و تأثيرات ناشي از آن را براي منافعشان از قبيل نفـت، امنيـت اسـرائيل و مقـابله با نفوذ شوروي و ... جنايتي عليه نظم جهاني قلمداد مي‌كنند. چنين باوري، مقابله با انقلاب اسلامي را با استفاده از زور و يا هر ابزار ديگر، نه تنها ضروري بلكه اجتنـاب‌ناپـذيـر مي‌نمـايانـد. كـه در اينجـا مسئله اصلي، جنگ نيست بلكه براندازي يا تعديل نظام انقلابي ايران است.

مقـام معـظـم رهبـري (مـدظله‌العـالي) در دوران رياست جمهـوري خـود مي‌گـويد: «اين جنگ عليه جمهوري اسلامي ايران و به منظور واژگون ساختن نظام انقلابي ايـران و از بيـن بـردن انقـلاب اسلامي ، سازماندهي شد.»

عراقي‌ها در توضيح علل شروع جنگ برمفهوم حقوقي «پيشگيري» تأكيد مي‌كنند و در اظهارات خود، بدون بيان دلايل روشن مي‌گويند: پس از پيروزي انفلاب اسلامي، در برابر وضعيتي قرار داشتند كه به جز مقاومت‌ و برخورد با تجاوزگري، راهي براي حفظ كشور خود نداشتند! در نهمين كنگره حزب بعث كه براي نخستين بار مباحث  آن درباره جنگ ايران وعراق منتشر شد، تأكـيد مي‌شـود: «در برابر رهبران عراق تنها، اختيار يك راه وجود داشت، يا مقاومت و جلوگيري از تجاوزات دشمن و يا تسليم شدن به برنامه‌هاي [امام] خميني»

در هر صورت، وجود اختلاف مرزي ميان دو كشور كه با انعقاد قرارداد 1975 الجزاير، حل و فصل شده بود، نمي‌توانست علت اصلي تجاوز عراق به ايران شود. زيرا راه‌هاي رفع اختلافات، در قرارداد الجزاير پيش‌بيني شده بود. مهمتر آنكه ايران به دليل وضعيت انقلابي و منازعات داخلي، فرصت تحريك عراق را نداشت. آقاي هاشمي رفسنجاني، رئيس مجلـس وقـت در ايـن بـاره مي‌گـويد: «مـا ترورها و انفجارهايي روزانه و كودتا داشتيم. كودتاي نوژه، چند هفته قبل از آغاز جنگ اتفاق افتاد و در كل تصور اين امر كه ايران، اين همه بر خود مسلط باشد كه به اين زودي عراق را تحريك كند، از نظر آشنايان به تاريخ و سياست محال است. اينكه بخواهيم در يك كشور همسايه برنامه‌اي پياده كنيم محققاً انقلاب ما آماده نبود و همه به اين امر اذعان دارند. در آن زمان حتي ارتش ما نيز آماده نبود و بنا بر اين ادعاي عراق كه ما قصد تحريك اين كشور را داشتيم، پذيرفتني نيست.»

در آبان 1359 صدام طي مصاحبه‌اي گفت: «ما از تجزيه و انهدام ايران ناراحت نمي‌شويم و صريحاً اعلام مي‌داريم، در شرايطي كه اين كشور دشمني بورزد  هر فرد عراقي و يا شايد هر عربي مايل به تقسيم ايران و خرابي آن خواهد بود.»

طه يس رمضان، معاون نخست وزير عراق در مصاحبه با الثوره تأكــيد كـرد: «اين جنگ به خاطر عهدنامه1975و يا چند صد كيلومتر خاك ايران و يا نصف شط العرب نيست، اين جنگ به خاطر سرنگوني‌جمهوري اسلامي است.»

بنا بر اين گرچه عراق قرارداد 1975 و درخواست لغو آن را بهانه قرار داد، ولي تجزيه ايران و براندازي نظام نوپاي جمهوري اسلامي، هدف نهايي رژيم بعثي عراق بود.

بررسي اوضاع داخلي ايران پس از انقلاب، نشان دهنده اين معناست كه ايران نه تنها براي جنگ، كه حتي براي دفاع نيز آمادگي نداشت. چون علاوه بر منازعات داخلي كه پس از پيروزي انقلاب بين نيـروهاي انقـلابي و ليبرال‌ها كه موجب ضعف بسيار اقتصاد كشور شد، وجود داشت، گروه‌هاي ضدانقلاب نيز در مناطق مختلف كشور، دولت مركزي را تضعيف مي‌كـردند و از طـرفي قـطـع تنـهـا منـابـعتسليحاتي ايران و عدم پشتيباني آنها از سوي امريكا و غرب،‌ ايران را بسيار آسيب‌پذير مي‌نمود.

  در اين ميان وضعيت ارتش نيز بسيار نامطلوب بود كه پس از فرار مستشاران غربي و فرمــاندهان طــاغوتي و  گسست ارتش طاغوتي، مي‌بايست اين ارتش، به ارتش اسلامي مبدل مي‌شد. همچنين برخي گروه‌هاي سياسي، شعار انحلال ارتش را مي‌دادند كه با درايت و هوشياري حضرت امام خميني (ره) خنثي شد.

سپاه پاسداران در اين وضعيت درگير مأموريت‌هاي امنيت داخلي بود و بخشي از توانش نيـز در كردستان در مصاف با گروه‌هاي ضد انقلاب صرف مي‌شد. بسيج نيز كه پس از تسخير لانه جاسوسي امريكا، به فرمان امام تشكيل شده بود به دليـل موانع موجود ، فاقد هويت نظـامي بود.

رژيم بعثي بر همه اين واقعيات آگاه بود. احمد زبيدي ، سرهنگ‌ سابق‌ ارتش‌عراق‌ مي‌گويد: «رهبري عراق معتقد بود پس از سقوط شـاه، ايران‌ و ‌خصوصاً ارتش ايران پس  از انجام پاكسازي در آن ضعيف شده است.»

رژيم عراق برخورد خصومت آميز امريكا و‌غرب با ايران‌ و بي‌ثباتي داخلي ايران را فرصتي استثنائي براي تسلط بر خليج‌فارس و منطقه شمرد. در اين مرحله كه گرايش سياسي عراق كه به طور سنتي به سوي شرق (شوروي) بود، تدريجاً به سمت غرب به چرخش درآمد. زيرا براي عــراق، مقــابله بــا انقــلاب اســلامي در چارچوب منافع و سياست‌هاي غرب، در مقـايسه با شـرق عمـلي‌تر و امكـان‌پذيرتربود. عراقي‌ها با در نظر گرفتن احتمال قطع تسليحات روسي، تصور مي‌كردند با تكيه بر سلاح‌هاي موجود و خريداري شده، در يك جنگ «سريع و كوتاه مدت» مشكلي برايشان پيش نمي‌آيد.‌

شمارش معكـوس براي شروع جنگ، متعاقب نا اميدي امريكا ازمعضل گروگان‌گيري در سال 58 [در تسخير لانه جاسوسي] آغاز شد. در بهمن 58 بني‌صدر به عنوان اولين رئيس جمهوري اسلامي ايران انتخاب شد. و تلاش‌هاي وي به حل معضل گروگان‌گيري منجر نشد. كارتر نيز در آستانه انتخابات رياست جمهوري امريكا، به تدريج فشار بر ايران را افزايش داد. در فروردين 59 امريكا ضمن اعلام قطع رابطه با ايران، اقدام به تحريم اقتصادي ايران نمود. صدام نيز در اين فضاي سياسي اعلام كرد عراق آماده است تمام اختلافات خود با ايران را با زور حل كند. و به تجاوزات مرزي و نقل و انتقالات نظامي در مرز عراق با ايران افزود.

نظـر امريكا اين بود كه كودتا بر جنگ مقدم است و اگر كودتايي پيروز شود، ديگر نياز به حمله نظامي نيست و چون تمام كودتاهاي امريكا عليه ايران با شكست مواجه گرديد، در نتيجه تنها يك راه باقي‌مانده و آن حمله نظامي عراق به ايران است.

عراقي‌ها‌ كه‌ چندين‌ ماه ‌درآماده‌باش بسر مي‌بردند، هم‌زمان با كودتاي نوژه در20 نقطه مرزي با ايران درگيري ايجاد كردند. و پس از شكست كودتاي نوژه، حمـله عــراق به ايــران در برنامه كـاري   امريكا و عراق قـرار گرفت.

  سرانجام در 31 شهريورماه 1359 تهاجم سراسري ارتش عراق به ايــران با   استعداد 48 يگان سازمان‌دهي شده در قالب تيپ‌ها و لشكرهاي زرهي، مكانيزه و پياده و با برخورداري از پشتيباني 800 قبضه توپ، 5400 دستگاه تانك و نفربر، 400 قبضه توپ‌ ضدهوايي ، ‌366‌ فروند هواپيما و400 فروند هلي‌كوپتر آغاز شد.

برابر آنچه گفته شد، ممـانعت از وقوع جنگ براي جمهوري اسلامي ايران اجتناب‌ناپذير بـود. زيــرا ايــران سـه راه بــراي ممانعت از جنگ كه زمينــه‌هاي آن به نحو اجتناب ناپذير در حال شكل‌گيري بود، پيش روي خود مي‌ديد:«قدرت‌بازدارندگي، يارگيري سياسي و ارائه امتياز.»

بـه‌ دليل مشكلات‌ و موانع پيش روي نيروهاي نظامي ايران و همچنين قرار گرفتن ليبرال‌ها در رأس قدرت در ايران و رياست جمهوري و فرمانده كل قوا بودن بني‌صدر كه در به كارگيري نيروهاي نظامي ايران بسيار ناتوان بود، «قدرت بـازدارندگـي» ايــران را از بين برده بود. «يارگيري سياسي و مشاركت در يك ائتلاف سياسي- منطقه‌اي يا جهاني» نيز به دليل فقدان ثبات سياسي در كشور و ماهيت انقلاب اسلامي، عملي نبود. ضمن اينكه «ارائه امتياز آشكار» نيز، كاملاً با خط مشي انقلاب در تضاد بنيادين بود و عملاً هيچ تأثيري درممانعت ازجنگ نداشت.

بدين ترتيب انقلاب نوپاي ايران، درگير جنگ ناخواسته و اجتناب ناپذير شد.

 

 

 

 

 

 

                          خرمشهر

 

در آن ساعتي كه «ارتشبد صدام حسين!» مست و ديوانه فرماندهان ارتش از هم گسيخته‌اش را در صبح روز سوم خرداد سال 1361، درست 575 روز پس از تصرف خرمشهر، زير شلاق ناسزا و فحش گرفته بود، صداي بي‌سيم در قرارگاه كربلا برخاست. جواني بود با لهجه اصفهاني كه با علي صياد شيرازي كار داشت. او با كد و رمز به فرماندهي قرارگاه كربلا گفت كه مي‌تواند با نيروهايش كه 700 نفر بيشتر نبودند، خط عراق را بشكند و وارد خرمشهر شود. اين جوان، حسين خرازي، فرمانده 25 ساله‌ي تيپ 14 امام حسين (ع) بود.

دشمن 23 روز زير يورش‌هاي بي‌امان رزمندگان ايراني بود. آن‌ها باور نمي‌كردند كه ايراني‌ها پس از عمليات فتح المبين، توان عمليات ديگري را داشته باشند. آن عمليات در اول فروردين 1361 آغاز شد و يك هفته‌اي طول كشيد. دشمن در آن عمليات از جبهه‌هاي غرب دزفول و شوش تا خطوط مرزي عقب كشيد.

پس از عمليات فتح المبين، فرماندهان سپاه و ارتش احساس عجيبي داشتند. بزرگ‌ترين عيدي سال 1361 براي مردم ايران، خبر پيروزي رزمندگان بود. دشمن در اين عمليات خسارات بي‌شماري از رزمندگان ايراني ديد و سپاه چهارم آن‌ها چنان تار و مار شد كه مدت‌ها طول كشيد تا دوباره خود را بازسازي كند. پس از عمليات، نيروها به مرخصي رفتند؛ اما فرماندهان ارشد سپاه و ارتش در منطقه ماندند تا عملياتي ديگر را طراحي كنند.

دشمن به شدت ضربه خورده بود و نبايد او را به حال خود رها مي‌كردند.

اواخر فروردين و اوايل ارديبهشت‌ سال 1361، قطارها و اتوبوس‌هاي حامل رزمندگان و بسيجيان از راه رسيدند. مرخصي‌ها پايان يافته بود و دوباره پادگان‌ها پر از نيرو شد. در ساختمان‌هاي پادگان دوكوهه جاي سوزن انداختن نبود. هر قطاري كه در ايستگاه دوكوهه مي‌ايستاد، بر تعداد رزمندگان مستقر در پادگان مي‌افزود. دوباره صبح‌گاه‌ها رونق گرفته بود. صداي يك، دو، سه، شهيد، صداي آشناي پادگان‌ها هر روز به گوش مي‌رسيد.

فرماندهان گردان‌ها نيروهايشان را براي پياده‌روي به كوه‌ةاي اطراف مي‌بردند. مانورهاي شبانه برگزار مي‌شد و رزمندگان آماده مي‌شدند. هر شب صداي مناجات از سنگرها و اتاق‌ها به گوش مي‌رسيد.

به قول بسيجي‌ها، بوي عمليات به مشام مي‌خورد ولي زمان دقيق آن را هيچ‌كس نمي‌دانست. فرماندهان در پاسخ بسيجي‌ها شانه بالا مي‌آنداختند و گاه كه با اصرار آن‌ها رو به رو مي‌شدند، پاسخشان اين بود: «گفتن نگيد!»

گرما در راه بود و از اوايل خرداد، تابستان زودرس جنوب از راه مي‌رسيد. بي‌شك جنگ در گرماي بي‌امان، تاب و توان نيروهاي رزمنده ايراني را مي‌فرسود. به همين خاطر، فرماندهان يگان‌هاي سپاه و ارتش، شبانه روز به طراحي حمله پرداختند تا هرچه زودتر عمليات آغاز شود.

در پايان دو هفته، قرارگاه كربلا اهداف عمليات را چنين اعلام كرد:

مأموريت: نيروهاي مسلح جمهوري اسلامي ايران متشكل از سپاه پاسداران انقلاب اسلامي و نيروي زميني ارتش جمهوري اسلامي مأموريت دارند كه در ساعت (س)‌روز (ر) در منطقه‌ي عمومي جنوب رودخانه‌ي كرخه و غرب رودخانه‌ي كارون، تك نموده و ضمن انهدام نيروهاي موجود دشمن و آزادسازي خرمشهر و هويزه، خط بين‌المللي را تأمين نموده و از حمله‌ي مجدد احتمالي به كشور اسلامي جلوگيري نمايند.

اهداف:

1-    انهدام نيروي دشمن، حداقل با استعدادي بيش از 2 لشكر

2-    آزادسازي خرمشهر و هويزه و پادگان حميد.

3-    آزادسازي حدود 6000 كيلومتر مربع از سرزمين‌هاي اسلامي با بيرون راندن نيروهاي دشمن.

منظور:

1-    خارج نمودن شهرهاي اهواز، حميديه و سوسنگرد از برد توپخانه‌ي دور برد دشمن.

2-    ترميم مرز بين المللي كشور اسلامي و رفع اشغال كشور.

3-    آزادسازي جاده‌ي اهواز ـ آبادان از زير برد توپخانه.

بر اساس اهدافي كه قرارگاه كربلا اعلام كرده بود، منطقه‌ي عملياتي 6000 كيلومتر مربع وسعت داشت و از شمال به رودخانه‌ي كرخه، از شرق به رودخانه‌ي كارون، از غرب به مرز بين المللي و از جنوب به خرمشهر محدود مي‌شد.

وسعت منطقه‌ي عمليات، سه برابر وسعت منطقه‌ي عمليات پيشين (فتح المبين) بود.

طراحان نظامي عمليات به درستي مي‌دانستند كه بايد از غفلت عراقي‌ها تا حد امكان بهره ببرند. آن‌ها به شيوه‌هايي مي‌انديشيدند كه دشمن در محاسبات خود به آن‌ها توجهي نداشت.

پس از جلسه‌هاي مختلف و بحث و بررسي و تبادل نظر بين فرماندهان سپاه و ارتش، عبور از رودخانه‌ي كارون بهترين شيوه‌ي غافل‌گيري انتخاب شد. چرا كه دشمن گمان نمي‌برد كه نيروهاي ايراني توان و قدرت عبور از رودخانه را داشته باشند. پس از كامل شدن طراحي عمليات، سه قرارگاه قدس، فتح و نصر تشكيل شدند و قرارگاه مركزي كربلا فرماندهي كل عمليات را بر عهده گرفت.

بر اساس تجربه‌هاي گذشته، قرار شد نيروهاي سپاه و ارتش به صورت ادغامي وارد عمليات شوند. در مجموع سپاه پاسداران 112 گردان (100 گردان پياده و 12 گردان زرهي و مكانيزه) و ارتش 45 گردان (24 گردان زرهي و مكانيزه و 21 گردان پياده) براي عمليات آماده كرده بودند.

پس از سازماندهي نيروها، منطقه‌ي عملياتي قرارگاه‌ها معين شد. قرارگاه قدس مأموريت يافت در شمال منطقه‌ي عملياتي (رودخانه‌ي كرخه) به دشمن حمله كند. با مشغول نگه داشتن عراقي‌ها در شمال منطقه‌ي عملياتي، دو قرارگاه ديگر براي عبور از رود كارون با مشكلات كم‌تري رو به رو مي‌شدند.

در اين جبهه، قرارگاه قدس بايد با لشكر پنج مكانيزه و لشكر شش زرهي ارتش عراق مي‌جنگيد.

دشمن موانع زيادي در اين بخش ايجاد كرده بود. از جمله كانال، خاك‌ريزهاي چند لايه، سيم‌خاردارهاي ضربدري و حلقوي و ميادين مين ضد تانك، ضد خودرو و ضد نفر.

بنابراين، نفوذ در جبهه‌ي دشمن براي قرارگاه قدس و عقب راندن آن‌ها كار ساده‌اي نبود.

قرارگاه فتح در بخش مياني (پايين‌تر از محل مأموريت قرارگاه قدس) مأموريت داشت تا از رودخانه‌ي كارون عبور كند و نيروهاي خود را به جاده‌ي اهواز ـ خرمشهر كه 15 تا 20 كيلومتر از رودخانه فاصله دارد برساند.

در اين قسمت از منطقه‌ي عملياتي، موانع و استحكامات دشمن چندان چشم‌گير نبود. ضمن اين كه، چون به خيال آن‌ها نمي‌رسيد كه نيروهاي ايراني بتوانند از رود كارون عبور كنند، به اشغال اين منطقه نپرداخته بودند.

اما مشكلات ديگري پيش پاي قرارگاه فتح بود. مهم‌ترين آن‌ها زمين هموار از كارون تا جاده‌ي اهواز ـ خرمشهر بود. با روشن شدن هوا، اگر دشمن اقدام به پاتك مي‌كرد، نيروهاي ايراني قلع و قمع مي‌شدند. به ناچار، قرارگاه فتح در همان شب اول بايد با يك خيز، فاصله‌ي 15 تا 20 كيلومتري كارون تا جاده را طي مي‌كرد و پشت جاده مستقر مي‌شد.

پايين‌تر از منطقه‌ي عملياتي قرارگاه فتح، نيروهاي قرارگاه نصر وارد عمل مي‌شدند. آن‌ها بايد از كارون عبور مي‌كردند و سپس براي آزادسازي خرمشهر و رسيدن به مرزهاي بين المللي با دشمن درگير مي‌شدند.

پس تصوير كلي طرح عمليات چنين شد؛ از جبهه‌ي راست قرارگاه قدس، جبهه‌ي مياني قرارگاه فتح و در جبهه‌ي چپ قرارگاه نصر بايد به دشمن حمله مي‌كردند.

با اين كه طرح عمليات كامل شده بود؛ اما هنوز موفقيت يا ناكامي طرح مورد ترديد بود.

چون عراقي‌ها به قواعد كلاسيك جنگ پاي‌بند بودند، عبور از رودخانه را به عنوان يك تاكتيك نظامي براي نيروهاي ايراني منتفي مي‌دانستند. از سوي ديگر، بين طراحان عمليات نيز عبور از رودخانه‌ي كارون مورد اختلاف بود. عده‌اي معتقد بودند بايد از جبهه‌ي شمالي و از طريق جاده‌ي اهواز ـ خرمشهربه دشمن يورش برد؛ اما عده‌ي ديگري مي‌گفتند كه از طريق عبور از رودخانه، بايد دشمن را غافل‌گير كرد.

در ميان موافقان عبور از رودخانه كساني معتقد بودند كه پس از عبور از رودخانه، در مرحله‌ي اول بايد جبهه‌ي كوچكي تشكيل داد و در مراحل بعدي به گسترش آن پرداخت؛ اما از ميان موافقان، عده‌ي ديگري بر اين موضوع پاي مي‌فشردند كه نيروهاي ايراني بلافاصله پس از عبور به سرعت بايد جبهه‌ي گسترده‌اي تشكيل دهند تا اولاً دشمن به گستردگي حمله پي ببرد كه قطعاً در تخريب روحيه و هراس از نيروهاي ايراني بسيار مؤثر بود و ثانياً دشمن قيچي شود و به دو قسمت شمالي و جنوبي تقسيم شود.

پس از بحث‌هاي فراوان، قرار شد عبور از رودخانه‌ي كارون و ايجاد جبهه‌ي گسترده و حمله‌ي وسيع به عنوان طرح عمليات به يگان‌هاي مختلف اعلام شود.

رمز موفقيت اين طرح، به اعتقاد طراحان آن در چند چيز بود؛ از جمله اين كه دشمن غافل‌گير مي‌شد و تا به خود بيايد و تاكتيك عمليات نيروهاي ايراني را بفهمد، ضربات جبران‌ناپذيري مي‌خورد. ديگر اين كه طراحان نظامي كاملاً از نقاط قوت و ضعف ارتش عراق خبر داشتند. به همين دليل بر عبور از رودخانه‌ي كارون پاي مي‌فشردند.

«نيروهاي ايراني به زودي در دو منطقه‌ي محمّره (خرمشهر) و خفاجيه (سوسنگرد) به حمله‌ي گسترده‌اي دست خواهند زد. در اين حمله جنگنده‌هاي هوايي، تانك و هم‌چنين نيروهاي پياده شركت خواهند داشت. خواهشمند است اقدامات مقتضي براي خنثي كردن تلاش‌هاي دشمن معمول گردد. تدابير لازم جهت در هم كوبيدن سعي و تلاش آنان اتخاذ شود...

خواهشمند است ضمن اتخاذ تدابير لازم، از هم‌اكنون براي انجام مأموريتي كه در پيش روي قرار دارد، آمادگي وجود داشته باشد. تمام.» پنج روز قبل از عمليات، ستاد فرماندهي دشمن اين نامه را به يكي از يگان‌هاي خود ارسال كرد. آن‌ها مي‌دانستند كه رزمندگان ايراني قصد بازپس گرفتن خرمشهر را دارند.

24 ساعت قبل از عمليات، در هشتم ارديبهشت، مسئول اطلاعات قرارگاه كربلا در جلسه‌اي آخرين وضعيت دشمن را چنين برشمرد: در طول دو هفته، دو تيپ زرهي و يك تيپ پياده از پايين آب‌گرفتگي (در شمال شرقي منطقه‌ي عمليات) تا شمال خرمشهر آرايش گرفته است. (در غرب جاده‌ي آسفالت اهواز ـ خرمشهر، در حد فاصل ايستگاه حميد تا خرمشهر)

فعاليت مهندسي دشمن در جنوب كرخه كور تا مواضعش در جنوب غرب اهواز، از جنوب آب‌گرفتگي تا شمال سيل‌بند خرمشهر در غرب كارون چشم‌گير بوده است. دشمن پادگان حميد را به كلي منهدم كرده است... دشمن اطلاع پيدا كرده است كه ما مي‌خواهيم از رودخانه عبور كنيم و به همين خاطر سعي دارد كم‌كم به ساحل رودخانه بيايد، آن وقت است كه ميتواند همه چيز ما را زير كنترل داشته باشد.

پس از شنيدن اين سخنان، فرماندهان تصميم گرفتند كه ظرف 48 ساعت بر روي رودخانه‌ي كارون پل احداث كنند و عمليات آغاز شود. اگر دشمن تحركات خود را شدت مي‌بخشيد و تجمع نيروهاي خود را گسترش مي‌داد، قطعاً عمليات با رو به رو مي‌شد.

زمان به سرعت طي مي‌شد و فرماندهان نظامي سپاه و ارتش نيروهاي خود را براي نبردي سخت و بي‌امان با دشمن آماده مي‌كردند.

در همين ايام، مردم فلسطين مورد يورش رژيم صهيونيستي قرار گرفته بودند. به همين خاطر، فرماندهي قرارگاه كربلا نام «الي بيت المقدس» را براي عمليات برگزيد. به سبب هم‌زماني عمليات با ميلاد حضرت امير مؤمنان (ع) رمز عمليات «يا علي بن ابي طالب (ع)» در نظر گرفته شد.

 

 

 

 

نهم ارديبهشت 1361، 30 دقيقه پس از ساعت 24 ناگهان صداي فرماندهان قرارگاه كربلا در بي‌سيم تمامي يگان‌ها طنين انداخت: «بسم الله الرحمن الرحيم، اذا جاء نصر الله و الفتح و رأيت الناس ... از قرارگاه مركزي كربلا به كليه‌ي يگان‌ها... يا علي بن ابي طالب، يا علي بن ...»

يگان‌هاي عملياتي با شنيدن صداي محسن رضايي (فرمانده وقت سپاه پاسداران) و سرهنگ علي صياد شيرازي (فرمانده وقت نيروي زميني ارتش) به سوي اهداف تعيين شده يورش بردند.

25 دقيقه بعد از آغاز عمليات، تيپ 25 كربلا اولين يگاني بود كه با دشمن درگير شد. تا ساعت 3 بامداد تمامي يگان‌ها در نقاطي كه در نظر گرفته شده بود، درگير شدند. نيروهاي قرارگاه قدس (محور شمالي عمليات) در پنج نقطه با دشمن درگير شدند. دو تيپ بيت المقدس و 41 ثارالله از رودخانه‌ي كرخه‌كور عبور كردند؛ اما چون در چپ و راست آن‌ها ساير يگان‌ها موفق به پيشروي نشدند، عملاً عبور از رودخانه‌ي كرخه حاصل چنداني نداشت. نيروهاي قرارگاه فتح بلا فاصله بعد از عبور از رود، در غرب كارون به انهدام دشمن پرداختند و به سرعت خود را به جاده‌ي اهواز ـ خرمشهر رساندند. در بخشي از جبهه‌ي اين قرارگاه، تيپ 14 امام حسين (ع) تعداد زيادي از نيروهاي دشمن را به هلاكت رساند. نيروهاي اين تيپ سپس خود را به خاك‌ريزي كه دشمن در شرق جاده احداث كرده بود رساندند و مستقر شدند. نيروهاي قرارگاه نصر نيز از همان لحظات اول عمليات درگير شدند. قرار بود تيپ 46 فجر و تيپ 22 بدر ازشرق، خرمشهر را محاصره كنند. هم‌چنين تيپ 27 محمد رسول الله (ص) نيز به همراه تيپ21 حمزه از غرب خرمشهر، جايي كه نهر عرايض قرار داشت، محاصره را تكميل كنند تا دو تيپ فجر و بدر وارد خرمشهر شوند.

تأخير در پيش‌روي، باتلاقي بودن كناره‌هاي جاده‌ي اهواز ـ خرمشهر و تمركز نيروهاي تيپ 8 مكانيزه و تيپ 6 زرهي عراق در اين منطقه، سبب شد تا قرارگاه نصر به هدف خود نرسد و جنگ به روز بكشد.

در بخشي از اين جبهه، نيروها تا ساعت 3 بعد از ظهر مقاومت كردند و به ناچار تا حدودي عقب‌نشيني كردند.

تيپ 27 حضرت رسول (ص) و تيپ 2 از لشكر 21 حمزه نيز پس از انهدام نيروهاي دشمن، در 3 كيلومتري جاده مستقر شدند.

روز اول كه به پايان رسيد، نيروهاي ايراني زميني به مساحت 800 كيلومتر مربع را در غرب رودخانه‌ي كارون به تصرف درآورده بودند. همين ماجرا كافي بود تا تعادل دشمن را بر هم زند.

قبل از عمليات، عراقي‌ها از يورش رزمندگان خبر داشتند؛ اما پيش‌بيني نكرده بودند كه آن‌ها بتوانند از رودخانه عبور كنند، بلكه مي‌پنداشتند از محور شمالي مورد حمله قرار بگيرند.

در دومين روز عمليات، در برخي محورها رخنه‌هايي به وجود آمد. به گونه‌اي كه احتمال مي‌رفت دشمن با يك يورش از آن‌جا وارد شود و نيروهاي ايراني را محاصره كند. تا روز 16 ارديبهشت كه 5 روز از عمليات مي‌گذشت، نيروهاي ايراني به ترميم رخنه‌ها و ايجاد جبهه‌اي واحد در مقابل عراق پرداختند.

شهيد حسن باقري، فرمانده قرارگاه نصر بعدها در مصاحبه‌اي درباره‌ي مرحله‌ي اول عمليات گفت: «برادران رزمنده‌ي ما توانستند آن شب (شب اول) در دل تاريكي با شناسايي‌هاي دقيق كه قبلاً انجام داده بودند، حتي از جاده‌ي آسفالت اهواز ـ خرمشهر هم رد بشوند و در آن‌جا با لشكر 3 عراق كه نيروي احتياط بود، درگير شده، بيش از پنجاه درصد واحدهاي آنان را منهدم كنند. اين از نظر نظامي حائز اهميت است و شايد مستشاران نظامي خارجي هم نتوانند توان و جرأت طرح‌ريزي چنين عملياتي را تحليل كنند.»

سرهنگِ عراقي «رضا الصبري» هم در خاطرات خود درباره‌ي روزهاي آغازين عمليات مي‌نويسد: «توپخانه‌ي ما به شدت آن‌جا (كناره‌هاي رودخانه‌ي كارون) را زير آتش داشت. آن‌ةا تجهيزات خود را به سرعت برق، از رود خروشان كارون عبور دادند و همين مسئله ترس شديدي در دل سربازان ما به جا گذاشت. آن‌ها از اين‌كه با چشم خود، سرعت عمل و جسارت نيروهاي ايراني را مي‌ديدند، زانوهايشان مي‌لرزيد، به گونه‌اي كه توان جنگيدن را از دست دادند...»

ساعت 11 و 30 دقيقه‌ي شب 16 ارديبهشت، مرحله‌ي دوم عمليات آغاز شد. نيروهاي قرارگاه فتح (جبهه‌ي مياني) با يك خيز جانانه خود را به دژ مرزي رساندند. حالا ديگر شهر مهم بصره‌ي عراق پيش روي رزمندگان ايراني بود. فرماندهان ارشد عراقي گمان كردند كه ايران در خيز بعدي، قصد يورش به آن شهر را دارد. بنا بر اين، در جبهه‌ي شمالي (مقابل قرارگاه قدس) دست به يك عقب‌نشيني گسترده زدند. نيروهاي قرارگاه قدس هم دشمن را تعقيب كردند تا جايي كه جبهه‌ي شمالي و جبهه‌ي مياني به هم وصل شد.

تعجيل دشمن در عقب‌نشيني  به حدي بود كه بعضي از نيروهايش به خاطر خواب بودن در هنگام عقب‌نشيني و نبودن فرصت كافي براي اطلاع دادن به آن‌ها، به اسارت درآمدند. در اين مرحله، رزمندگان ايراني به مرز بين المللي رسيدند و محاصره‌ي خرمشهر را شدت بخشيدند تا جايي كه دشمن شروع به تخليه‌ي تدريجي نيروهايش كرد. از سوي ديگر، لشكرهاي 5 مكانيزه‌ و 6 زرهي دشمن از هويزه، پادگان حميد و حومه‌ي اهواز عقب نشستند و جاده‌ي اهواز ـ خرمشهر آزاد شد.

در مجموع، در دو مرحله از عمليات 5000 كيلومتر از مناطق اشغالي آزاد شد و علاوه بر كشته و زخمي شدن تعداد زيادي از نيروهاي دشمن، 9075 نفر به اسارت درآمدند.

در ميان نامه‌هاي به دست آمده از سنگرهاي دشمن، نامه‌اي هست كه بر بالاي آن تاريخ 18 ارديبهشت به چشم مي‌خرد: «جناب فرماندهي كل نيروهاي مسلح (صدام حسين) دستور دادند كه: 1- محمره (خرمشهر) يك منطقه‌ي استراتژيكي و حياتي است و دفاع از اين منطقه به منزله‌ي اهميت دفاع از بصره و بغداد است. 2- فرماندهان سپاه‌ها و لشكرها و فرماندهي يگان‌ها و واحدها و افسران و درجه‌داران و سربازان و كليه‌ي رزمندگان مي‌بايستي از شهر محمره (خرمشهر) دفاع كنند. تا آخرين فشنگ و تا آخرين سرباز در شهر و ساختمان‌هاي شهر مقاومت كنيد. كليه‌ي اقدامات لازم براي دفاع از شهر اتخاذ شود. تمام.»

با اين‌كه نيروهاي ايراني 9 روز بي‌امان جنگيده بودند، مرحله‌ي بعدي در ساعت 10 شب نوزدهم ارديبهشت آغاز شد. در جلسه‌اي كه پيش از آغاز مرحله‌ي سوم عمليات در قرارگاه كربلا برگزار شد، شهيد حسن باقري، فرمانده قرارگاه نصر خبر داد كه دشمن در حال تخليه‌ي نيروهايش از خرمشهر است. شايد عراق با اين كار مي‌خواست قواي خود را در منطقه‌ي شلمچه (غرب خرمشهر) متمركز كند. چرا كه اگر شلمچه به دست نيروهاي ايران مي‌افتاد، سقوط بصره حتمي بود. شايد دشمن حفظ بصره را بر تصرف و اشغال خرمشهر ترجيح داده بود.

مرحله‌ي سوم عمليات با هدف آزادسازي خرمشهر توسط نيروهاي دو قرارگاه نصر و فتح آغاز شد. حضور پرحجم دشمن در شلمچه از يك سو و خستگي رزمندگان ايراني متنع پيش‌روي شد.

روز 20 ارديبهشت نيروهاي ايراني كاري را از پيش نبردند و تنها در 3 كيلومتري خرمشهر مستقر شدند. علاوه بر خستگي نيروها، عجله در شروع عمليات و ناقص ماندن شناسايي‌ها و به روز كشيده شدن در گيري باعث شد كه از مرحله‌ي سوم عمليات نتايج مطلوبي به دست نيايد.

با اين‌كه خبرهاي پيروزي و آزادسازي مناطق اشغالي در سراسر كشور پيچيد؛ اما مردم منتظر آزادي خرمشهر بودند. زمان به سرعت طي مي‌شد و بي‌شك دشمن اين فرصت را مغتنم مي‌شمرد تا نيروهايش را بازسازي كند.

در اين سوي ميدان جنگ هم، توان و رمق زيادي براي رزمندگان ايراني باقي نمانده بود. فرماندهان برخي يگان‌ها به شهادت رسيده بودند و واحدهاي بهداري، مهندسي و شناسايي بايد بازسازي مي‌شدند. براي ادامه‌ي عمليات به آتش توپخانه و به كارگيري نيروهاي زرهي نياز بود و ...

 

 

 

 

شهيد علي صياد شيرازي و محسن رضايي دقايقي را در اتاق جنگ قرارگاه كربلا تنها شدند. هر دو سخت خسته بودند. لحظاتي به سكوت گذشت. در جنگ بي‌امان روزهاي گذشته بسياري از ياران آن‌ها به شهادت رسيده بودند.

صبح يكي از فرماندهان ارتش به صياد گفته بود: «جناب سرهنگ! نيروهاي من ديگر با تفنگ ژـ3 هم نمي توانند بجنگند. حتي فرصت نمي‌كنند لحظه‌اي سلاحشان را تميز كنند؛ آن‌قدر كه آتش دشمن سنگين است ...» بغض راه گلوي صياد را بسته بود. نمي‌دانست چه بگويد. اما خوب مي‌دانست كه ژـ3 اسلحه‌اي است كه نياز به نگهداري دارد. اگر بعد از تيراندازي پاك نشود، گير مي‌كند و از كار مي‌افتد. حق با آن فرمانده بود و تازه اين، كوچك‌ترين مشكلي بود كه براي ادامه‌ي عمليات پيش پاي رزمندگان ايراني قرار داشت.

با اين‌همه، شهيد صاد شيرازي و محسن رضايي هر دو به اين نتيجه رسيده بودند كه دشمن را نبايد به حال خود رها كرد؛ اگر عمليات را متوقف كنيم، عراقي‌ها به خود مي‌ايند و بازپس گرفتن خرمشهر دشوار خواهد بود.

صياد گفت: «اگر خرمشهر را محاصره كنيم، در گام بعدي پس از آن كه گردان‌ها به بازسازي خود پرداختند، مي‌توانيم آن را تصرف كنيم. محسن رضايي حرف او را تأييد كرد؛ اما چگونه بايد شهر محاصره مي‌شد؟

تنها را، محلي بود بين شلمچه و خرمشهر كه دشمن تمام توانش را به كار گرفته بود تا از آن‌جا با نيروهاي ايراني مقابله كند. رزمندگان بايد از اين محل وارد مي‌شدند و از نهر عرايض كه در غرب خرمشهر واقع شد، عبور مي‌كردند و خود را به اروند در جنوب خرمشهر مي‌رساندند. آن‌گاه شهر به محاصره در مي‌آمد.

اما چگونه اين موضوع را با فرماندهان قرارگاه‌هاي عملياتي و تيپ‌ها در ميان بگذارند؛ فرماندهاني كه امكانات و نيروهاي مورد نياز را در اختيار نداشتند و تاب و توان از دست داده بودند. آيا آن‌ها اعتراض نمي‌كردند؟ آيا نمي‌گفتند كه چرا نظر ما را نپرسيده‌ايد؟

شهيد صياد و رضايي در فكر فرو رفته بودند. ناگهان بارقه‌ي اميدي در دل صياد شيرازي درخشيد؛ دل را به دريا زد و به محسن رضايي گفت: «طرح عمليات را من با فرماندهان در ميان مي‌گذارم.» هر دو خيلي خوب مي‌دانستند كه فرماندهان با شنيدن اين طرح براي ادامه‌ي عمليات، توپ و تشر خواهند زد. چون در جلسه‌هاي قبل حرفي از اين طرح در ميان نبود.

محسن رضايي پذيرفت. صياد بي‌درنگ خود را به قرارگاه موقتي كه نزديك خط مقدم بود، رساند. همه‌ي فرماندهان را جمع كرد و گفت: «شما را اين‌جا جمع كرده‌ام تا تصميم فرماندهي قرارگاه كربلا را ابلاغ كنم. بعد از شنيدن طرح عمليات اگر سوالي پيش آمد بپرسيد تا توضيح بدهم.»

بعد از اين مقدمه طرح را گفت. همان‌گونه كه انتظار داشت، اعتراض‌ها شروع شد. احمد متوسليان، فرمانده تيپ 27 محمد رسول الله (ص) بيش از ديگران اعتراض كرد. صياد كمي تند شد؛ گفت: «مثل اين‌كه متوجه نيستيد، من دستور را ابلاغ كردم، نه بحث را.»

در دل صياد آشوبي برپا بود. نمي‌دانست نتيجه‌ي اين جلسه چه خواهد بود. او دل قرص كرده بود تا فرماندهان را هر طور شده براي ادامه‌ي عمليات راضي كند. خرمشهر را در يك قدمي مي‌ديد. نبايد فرصت را از دست مي‌دادند.

حرف‌هاي زيادي رد و بدل شد. حتي او در پاسخ يكي از فرماندهان ارتشي مجبور شد كه با تندي سلسله مراتب فرمانده ارشد تا فرمانده زيردست را يادآوري كند و بگويد كه تنها در مقابل خدا جواب‌گو است و طرح را بدون برنامه‌ريزي و تفكر به ميان نكشيده.

ناگهان احمد متوسليان خطاب به صياد گفت: «عذر مي‌خواهم كه اعتراض كردم. ما تابع دستور هستيم و همين الان مي‌رويم به دنبال اجرا؛ هيچ نگران نباشيد ...» شهيد حسين خرازي، فرمانده تيپ 14 امام حسين (ع) هم عذر خواهي كرد و ... به يك‌باره فضاي جلسه عوض شد و اعتراض‌ها فروكش كرد. جملگي اعلام كردند كه آماده‌اند.

كنار جاده ميدان مين بود. از رو به رو آتش دشمن، بي‌امان مي‌باريد. دشمن بر روي خاك‌ريز توپ‌ةاي ضد هوايي 23 ميلي‌متري و شيليكا كاشته بود. از اين توپ‌ها براي ساقط كردن هواپيماهاي جنگي در آسمان استفاده مي‌شود؛ اما عراقي‌ها براي مقابله با نيروهاي پياده آن را به كار گرفته بودند.

بچه‌ها در جاده به تندي حركت مي‌كردند. شدت آتش چنان بود كه نفس را در سينه حبس كرده بود. نيروها براي جلو رفتن ترديد داشتند. ناگهان ناصر صالحي از مسئولان گردان انصار تيپ 27، مشتي خاك برداشت و خطاب به نيروها گفت: «برادرها، حركت كنيد. مگر نمي‌بينيد امام زمان با شماست و دارد روي اين خاك‌ها راه مي‌رود.» در چشم به هم زدني ضامن سه نارنجك را كشيد و خود را به خاك‌ريز دشمن رساند. توپ‌هاي دشمن با انفجار نارنجك‌ها خاموش شدند و صالحي آماج گلوله‌ي عراقي‌ها قرار گرفت و در جا به شهادت رسيد. نيروها با ديدن اين صحنه تكبيرگويان به خاك‌ريز دشمن زدند و پس از فتح آن، خود را به جاده‌ي خرمشهر ـ شلمچه رساندند.

شام‌گاه يكشنبه اول خرداد 1361 با رمز محمد بن عبد الله (ص) مرحله‌ي چهارم عمليات آغاز شد. يگان‌هاي قرارگاه فتح پس از درگيري با دشمن و پيشروي موفق شدند خود را به پليس‌راه خرمشهر برسانند. نيروهاي قرارگاه فجر نيز پل نو را تصرف و به سوي اروند پيش‌روي كردند. نيروهاي قرارگاه نصر نيز در امتداد مرز، ضمن پيش‌روي و پاكسازي منطقه به سوي جنوب به حركت درآمدند.

حالا خرمشهر به محاصره درآمده بود. فرماندهان عراقي از سربازان خود مي‌خواستند كه مقاومت كنند. بي‌سيم‌ها به كار افتاد. به آن‌ها مي‌گفتند نيروهاي پشتيباني در راه است و دستور مي‌دادند كه محاصره را بشكنند و خود را از حلقه‌ي نيروهاي ايراني بيرون بكشند و ...

با طلوع خورشيد روز سوم خرداد حلقه‌ي محاصره تنگ‌تر شد. ناگهان در ميان نيروهاي دشمن پيچيد كه احمد زيدان، فرمانده نيروهاي مستقر در خرمشهر روي مين رفته و كشته شده است. روحيه‌ي سربازاني كه هنوز در خرمشهر مقاومت مي‌كردند، با شنيدن اين خبر در هم ريخت. زرنگ‌ترها با تيوپ چرخ ماشين و كلمن آب خو را به رودخانه‌ي اروند انداختند تا جان سالم به در برند؛ اما موج‌هاي سركش رودخانه، گاه مي‌بلعيدشان و جسد بي‌جانشان را روي رودخانه رها مي‌كرد.

صداي بلندگوهاي رزمندگان ايراني بلند شد و از باقي‌مانده‌ي سربازان و نظاميان عراقي در خرمشهر خواست كه اسارت را بر كشته شدن ترجيح دهند.

درگيري ادامه داشت. ساعتي بعد حسين خرازي از پشت بي‌سيم به قرارگاه اعلام كرد كه ما در حال پيشروي هستيم و تعداد عراقي‌هايي كه به نشانه‌ي تسليم دست روي سر گذاشته‌اند، بي‌شمار است.

هلي‌كوپتر هوانيروز ارتش برخاست تا گزارش كاملي از وضعيت شهر به فرماندهي قرارگاه اعلام كند. خلبان فرياد مي‌زد: «تا چشم كار مي‌كند توي خيابان‌ها و كوچه‌هاي خرمشهر، عراقي‌ها صف بسته‌اند و دست‌ها بر سر منتظر اسارت‌اند!»

ساعتي از ظهر نگذشته، موعد پيروزي فرا رسيد. 575 روز بود كه خرمشهر در چنگال دشمن اسير بود. حالا وقت آزادي بود. شهر چون پرنده‌اي بال بال مي‌زد. نيروهاي ايراني ساعت 13 وارد شهر شدند. آن‌ها براي سازمان‌دهي و اعزام اسراي عراقي به پشت جبهه با مشكل رو به رو بودند. اين انبوه اسير را هيچ‌كس پيش‌بيني نكرده بود.

عراقي‌ها در دروازه‌هاي شرقي و شمالي و جنوبي مختصر مقاومتي نشان دادند؛ اما نيروهاي ايراني از غرب شهر، جايي كه عراقي‌ها براي اشغال خرمشهر وارد شده بودند، به سوي شهر روانه شدند.

ساعت 14 خبر آزادي خرمشهر مردم سراسر ايران را به خيابان‌ها كشاندند. اما هنوز فرماندهان عراقي وعده‌هاي دروغين سر مي‌دادند و سربازان خود را به رسيدن نيروهاي پشتيباني فريب مي‌دادند. گاه هم تهديد مي‌كردند كه فراري‌ها را به جوخه‌ي اعدام خواهند سپرد. غافل از اين‌كه آن‌ها يا كشته شده بودند يا اسير.

اما در خرمشهر ـ اين سرزمين زخم خورده كه در آن 19 ماه اشغال به قلب مجروح ايران بدل شده بود ـ رزمندگان خود را به مسجد جامع رساندند تا نماز شكر بر جاي بياورند.

تا شام‌گاه روز سوم خرداد، شهر پاك‌سازي شد. مردم ايران آن روز ساعت‌ها در خيابان‌ها و كوچه‌ها به شادي و سرور پرداختند. بودند كساني كه اشك شوق مي‌ريختند و بازگشت اين پاره‌ي تن وطن را به يكديگر تبريك مي‌گفتند.

در كنار اين همه شادي و سرور، پيام امام (ره) خسته نباشيد دل‌چسبي بود به همه‌ي آن‌هايي كه 23 روز مردانه جنگيده بودند تا خرمشهر را آزاد كنند. امام در بخشي از پيامش خطاب به رزمندگان گفته بود: «... سپاس بي‌حد بر خداوند قادر كه كشور اسلامي و رزمندگان متعهد و فداكار آن را مورد عنايت و حمايت خويش قرار داد و نصر بزرگ خود را نصيب ما فرمود. اين جانب با يقين به آن‌كه «ما النصر الا من عند الله» از فرزندان اسلام و قواي سلحشور مسلح كه دست قدرت حق از آستين آنان بيرون آمد و كشور بقيه الله الاعظم (ارواحنا لمقدمه الفداء) را از چنگ گرگان آدم‌خوار كه آلت‌هايي در دست ابرقدرتان، خصوصاً آمريكاي جهان‌خوارند، بيرون آورد و نداي الله اكبر را در خرمشهر عزيز طنين‌انداز كرد و پرچم پر افتخار لا اله الا الله را بر فراز آن شهر خرم كه با دست پليد جنايتكاران غرب به خون كشيده شده و خونين‌شهر نام گرفت، تشكر مي‌كنم و آنان فوق تفكر امثال من هستند ... مبارك‌باد و هزاران بار مبارك‌باد بر شما عزيزان و نور چشمان اسلام اين فتح و نصر عظيم ... مبارك باشد بر فرماندهان قدرتمندكه فرماندهان چنين فداكاراني هستند كه ستاره‌ي درخشنده‌ي پيروزي‌هاي آنان بر تارك تاريخ تا نفخ صور نور افشاني خواهد كرد و مبارك باد بر ملت عظيم‌الشأن ايران اين چنين فرزندان سلحشور جان بر كفي كه نام آنان و كشورشان را جاويدان كردند...»

 

 

 

 برگرفته از كتاب «آغاز تا پايان» مركز مطالعات و تحقيقات جنگ سپاه

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 20:45  توسط ستاد فرهنگی مسجد شهید کلانتری تبریز | 

شهید سید حسن شکوری

 

 

پرواز در آسمانی که پرنده پر نمی‌زند

زندگی‌نامه‌ی شهید سید علی شکوری

به سال 1345 در یکی از محله‌های اصیل تبریز ـ «بیلانکوه» ـ خانواده‌ی با ایمان شکوری مفتخر به قدوم سربازی از عاشقان اباعبدالله (ع) به نام سیدعلی گشت. هوش و ادب، زینت‌بخش دوران کودکی او بود و در همان ایام همراه پدر به نماز جماعت و مجالس دینی راه یافت و به تحصیل علوم پرداخت. اکثر اوقات، پس از تکالیف مدرسه به مسجد محله می‌رفت. سید علی در دوران فراگیری دانش کلاسیک، لحظه‌ای از آموزش مسایل دینی غافل نبوده و در آغاز دوران نوجوانی گرایش زیادی به مطالعه‌ی خبرها و کتب اسلامی و انقلابی داشت و به تدریج با امور سیاسی نیز آشنا شد.

از همان روزهای اول انقلاب در مسجد محله عهده‌دار مسئولیت شد. در اولین سال‌های جنگ تحمیلی به تقاضای خودش و به صورت داوطلبانه راهی خطه‌ی جنوب شد. پیش از او برادران بزرگوارش سید حسن (فرمانده گردان امام حسین (ع) لشکر 31 عاشورا) و سید حسین به جمع لشکریان اسلام پیوسته بودند. او در تمامی عملیات‌ها پیش‌قدم بود. سیدعلی با قرآن مأنوس بود و مفاهیم آن را در عمل به کار می‌بست. او علاوه بر داشتن تدبیر نظامی، شجاعت کم‌نظیری داشت. معتقد به نظم و ترتیب در امور و رعایت انضباط نظامی بود و در آموزش نظامی و تربیت نیروهایکارآمد، اهتمام می‌ورزید.حساسیت فوق العاده و دقت زیادی در مصرف بیت المال و اجرای دستورات الهی داشت. از سال 1361 تا لحظه‌ی آخر حضورش در صحنه‌ی نبرد، تنها ایام مرخصی کاملش، ایام مجروحیت او بود. در سایر موارد هر سال اندکی به مرخصی می‌آمد و پس از دیدار با خانواده‌ی شهدا و جانبازان، با یاران باوفایش در وادی رحمت تبریز به خلوت می‌نشست و در اسرع وقت به جبهه باز می‌گشت. در طول مدت حضورش در جبهه که بالغ بر 44 ماه می‌شد، دو بار ترکش‌ها میهمان پیکر او شدند.

تا این‌که پس از اتمام جنگ تحمیلی در 16 اسفندماه سال 1385 در منطقه‌ی عمومی چالدران در نبرد با مزدوران صهیونیستی پژاک، روح عاشورائی او به واسطه‌ی شهادت، زائر کربلا گشت و پس از تشییعی با شکوه و کم‌نظیر، بنا به رسم معهود در قطعه‌ی شهدای گلزار وادی رحمت تبریز و در میان یاران بسیجی‌اش میهمان خاک شد.

 

فرازی از وصیت‌نامه

آن‌کس که تو را شناخت جان را چه کند      فـرزند و عیال و خانمان را چه کند

دیـوانه کـنی هـر دو جـهـانـش بخـشی      دیوانه‌ی تو هر دو جهان را چه کند

 

سخنان خود را با بسیجیانی شروع می‌نمایم که از اول انقلاب تا حال در صحنه‌ی مبارزه و استقامت و ایثار هستند. امیدم بر این است که تمامی حرکات و قدم‌هایتان فقط و فقط به خاطر خدا بوده باشد و بر نفس خویش غلبه کرده و با وحدت کلمه، دشمنان اسلام را ریشه‌کن نمایید و چنان درس تلخی به صهیونیزم و امپریالیسم جهانی بدهید که دیگر خیال لشکرکشی به دیار مسلمین را حتی در فکر و اندیشه‌ی خود هم نپروراند. همیشه در نماز جمعه و مراسم‌های مذهبی و انقلابی شرکت نمائید؛ چون حضور شما در این‌گونه مراسم‌ها مشت محکمی بر دهان منافقین و یاوه‌گویان شرق و غرب است. به یاری مستضعفان و درماندگان بشتابید و از ولایت فقیه حمایت کامل به عمل آورید؛ چون حمایت از آن حمایت از اسلام و انقلاب است. هرگز نسبت به پیام شهدا سستی ننمائید و وصیت ایشان را الگو وسرمشق زندگی خویش قرار دهید و نگذارید خون پاک این شهیدان پایمال شود؛ چون شماها حافظان بر حق خون آن‌ها هستید. با حضور دائمی خود در صحنه‌ی انقلاب، به منافقین و ضدانقلابیون و دیگر گروهک‌های ضد خط امام و اسلام، فرصت فعالیت نداده و با سلاح ایمان که برنده‌ترین سلاح‌هاست به جنگ آنان رفته و اسلام را پیروز و کفر را نابود نمائید و به حرف منافقین گوش فرا نداده و تحت تأثیر بلندگوهای تبلیغاتی آنان قرار نگیرید و به آن‌ها بفهمانید که این امت حزب‌الهی، هرگز از مرگ هراسی نداشته و حتی حاضرند جان و مال و حتی بهترین عزیزان خود را فدای اسلام و قرآن نمایند تا به این طریق، پرچم توحید و اسلام که واژگون کننده‌ی پرچم کفر جهانی است، پایدار و برافراشته بماند.

دیگر سخنم با خانواده‌های معظم شهداست که به گفته‌ی امام عزیزمان، چشم و چراغ این ملت هستند.همانا بدانید هر رزمنده‌ای که در میدان نبرد، هنگام مبارزه و جهاد با خون‌آشامان و دشمنان اسلام شجاعانه می‌رزمد و شهید می‌شود، این انتظار را دارد که خانواده‌ی او نخواهند گذاشت که اسلحه‌ی او بر زمین بماند، بلکه اسلحه‌ی او را برداشته و ادامه دهنده‌ی راه او خواهند بود. پروردگارا! خانواده‌ی معظم شهدا را صبر جمیل و اجر جزیل عنایت بفرما.

برادران استغفار و دعا را از یاد نبرید که بهترین درمان‌ها برای تسکین دردهاست. همیشه به یاد خدا باشید و در راهی که پیش پایتان گذاشته، قدم بردارید و تا پیروزی نهایی اسلام بر کفر و الحاد، حضورتان را در جبهه‌های نبرد ثابت‌قدم و استوار نگه دارید.

من هم از خداوند تبارک و تعالی خواسته‌ام که اگر مشیتش بر این شد و من لایق آن شدم که به دیدارش بشتابم و به آن درجه‌ی والا دست یابم و از این جهان فانی رخت بربندم، خونم تداوم‌بخش این نهضت و انقلاب باقی بماند. پروردگارا! مرا ببخش و از گناهانم درگذر. پروردگارا! اینک من به یاد تو و به منظور احیای دینم و تداوم انقلابم و به وصیت امامم، قدم در این راه نهاده‌ام، نه به خاطر انتقام یا مقام. من این راه را برگزیدم تا این‌که در این راه استوار بمانم و جانبازی کنم و چه شیرین است هنگامی که من در این راه بتوانم به جمع شهیدان بپیوندم، چون که شهادت آرزوی همه‌ی عاشقان و دل‌باختگان اباعبدالله الحسین (ع) است.

از کلیه‌ی برادران و اشخاصی که به طریقی موجب آزار و اذیت آن‌ها شده‌ام حلیت طلبیده و امیدوارم که بنده‌ی حقیر را حلال نمایند.

 

 

 

 

 

 

 

 

شهيد فرج صفرنژاد

(از شهدای والامقام مسجدکلانتر)

 

زندگي‌نامه

بسـيجي شهيد فـرج صفرنژاد در تابستان 1332 در خانواده‌اي مذهبي و در كوچه شهيد راسخي خيابان عباسي ديده به جهان گشود.

تحصيـلات ابتـدائي خـود را در مدرسـه شـهـيد هاشمي‌نژاد، به پايان رساند و سال اول دبيرستـان را در دبيرستان شهيد مدني (دهقان سابق) گذراند. ولي بـراي گذران زندگي و كمك به معـاش خانواده مجبور شد درس و تحصيل را رهـا كرده و نزد پدر خـود به تريكـوبافي مشغول شودامه. پس از چنـدي به خـدمت سـربازي رفـت و پس از بـرگشت به تبـريز همان شغل را ادامه داد.

او كه از همان اوان كـودكي با نمـاز و قـرآن انس گـرفته بـود و با درس‌آموزي از مكـتب سـرخ امـام‌حسين (ع) كـه همانا مكتب «هيهـات منا الذله» است، فعاليت‌هاي انقلابي خود را با اقتدا به خميني كبير(ره) آغـاز نمـود. وي از مبارزين انقلاب بود و در چهلم شهداي قـم، (25 بهمن‌‌ماه1356) درتظـاهرات مـردم تبـريز شركـت كـرد و در بـه آتش كشيدن مشروب‌فروشي‌ها نقش بسزايي ايفا نمـود.

 وي به فعاليت‌هاي انقلابي خود ادامه داد و در27 رمضـان 1357 بـه عـلـت پـرتـاب سنـگ بـه سـوي مـزدوران طاغـوت، توسط ساواك دستگـير شـد، و پس از چنـد روز بازداشـت و شكنجه آزاد گـرديد. وي باز هم به فعاليت‌هاي خود استمرار بخشيد تا اين‌كـه انـقـلاب اسـلامـي مـردم ايـران بـه رهبـري حضرت امـام خميني (ره) در 22 بهمن‌ماه 1357 بـه پيروزي رسيد.

ايـن شهيـد بـزرگـوار، پـس از عـرصه مبـارزات انقـلابي، وارد عـرصه حـراست از انقـلاب شـد و با عضويـت در واحـد احتياط مسجـد كلانتـر به ايفاي وظيفه پرداخت.

در شهريورماه 1359 براي مقابله با حزب منفور دموكرات و با كسب اجازه از محضر آيت الله مـدني به كردستان اعزام شد. با شروع جنگ تحميلي عراق بر ايـران، به دزفول عـزيمت نمود و در صف ياران سردار بزرگوار اسلام شهيد دكتر مصطفي چمـران به دفاع در برابر تجاوزات رژيم بعث عراق پرداخت.

وي كـه هميشه چشمي بيـدار داشـت، در كشـف خـانه تيمي منـافقـين در منطقه عبـاسي تبـريز نقش داشت و به همين خاطر، اسم ايشان در ليست تـرور سازمان منافقين قرار گرفت. ولي پس از چندين بار سوء قصد، منافقين نتوانستند به اهـداف شوم خود نائل آيند.

اين شهيد، در اولين عمليات شكست حصر آبادان شركت نمود و بر اثر انفجار ميـن و اصابت تـركش به پاي چپش مجروح شد و در بيمارستان شـريعتي  مشهد بستري گرديد.

پس از بهبودي دوباره به جبهه اعزام شد و به جانفشاني در جبهه‌هاي جنوب و غرب پرداخت.

بالاخره شهيد فرج صفرنژاد در عمليات مسلم بن عقيل، با سمت فـرماندهي گـروه، شركـت مي‌كـند و در دهـم مهـرماه 1361 به دنبال سومين پاتك پي‌در‌پي ارتش عراق با وجود اصابت تيري به پايش و اصرار همرزمان وي، براي برگشت به عقب و مداواي زخم، از ادامه عمليات منصرف نشده و با اصابت تركش خمپاره به سينه‌اش به فيض عظيم شهادت نائل مي‌آيـد و جنـازه مطـهـر و پـاك شهـيد، در ارتفـاعـات سلمان (سومار) بر جاي مي‌ماند و تا امروز به آغوش خانواده بازنگشته است.

 

فرازي از نامه‌هاي شهيد

ما رزمندگان، مثل كوه در مقابل طوفان توخالي صدام ايستاده‌ايم و هر روزش را به عزا تبديل مي‌كنيم و فقط نگراني من از طرف شماست و ما محتاج دعاي شما پدر و مادر عزيز هستيم، تا ثـابت كـنيم كه مـا فـرزند انقـلاب و فرزند رهبرمان خميني عزيز هستيم و ما تا آخرين قطره خون، ضربات كاري بر پيكر صدام بزدل خواهيم زد كه عبرتي باشد بر ديگر شياطين بزرگ. (12/6/61)

 دشمن زبون با تكيه بر سلاحهاي شرق‌ و غرب، مي‌خواهد خود را از چنگال عدالت برهاند؛ ولي زهي خيال باطل . . .

 دشمن در هر شب با منوّرهاي غربي و شرقي، مي‌خواهد شب را به روز تبديل كند تا از دست فرزندان خلف اسلام در امان باشد، ولي باز رزمندگان اسلام روز را برايشان شب مي‌سازند و شب ظلمتشان را به ذلت تبديل مي‌كنند.

  ما همان‌طور كه امـام و دولـت جمهـوري اسـلامي اعلام نمودند، تا حق خويش را نگرفته‌ايم، از جنگ دست نمي‌كشيم.

   اگر لازم باشد تا بغـداد هم پيش مي‌رويم  و برادران مسلمان عراقي را نجات مي‌دهيم، انشاء الله.

از شما مي‌خواهم ما را دعا كنيد ولي پس از دعاي امـام خميني. «خدايا! خدايا! تو را به جان مهـدي، تا انقـلاب مهـدي، خميني را نگه‌دار، از عمر ما بكاه و بر عمر او بيفزاي، الهي آمين.» (آخرين نامه شهيد)

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 20:44  توسط ستاد فرهنگی مسجد شهید کلانتری تبریز | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
نشریه معبر‘ نشریه فرهنگی ستاد فرهنگی مسجدشهید کلانتری تبریز می باشد که به صورت فصلنامه منتشر می شود و عمده مطالب آن در باره دفاع مقدس, شهدا و مقاومت می باشد
معبر آماده هر گونه تبادل نظر در مورد فرهنگ شهادت می باشد و از آنهایی که به این مردان بی ادعا احساس دینی میکنند چشم یاری دارد. بیاییم گذشته ها را از یاد نبریم تا فردا پیش آنها شرمنده نباشیم.

پیوندهای روزانه

آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
هفته چهارم مهر 1388
هفته چهارم دی 1385
هفته سوم دی 1385
هفته دوم آذر 1385
هفته سوم آبان 1385
هفته دوم آبان 1385
آرشیو موضوعی
نام این ژنرال را به خاطر بسپارید
نام این ژنرال را به خاطر بسپارید2
قیام امام حسین (ع)
شهید همت شهید باکری شهید آوینی
مدرسه عشق & روز شمار انقلاب اسلامی
پیوندها
www.shagagi1360.blogfa.com
www.jamkaran.info
www.imamalmahdi.com
www.hazratmahdi.com
www.mouood.org
www.sahebasr.com
www.zohoortv.com
www.booyegolenarges.blogfa.com
www.imammahdi-s.com
emammahdi.com
http://ansaralmahdi313.blogfa.com/
www.atashehozor.blogfa.com
www.sardarekheybar.blogfa.com
www.sajed.ir
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM